رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

از وقتی آمده ام

از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود.
بن سای ۱۰ تا برگ تازه داده و دو تا از برگ های قدیمی اش خشک شده، لاله به کل خشکیده و یکی از کاکتوس ها نیز. 
بعضی جاها خا نشسته. پرده اتاق خواب از دوده سیاه شده.
شنبه هوا آلوده بود، انگار که خاک رس در هوا پاشیده باشند، لایه ای اخرایی رنگ در هوا بود، جلوی ابرها و خورشید را گرفته بود. انگار که همه چیز را با فیلتری اخرایی می دیدی.
هوا خیلی گرم شده. پریروز مردم پوشال های کهنه کولرهایشان را دم سطل آشغال کوچه گذاشته بودند. هنوز اول بهار است اما بعضی شکوفه ها ریخته و بعضی درخت ها خیلی سبز شده اند. این اختلاف دما، دمار از روزگار سرم در آورده. میگرن دوباره امان نمی دهد. با او نمی جنگم. می گذارم بیاید، اندکی بماند و برود. همه حوله ها را تندتند به روشی جدید لوله کردم و چیدم در طبقه اول. طبقه پر از رنگ شد. همه لباس های زمستانی را جمع کردم. گذاشتم داخل کیف های آبی زیپ دار، بالای کمد. همه لباس تابستانی ها هنوز در کمد جا خوش نکرده اند. بعضی شان ویلانند وسط اتاق. صابون توت فرنگی را اما اول از همه گذاشتم توی کمد. حالا وقتی در کمد را باز می کنم، بوی خوب توت فرنگی مصنوعی می دهد.
نسترن های همسایه دیوار به دیوار، سر به داخل حیاط مادرم کرده اند. پرپشت و زرد رنگند. انگار که موهای فرفری زنی آفریقایی باشند که افشانشان کرده و برای دلبری آن ها را به دامان همسایه ریخته. نسترن های خشک شده اما از درخت ریخته اند کف حیاط و پارکینگ و کوچه.
امروز صبح، پیرمردی که دولا دولا و عصا زنان راه می رفت، به پیرزنی دست فروش، سکه ای صدقه داد.
گل فروش در سایه پیاده رو نشسته بود. گل های زنبقش خیلی زیبا بود و آن گل های شیپوری مانندش که گرانند و نمی دانم اسمشان چیست. ایستادم، نگاه کردم.
سوار اتوبوس شدم. یک زن سوار شد با بچه اش که لپ هایش قلنبه بودند یا شاید هم ورم کرده بودند. بچه مدرسه ای بود و با مادرش به بیمارستان می رفت. مشکل کلیه داشت. شاید برای همین ورم داشت. آن یکی بچه سه ساله بود. عمل قلب باز کرده بود. در شهرستان رگ قلبش را اشتباه بسته بودند، خون ریخته بود توی ریه اش. حالا آمده تهران که شنبه برود بیمارستان بخوابد، دوباره عمل قلب باز کند. 
پیرزنی درب و داغان برای تاکسی ای که سوارش بودم، دست تکان نگه داشت، کرایه اش را حساب کردم و پیاده شدم.
مردی با وانتش جلوی سوپر دوبله پارک کرد. به زور از لای در ماشین پیاده شد. برگه ای در دست داشت، لابد جنس آورده بود.
کتابفروشی مجله ای را که می خواستم نداشت.
ساعت ها رادیو دیو گوش کردم. کمد را بیرون ریختم. باتری ها را شارژ کردم. اتاق اما هنوز خیلی به هم ریخته است. یعنی چند روز دیگر باید جمع و جور کنم تا این خانه مرتب شود؟ 
اینترنت گاهی یواش است، فیلترشکن بعضی وقت ها به درستی کار نمیکند.
شب از نیمه گذشته است. به شاعرانگی فکر می کنم. رادیو دیو آدم را شاعر می کند. پلک هایم سنگین است. همه آهنگ هایی که امروز شنیده ام، در ذهنم قاطی شده اند، آهنگ رشتی با یونانی، روسی با آذری. نتی از هر کدام در گوشه ای از ذهنم، دارد می نوازد و طنینش در سرم می پیچد. می روم بخواب. شاید خواب ببینم که فردا همه چیز به سر جایش برگشته.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریسپشتخط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن. 
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت ر…

خودِ خودِ خوشبختی

امروز خودِخودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می کرد سفیدی بود. آبی بود. آب بود. ابر بود، باد بود و خورشید. باد شدید بود. خوشبختی توی رگ هام بود، توی خون و سلول هام.
و افسردگی دور بود، مثل یک خاطره فراموش شده.

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم.توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و…