رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

آرامش، دور از خانه

این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. 
گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام کرد. هوا که خنک شد، فقط ترافیک موند و آلودگی هوا که نمی شد حلش کرد. راه های دور، ترافیک های بی انتها. آشفتگی جامعه و بی نظمی ها زیاده و خیلی به چشمم می یاد. مردم انقدر به بی نظمی و آشفتگی عادت کردن که دیگه متوجه نمی شن که این آشفتگی چقدر تاثیر منفی روی کار و رفتارشون می گذاره.
یکی از مسائلی که حسابی اعصابم رو توی تهران که بودم، بهم ریخت، حادثه پلاسکو بود. یه نشونه وحشتناک از بی نظمی، آشفتگی، بی ارزش بودن جون انسان ها. اصلا ۲ روزِ کامل مغزم تعطیل بود.
بار آخر که اومدم اینجا، بعد از ۳ ماه موندن توی تهران بود. بعد از ۳ هفته دوباره برگشتم ایران، و دوباره حدود ۴ ماه و نیم ایران بودم. الان پنج روزه که دوباره به سرزمین آرامش برگشتم و قراره ۳ هفته بمونم. 
وقتی وارد فرودگاه اینجا می شم، بوهای خوب به مشامم می خوره و نظم و آرامش و سکوت، چشم و گوشم رو نوازش می کنه. 
به سختی و با ۱۰ جور فیلترشکن و مخفی کننده آی پی، موفق شدم از ایر بی اند بی اتاقی اجاره کنم. کاری که اینجا می تونستم در عرض ۱۰ دقیقه انجام بدم، توی تهران ۴، ۵ روز طول کشید.  
وقتی هماپیما نشست، متوجه شدم که اینترنت مبایلم کار نمی کنه. به اینترنت فرودگاه وصل شدم و برنامه حرکت قطارها رو نگاه کردم. به محض اینکه از پاس کنترل بیرون اومدم، چمدونم اومد بیرون. تا گرفتمش، بلیت قطار خریدیم و به سرعت باد به سمت قطار دویدم. توی یکی از ایستگاه های مرکزی پیاده شدم تا خرید کنم. ساعت از ۸ گذشته بود و بیشتر فروشگاه ها بسته بودند. این ساعت تنها سوپرمارکت های ایستگاه های مرکزی قطار باز هستند. کمی خوراکی خریدم و دوباره سوار شدم. یکی از سالادهای آماده ای رو که خریده بودم، توی قطار باز کردم و شروع کردم با قاشق چایخوری یکبار مصرفی که توی کیفم بود، خوردن. اتاقی که اجاره کرده بودم، حدود یکساعت از فرودگاه فاصله داشت. 
ایستگاه تراموا تقریبا جلوی خونه ای بود که قرار بود برم توش. دخترک هنوز خونه نبود. ۱۰ دقیقه طول کشید تا بیاد خونه و در رو برام باز کنه. خیلی خسته بودم. ساعت خوابم ۳ ساعت و نیم جابه جا شده بود اما پر از هیجان و انرژی بودم. 

دخترک خونه رو نشونم داد. خریدهارو توی یخچال گذاشتم. مقداری از وسایلم رو از توی چمدون درآوردم و توی اتاق پخش و پلا کردم. بقیه سالادهارو در حالی خوردم که داشتم از اینترنت پر سرعت و بدون فیلتر لذت می بردم و ویدوئویی رو نگاه می کردم.
کمی توی خونه گشتم، جای عجیبی بود. تمام دیوارها و درها سفیدِ سفید بود، زمین ها نوک مدادی. همه حوله ها طوسی یا طوسی با راه های سیاه و سفید. حتی پرده حمام که شفاف بود، طرحش مربع های  طوسی بود. شمع ها طوسی نوک مدادی، جاچاقویی و سینک و سطح رویی کابینت ها سیاه بود، کمدها اما همه کوچیک و سفید. مبل ها طوسی. دیوارها خالیِ خالی. اتاق من خالی و سفید و بی روح بود. دو تا تخت ساده و سبک رنگ چوب، مثل تخت های سفری، توش بود. ملحفه های این تخت ها تنها وسایل رنگی خونه بودن. یه میز کوچیک سفید توی اتاق بود. خونه پرده نداشت. فقط کرکره های طوسی داشت. در اتاق خواب خودشون که باز بود، دیدم تشکی روی زمینه و تخت ندارن. همه چی توی اتاق سیاه و طوسی بود، حتی ملحفه ها. سه شب توی این خونه تمیز و آروم و عجیب موندم. دوستی گفت که اتاقش خالیه و با قیمت مناسب می تونه به من اجاره بده. متاسفانه من فوری اتاق رو کنسل کردم و نقل مکان کردم. وقتی به اتاقش رسیدم، دیدم خیلی از وسایل رو نداره و ملحفه ها و پتو تمیز نیستن و اتاقش به طرز خفه کننده ای پره. اتاق رو کنسل کرده بودم و دیگه کاری نمی تونستم بکنم. مجبور بودم بمونم. اما برام یه درس شد که ندیده چیزی رو قبول نکنم. شب اول خیلی بد خوابیدم، اصلا دلم نمی اومد پتو بدون ملحفه به تنم بماله. خودم رو جمع کردم، جوری که زیر حوله ام که به جای ملحفه زیر پتو انداخته بودم، جا بشم. شب دوم کمی بهتر خوابیدم. امروز از دوستی یه ملحفه و روبالشت گرفتم و قراره امشب خیلی بهتر بخوابم. 
تا حالا به کارهای اداری ام رسیدم. دندونپزشکی رفتم، دو تا دندونم رو درست کردم و یکی رو به سختی کشیدم که خیلی اذیت شدم.
هفته دیگه قراره ۴ روز برم سفر. به کشوری که تا به حال نرفتم و ۳ ساعت از اینجا دوره. سعی می کنم سالی یک تا دو سرزمین جدید رو ببینم.
الان در آرامشم. از شیاتسو اومدم و دردهام سبک شدن. اینجا آرامش توی هوا و فضا شناوره.
من توی کافه مورد علاقه ام نشسته ام، نهار خوردم و از آفتاب بهاری لذت می برم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریسپشتخط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن. 
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت ر…

خودِ خودِ خوشبختی

امروز خودِخودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می کرد سفیدی بود. آبی بود. آب بود. ابر بود، باد بود و خورشید. باد شدید بود. خوشبختی توی رگ هام بود، توی خون و سلول هام.
و افسردگی دور بود، مثل یک خاطره فراموش شده.

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم.توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و…