ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۹, یکشنبه

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریس پشت خط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت رو تند تند می چپوندم توی دهنم، به سمت ده حرکت کردم. هوا گرک و میش بود و طرح صندلی های قطار افتاده بود توی شیشه ها. به سختی می شد بیرون رو دید. بعد از چند دقیقه که نشستم، تازه فهمیدم که چقدر خسته ام. به خاطر استرس زیاد یه درد خفیف هم توی سرم بود.
اونجا که رسیدم کمی جا خوردم. دیدم بچه ای در کار نیست. یه سری آدم بزگ دارن وسط سالن می رقصن، بعضی ها لباس های هلویینی پوشیدن و اکثرا هم ۴۰ - ۵۰ سال به بالا هستن. 
کریس گفت که امشب مهمون ها می خوان گریم بشن. من وسایل رو آماده کردم. کار روی صورت اولین آدم رو که شروع کردم، برای یه کمی عجیب بود. عادت داشتم که معمولا بچه ها زیر دستم بنشینن. 
به عشق و شور به کار که اینجا یادش گرفتم فکر کردم، به سرزندگی آدم ها، به آزادی و رها بودنشون. یواش یواش لبخند روی صورتم بزرگ تر شد و با علاقه بیشتری کارم رو ادامه دادم. وقتی دیدم که نتیجه کارم دقیقا همونقدر که بچه هارو خوشحال می کنه، آدم بزرگ هارو هم سر ذوق می یاره، خیلی حس رهایی و شادی بهم دست داد. آدم ها با کوچکترین طرح روی صورتشون خیلی راضی و خوشحال می شدن و ذوق زده به زمین رقص برمی گشتن. یکی دو ساعت که گذشت همه شبیه روح و اسکلت و خون آشام داشتن می رقصیدن. 
لباس هایی که پوشیده بودن خیلی جالب بود. یه پیرمرده لباس روح پوشیده و یه خانمی هم یه لباس تار عنکبوتی خوشگل پوشیده بود که مثل لباس های تولد بچه ها بود و گوشه صورتش هم یه تارعنکبوت خوشگل نقاشی کرده بود. مردی هم شنل سیاه یقه ایستاده ای پوشیده بود و زیرش لباسی که با لباس همسرش هماهنگ بود. و خیلی لباس های دیگه.
همه کودک درونشون شاد و سرحال بود و حضور داشت.
پیرزن ها و پیرمردهایی که دوست داشتن صورتشون گریم بشه و کلی ذوق می کردن پر از هیجان و شور بودن. ساعت ۶ بعدازظهر که من رفتم داشتن می رقصیدن و تا ساعت یک ربع به ۱۲ شب که من از در اونجا اومدم بیرون، هنوز توی زمین رقص بودن. 
بعد از اینکه گریم آدم ها تموم شد، بیشتر وقت ایستاده بودم و آدم هارو مشاهده می کردم و گه گاهی حسرت می خوردم. حسرت آزادی، سرزندگی و شور زندگی که دارن. 
پیرمردی اومد و خواست با من برقصه، گفتم بلد نیستم. رفت و یه پیرزن اومد. دستم رو گرفت و برد وسط زمین. چند قدم جلو، عقب و چپ راست بهم یاد داد و رفت نشست. چند آهنگ عوض شد و وقتی والس شروع شد، پیرزن دوباره اومد. دست من رو گرفت و برد وسط زمین. تند تند قدم برمی داشت و من رو با خودش می برد. بعد هم من رو چرخوند، چرخوند، چرخوند. من از ته دل می خندیدم و زمین دور سرم به شدت می چرخید و می چرخید. رقص که تموم شد، به سختی تونستم سر پام باستم.
کمی وقت گذشت. پیرمردی که نسبت به بقیه کمتر رقص بلد بود، اومد و خواست با من برقصه. من بلد نبودم. دو تایی کمی تمرین پا کردیم. بعد با هم بوگی رقصیدیم. من بعد از ۳ - ۴ دقیقه از نفس افتاده بودم و عضله های پام گرفته بود و به نیرو و قدرت آدم های مسنی فکر می کردم که سرزنده تر و باقدرت تر از من بالا پایین می پریدن و می رقصیدن.
کریس مثل یه دی جی حرفه ای تند تند آهنگ رقص های مختلف رو پشت هم می گذاشت و نورهارو نسبت به اون ها تنظیم می کرد. اون عاشقانه کارش رو دوست داره. ۱۱ ساله که این مدرسه رقص رو داره. همیشه پر از شور و هیجانه. هواسش به همه جا هست. می خواد به همه خوش بگذره. گاهی وسط اینکه داره آهنگ هارو عوض می کنه، سر میز مشتری هاش می ره، خودش براشون نوشیدنی می بره یا لیوان خالیشون رو از روی میز برمی داره. هواسش هست همه گریم بشن، همه برقصن. هر کس توی رقص مشکل داره، کمکش کنه. هواسش هست کی دست حمایتش رو پشت کی بگذاره. کارش رو عاشقانه انجام می ده، انگار برای این کار به دنیا اومده.
توی ذهنم پر شده بود از مقایسه و تحلیل. چرا توی ایران یه آدم ۶۰ ساله فکر می کنه به زودی داره میمیره و باید بشینه تو خونه ولی اینجا آدم ۶۰ ساله با صورتی گریم شده، مثل یه قورباغه ی سرحال، وسط زمین رقص ۳ ساعت ورجه وورجه می کنه؟
دلم می خواست این همه شور زندگی رو بریزم توی قلبم و بقیه اش رو هم بریزم توی گونی و ببرم بین آدم های شهرم تقسیم کنم.
یکی از پیرزن ها که یه پیرزن و یه پیرمرد دیگه همراهش بودن، من رو تا توی شهر و دم یکی از متروها رسوند. ساعت ۱ بود که از مترو پیاده شدم. دما ۱۰ درجه و از روبرو باد شدید می اومد. یک ربع پیاده اومدم تا خونه. ماهیچه های پاهام گرفته بود. پر از شور بودم و توی خونه این طرف اون طرف می پریدم. سردرد داشتم ولی سرحال بودم. ساعت از ۲ گذشته بود که خوابم برد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم. توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و همه راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و فردا هم همه جا تعطیله. موقع نهار مشکلی پیش می یاد، آشپز توی غذایی که می گه بادمجون نداره، بادمجون می ریزه و نوشیدنی اشتباه بهم می ده. رئیس رستوران رو صدا می کنم. معذرت خواهی می کنه. خیلی با دقت و احترام گوش می ده و صحبت می کنه. نوشیدنی ام رو عوض می کنه و پول غذا رو نمی گیره.
بعد از نهار می رم کافه ای که پاتوقم بود. جور دیگه ای به آدم ها نگاه می کنم. به آرامششون نگاه می کنم، به رفتارشون. به دست های گارسون که با آرامش خواراکی هارو روی میز می چینه، به لبخند رضایتش. به نحوه کارش.  تا عصر می شینم. هوا آفتابی یه و کمی گرمتر شده.
بعد می رم خرید. اونجا به نظم نگاه می کنم. به احترام. به تنوع.

ساعت ۷ می رسم دم در سالن اپرا. اونجا یکی از لطیف ترین باله ها رو تماشا می کنم. آدم هارو نگاه می کنم. نظمشون رو نگاه می کنم. دقتشون رو به باله. کسی مبایل دستش نیست. کسی اینستاگرام نگاه نمی کنه. اینجا خیلی ها حتی نمی دونن تلگرام چیه. به احترام به مشتری نگاه می کنم. وقتی می یام بیرون پر از انرژی ام، پر از قصه، پر از لطافت روح. شب رو خیلی خوب می خوابم. 
صبح که بیدار می شم، وسایل شنام رو بر می دارم می رم استخر. چند دقیقه لب آب می شینم و سکوت و آرامش رو نفس می کشم. توی آب آروم شنا می کنم. بدون عجله. آب سرده. به آرامش فکر می کنم. به راحتی. به آزادی. به زنان و مردان با حقوق برابر. به پیرمردی با موهای سفیدِ کمی بلند نگاه می کنم که از بلندترین تخته پرش می پره. چند ماه پیش هم دیده بودمش.
برگشتنه به درخت های کنار خیابون نگاه می کنم و برگ های پاییزی نارنجی از روی زمین جمع می کنم.

وسایلم رو می ذارم خونه. نهار پختن و خوردنم کمتر از نیم ساعت طول می کشه. لپ تاپ رو برمی دارم و می زنم بیرون. از صبح آفتاب نبود اما الان که نزدیک غروبه، آفتاب تازه دراومده. من انگار که افتاده باشم وسط استخر آرامش، یه دفعه آرامش رفته توی خونم.
پیاده می رم به نزدیکترین کافه. باز هم 
به دست های گارسون که یکی یکی سینی هارو منظم و دقیق کنار هم می چینه تا همکارش بیاد و سینی هارو ببره. می شینم تا در کنار سر و صدای فنجون ها و صدای آروم و کنترل شده صحبت آدم ها در فضا، فکرهام رو بنویسم و به آینده فکر کنم. به اینکه آرامش کجاست؟ اونجایی که دوستانم هستن و عشق هست، یا جایی که کیفیت زندگی هست و سروصدا نیست؟!

*عنوان پست برگرفته از نام کتابی از نادر ابراهیمی است

به دنبال یک جو ارزشِ انسانی

از وقتی پام رو توی تهران گذاشتم، تا همین پریروز، اینجا و اونجا بارها دیدم که ارزش انسانی چه آسون خدشه دار می شه. ارزش انسانی برای من خیلی مهمه، هر بار که می رم ایران، خیلی غصه می خورم از اینکه می بینم اونجا انقدر راحت بهش ضربه وارد می شه. انقدر راحت آدم ها برای هم ارزش قائل نیستن و انقدر راحت خدمات دهنده ها، خدمشون رو در جایگاه بالا و مشتری رو در جایگاه پایین و بی ارزش می بینن. 
یکی از این مراکز خدمات دهنده آرایشگاه ها هستن. خانم آرایشگری که موقع سشوار کشیدن سر مشتری رو هل می ده جلو، برس رو با شدت فرو می کنه توی موهای مشتری و باقدرت موهای مشتری رو رو به عقب می کشه. مسئول اپیلاسیونی که کلمات امری به کار می بره و مشتری رو تو خطاب می کنه و برای جا به جا کردن دست یا پای مشتری، اون رو هل می ده.
یکی دو روز بعد از ورودم به ایران و یک روز قبل از خروجم رفتم به دو آرایشگاه مختلف. بار اول برای کوتاه کردن موهام و بار دوم برای اپیلاسیون. بار اول زن با عجله موهام رو کوتاه کرد. در حین کوتاه کردن، حواسش به چندجا بود. چندبار سرم رو به جلو هل داد. توجه و دقتی به من نداشت. بی علاقه بود. انگار فقط داشت وظیفه اش رو انجام می داد. مراحل بعدی با آدم های دیگه هم سرشار از 
بی علاقه گی، کم توجهی و عدم صحبت با لحن احترام و مبنی بر ارزش با مشتری بود. 
پریروز که دوباره به آرایشگاه رفتم، انقدر رفتار آرایشگر باهام بد و خشن بود که ناخودآگاه اشک هام سرازیر شد. شاید یه دلیلش این بود که دلم گرفته بود، شاید دلیل دیگه اش این بود که درد داشتم. ولی مهمترین دلیلش این بود که دلم شکست از نحوه رفتاری که این ور دنیا بهش می گن رفتار غیر انسانی. دلم از عادی جلوه دادن این رفتار شکست، از اینکه انقدر تکرار شده و مرسومِ که خیلی ها حتی متوجهش هم نمی شن. از این دلم شکست که دوستای من و خیلی از مردم مملکت من، ارزششون خیلی بیشتر از اینه که اینطوری باهاشون رفتار بشه.