رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

زندگی شبیه به قصه ها


آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه هاست، شبیه به خیال و رویا. دوباره حس می کنم در شهری ساخته شده از لِگو قدم می زنم. شهری که آدم لگویی هایش رنگ صورت هایشان، موها و لباس هایشان باهم فرق دارد. آن ها در شهری که یک دهم شهر تهران جمعیت دارد، آرام و بی صدا در کنار هم زندگی می کنند. سوار دوچرخه می شوند، سبدهای خرید کوچک دارند و خوراکی هایشان تک تک درون سبدهای خرید چیده شده است. درست مثل میوه های لگویی که باید دانه دانه کنار هم بچینیشان. همه چیز منظم و مرتب است و در مورد آن از قبل فکر شده. فروشگاه ها بوهای خوب می دهند. بعضی از خوراکی ها و بسته بندی ها انقدر کوچکند که فکر می کنم در سرزمین لی لی پوتیان هستم. هنوز فروشگاه ها و شیرینی فروشی هایی هستند که شکلات ها و آب نبات های دست ساز می فروشند. 
گاهی در کوچه های شهر صدای سُم ضربه های اسب های کالسه هایی می آید که توریست ها را می چرخانند. کالسکه ها پشت همان چراغ قرمزی می استند که بقیه ماشین ها و اتوبوس ها می ایستند و این حس تضاد ایجاد می کند، تضاد بین سنت و مدرنیته. گاه گاهی صدای تراموایی که عبور می کند یا برای توریست های بی حواس زنگش را به صدا درمی آورد، می آید. اتوبوس ها اما صدا ندارند. صدای دور شدن مترو اما خیلی خوب است، من را یاد رفتن به جاهای خوب می اندازد. در میانه شهر رودی است. رودی آبی که دراز و بی انتهاست. در پارک ها سنجاب ها از درختی به درخت دیگر می پرند و باهم بازی می کنند، توکاها و دم جنبانک ها با هم اختلاط می کنند. موزه ها ساکت و آرام است و بوی کتاب، علم و دانش و آرامش می دهد. صدای پای آدم ها در موزه ها با احتیاط است. پول ها تمیز و نو هستند، سالن های اپرا زیبا و پرجلال و پر از جمعیت. زنان و مردان در کنار هم بر روی صحنه می خوانند یا می رقصند. بالرین ها توتوهایشان را هوا می کنند و پاهایشان را به رخ می کشند. و وقتی دامن های نرم می پوشند، روح آدم را با دامن ها و دست هایشان نوازش می کنند. مردهای بالرین مدام پاهای کشیده شان را نشان می دهند و آن ها را در هوا می پرانند. پیرها و جوان ها دست می زنند، هورا می کشند و براوو می گویند. پیرها لباس های رنگی می پوشند، به اپرا و باله و کنسرت می روند، دور دنیا می گردند، ورزش می کنند یا بعد از بازنشستگی به دانشگاه می روند و درس می خوانند. خانه جوان ها اکثرا کوچک است. خانه برایشان مفهوم پر اهمیتی نیست. جایی است برای خوابیدن. برایشان رفتن پر اهمیت تر از ماندن است.
ساختمان های قدیمی زیاد است. بعضی از خانه ها بیش از صد سال قدمت دارند. اما تعمییر شده، زیبا و تمیزند. شهر چهره قدیمی خودش را حفظ کرده. هنوز کشاورزی مسئله مهمی است و آدم هایی هستن که محصولات محلی را به محصولات راه های دور ترجیح می دهند. خانواده ها با بچه هایشان به روستاها سر می زنند و گاهی خودشان اجازه دارند سیب یا توت فرنگی بچینند.
گاهی فکر می کنم انگار نه انگار که مدرنیته از این شهر عبور کرده باشد، انگار که همین الان یک کتاب قصه قدیمی را باز کرده باشم و همه این آدم ها یک دفعه از توی کتاب پریده باشند بیرون.
منی که عاشق قصه ام، منی که عاشق فانتزی و تخلیم نمی توانم که از این شهر دل بکنم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!




ملغمه

افسردگی پاورچین  پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن.
هر کی برای خودش یه گوشه ای گم و گوره. این ایران دیگه ایران اون قدیمی نیست. آدم هاش عوض شدن. شاید از جهاتی خیلی بافرهنگ تر و بهتر شده باشن اما اون دوستی های قدیمی دیگه لق شدن و استحکام قدیم رو ندارن. آدم ها خیلی سر به گریبان خودشونن. مگر عده ای مرفهین بی درد که توی دنیای خودشون زندگی می کنن.
اکثر کارها خیلی کند و یواش پیش می ره. مدتی یه با دوستان و همکارانی مواجه می شم که روابط عجیب و پیچیده دارن، زندگی های درهمی که نمی شه بهش گفت زندگی سالم. روابط ناسالم و طلاق عاطفی، بین زوج ها بی داد می کنه. آدم های مطلقه توی نسل من دارن زیاد می شن، عده ای هم بین رفتن و موندن گیر کردن.
وسط ملغمه آدم بزرگ ها، بچه هایی رو می بینم که مشکلات رفتاری و روانی متعددی دارن. 
ترافیکه، ماشین ها دود می کنن، آدم ها عصبانین و اعتماد بینشون کمرنگ شده.