رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2017

زندگی شبیه به قصه ها

آرام آرام راه می روم و بو می کشم. به درخت های تازه سبز شده لبخند می زنم. عاشق بوی این شهرم. به اطراف نگاه می کنم، به بستنی ایتالیایی که در دست دارم گاز می زنم و چشمانم پر از اشک می شود. دوباره به نظرم می آید که بیشتر وقت ها زندگی مردمان اینجا شبیه به قصه هاست، شبیه به خیال و رویا. دوباره حس می کنم در شهری ساخته شده از لِگو قدم می زنم. شهری که آدم لگویی هایش رنگ صورت هایشان، موها و لباس هایشان باهم فرق دارد. آن ها در شهری که یک دهم شهر تهران جمعیت دارد، آرام و بی صدا در کنار هم زندگی می کنند. سوار دوچرخه می شوند، سبدهای خرید کوچک دارند و خوراکی هایشان تک تک درون سبدهای خرید چیده شده است. درست مثل میوه های لگویی که باید دانه دانه کنار هم بچینیشان. همه چیز منظم و مرتب است و در مورد آن از قبل فکر شده.فروشگاه ها بوهای خوب می دهند. بعضی از خوراکی ها و بسته بندی ها انقدر کوچکند که فکر می کنم در سرزمین لی لی پوتیان هستم. هنوز فروشگاه ها و شیرینی فروشی هایی هستند که شکلات ها و آب نبات های دست ساز می فروشند. 
گاهی در کوچه های شهر صدای سُم ضربه های اسب های کالسه هایی می آید که توریست ها را می چرخ…

اُاُاُ هُپ!

روزها تند می گذرن، نمی خوام که تموم بشن. دلم می خواد بیشتر اینجا باشم. توی هوای بدون دود نفس بکشم و بدون ترافیک توی شهر جابه جا بشم. دلم می خواد باد بیشتر توی موهام بپیچه و دامنم رو برقصونه. دلم می خواد بیشتر و بیشتر به سکوت موزه و کتابخونه گوش بدم.
این روزها به تنهایی فکر می کنم. سعی می کنم تنهایی های اینجا رو با ایران مقایسه کنم. سخته. هرچی فکر می کنم، می بینم اینجا تنها تر از ایرانم. اما نوع تنهاییش با تنهایی توی ایران فرق داره. گاهی قابل تحمل تره، گاهی راحت تره.
امروز تازه حدود ظهر رفتم طبقه پایین، از سوپرمارکت خرید کردم. نهار پختم. بعدش رفتم استخر. 
موقع شنا حواسم به معلم شنای بچه های ۱۰-۱۱ ساله بود. بچه ها موقع ورود یکی یکی باهاش دست دادن. بچه ها بدن های ورزیده ای داشتن. دختر ها و پسرهای حرف گوش کن و سر به راهی به نظر می اومدن. همه اول خودشون رو گرم کردن، بعد یکی بعد از دیگری مثل بچه مرغابی پریدن توی آب. معلم جدی بود. دستورهایی می داد، مثلا می گفت: ۱۰ تا طول کرال سینه، ۲۰ تا طول کرال پشت. بعد برای اینکه همه سر موقع حرکت کنن، می گف اُاُاُ هُپ. سر هر اُاُاُ هُپ یک نفر باید حرکت می کر…

آرامش، دور از خانه

این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. 
گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام کرد. هوا که خنک شد، فقط ترافیک موند و آلودگی هوا که نمی شد حلش کرد. راه های دور، ترافیک های بی انتها. آشفتگی جامعه و بی نظمی ها زیاده و خیلی به چشمم می یاد. مردم انقدر به بی نظمی و آشفتگی عادت کردن که دیگه متوجه نمی شن که این آشفتگی چقدر تاثیر منفی روی کار و رفتارشون می گذاره.
یکی از مسائلی که حسابی اعصابم رو توی تهران که بودم، بهم ریخت، حادثه پلاسکو بود. یه نشونه وحشتناک از بی نظمی، آشفتگی، بی ارزش بودن جون انسان ها. اصلا ۲ روزِ کامل مغزم تعطیل بود. بار آخر که اومدم اینجا، بعد از ۳ ماه موندن توی تهران بود. بعد از ۳ هفته دوباره برگشتم ایران، و دوباره حدود ۴ ماه و نیم ایران بودم. الان پنج روزه که دوباره به سرزمین آرامش برگشتم و قراره ۳ هفته بمونم. وقتی وارد فرودگاه اینجا می شم، بوهای خوب به مشامم می خوره و نظم و آرامش و سکوت، چشم و گوشم …