رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2017

از وقتی آمده ام

از وقتی آمده ام، سه بار در ماشین لباسشویی لباس ریخته ام. هر با یک بازی ای از خودش درآورد و جان کند تا لباس ها را شست. امروز دوباره تعمییرکار آمد، دل و روده اش را درآورد و برد. گفت شاید درست شود.
بن سای ۱۰ تا برگ تازه داده و دو تا از برگ های قدیمی اش خشک شده، لاله به کل خشکیده و یکی از کاکتوس ها نیز. 
بعضی جاها خا نشسته. پرده اتاق خواب از دوده سیاه شده.
شنبه هوا آلوده بود، انگار که خاک رس در هوا پاشیده باشند، لایه ای اخرایی رنگ در هوا بود، جلوی ابرها و خورشید را گرفته بود. انگار که همه چیز را با فیلتری اخرایی می دیدی.
هوا خیلی گرم شده. پریروز مردم پوشال های کهنه کولرهایشان را دم سطل آشغال کوچه گذاشته بودند. هنوز اول بهار است اما بعضی شکوفه ها ریخته و بعضی درخت ها خیلی سبز شده اند. این اختلاف دما، دمار از روزگار سرم در آورده. میگرن دوباره امان نمی دهد. با او نمی جنگم. می گذارم بیاید، اندکی بماند و برود. همه حوله ها را تندتند به روشی جدید لوله کردم و چیدم در طبقه اول. طبقه پر از رنگ شد. همه لباس های زمستانی را جمع کردم.گذاشتم داخل کیف های آبی زیپ دار، بالای کمد. همه لباس تابستانی ها هنوز در …

زندگی شبیه به قصه ها

آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه هاست، شبیه به خیال و رویا. دوباره حس می کنم در شهری ساخته شده از لِگو قدم می زنم. شهری که آدم لگویی هایش رنگ صورت هایشان، موها و لباس هایشان باهم فرق دارد. آن ها در شهری که یک دهم شهر تهران جمعیت دارد، آرام و بی صدا در کنار هم زندگی می کنند. سوار دوچرخه می شوند، سبدهای خرید کوچک دارند و خوراکی هایشان تک تک درون سبدهای خرید چیده شده است. درست مثل میوه های لگویی که باید دانه دانه کنار هم بچینیشان. همه چیز منظم و مرتب است و در مورد آن از قبل فکر شده.فروشگاه ها بوهای خوب می دهند. بعضی از خوراکی ها و بسته بندی ها انقدر کوچکند که فکر می کنم در سرزمین لی لی پوتیان هستم. هنوز فروشگاه ها و شیرینی فروشی هایی هستند که شکلات ها و آب نبات های دست ساز می فروشند. 
گاهی در کوچه های شهر صدای سُم ضربه های اسب های کالسه هایی می آید که توریست ها را می چرخ…

اُاُاُ هُپ!

روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم.
این روزها به تنهایی فکر می کنم. سعی می کنم تنهایی های اینجا رو با ایران مقایسه کنم. سخته. هرچی فکر می کنم، می بینم اینجا تنها تر از ایرانم. اما نوع تنهاییش با تنهایی توی ایران فرق داره. گاهی قابل تحمل تره، گاهی راحت تره.
امروز تازه حدود ظهر رفتم طبقه پایین، از سوپرمارکت خرید کردم. نهار پختم. بعدش رفتم استخر. 
موقع شنا حواسم به معلم شنای بچه های ۱۰-۱۱ ساله بود. بچه ها موقع ورود یکی یکی باهاش دست دادن. بچه ها بدن های ورزیده ای داشتن. دختر ها و پسرهای حرف گوش کن و سر به راهی به نظر می اومدن. همه اول خودشون رو گرم کردن، بعد یکی بعد از دیگری مثل بچه مرغابی پریدن توی آب. معلم جدی بود. دستورهایی می داد، مثلا می گفت: ۱۰ تا طول کرال سینه، ۲۰ تا طول کرال پشت. بعد برای اینکه همه سر موقع حرکت کنن، می گف اُاُاُ هُپ. سر هر اُاُاُ هُپ یک نفر باید حرکت می کر…