رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از September, 2017

تمرین

دو هفته است آمده ام. دوباره در این هوا نفس های عمیق بکشم. جنگل را با هر نفس، فرو بدهم و رودخانه را. دیر آمدم، نشد که به فصل شنا در رودخانه برسم. راه می روم و نگاه می کنم، گوش می دهم، فکر می کنم. روزها مثل بادی که هر روز اینجا می وزد، تند می گذرند. این دفعه نیامده ام که زود برگردم. حس درونی ام مدام این را به من گوشزد می کند.چشم می گردانم، دنبال دوست می گردم. بیشتر روزها را در کافه ها سر می کنم. می نشینم، کار می کنم و آدم ها را تماشا می کنم. می خواهم دوباره هنرمند بودن را تمرین کنم. ترسی در وجودم هست. ترس از شروع. می خوام هر کاری می کنم به درد بخورد. دنبال به درد خوردنم.
یک دفعه فهمیدم چقدر شبیه مادرم شده ام که به داشته های قدیمی اش تکیه می کند. به اینکه روزی فلان شغل یا فلان آموزشگاه را داشته، فلان ورزش را می کرده، فلان مهمونی را برگزار می گرده. داشته هایی که بیش از ۳۰ سال است دیگر وجود ندارند، دیگر اتفاق نیفتاده اند، دیگر تمرین نشده اند، فقط تعریف شده اند. من دارم کدام داشته هایم را فقط توی حرف تکرار می کنم؟ کدام داشته هام را دیگر ندارم؟
آیا من هنوز نویسنده ام، وقتی انقدر دیر به دیر می …