رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2016

جنگ تن به تن بین والد و کره خر درون

پاسی از نیمه شب گذشته. صدای زوزه باد می آید. امروز حوالی ساعت ۳ بعدازظهر هوای ۳۱ درجه به شدت ابری شد. در عرض چند دقیقه آسمان سیاه شد و رگبار شدید گرفت. حدود یک ساعت باران و رد و برق بود و دوباره آفتابی و شرجی شد. امروز حسابی انگیزه کار و فعالیت داشتم. توی کافه نشستم و تا عصر خوندم و نوشتم و کار کردم.
...............
باد و بوران ادامه داره. گویی که پاییز یه دفعه سقوط کرده باشد وسط تابستان. انگار نه انگار که دو سه‌ روز پیش ۳۱ درجه شرجی بود. اصلا همه چیز تقصیر همین شرجی است. تا گرم و شرجی می‌‌شود، ابر‌ها تاب نمی‌‌آورند. می‌‌بارند و سر و صدا راه می‌‌اندازند. همه جا را تیر و تر و سیاه می‌‌کنند. دیشب صدای زوزهٔ باد می‌‌آمد. گویی که می‌‌خواست پنجره را از جا بکند. صبح هوا شد ۱۳ درجه با ۷۸ درصد رطوبت و بادی که وزشش شدید و شدیدتر می‌‌شد. 
احساسات من خیلی به آب و های اینجا مشابهت دارد. وقتی گرم و آفتابی است، به یک باره شرجی و سنگین می شود و چند ساعتی بعد در باد و باران و سیل سر و ته می شود. با سیل می رود به رودخانه می پیوندد. جاری می شود، بخار می شود، ابر می شود و می رود بیخِ بیخ خورشید.
روز گذشته ب…

چطوری این نسل می خوان برای بچه هاشون دیکته بگن؟

چیزهایی در بعضی از هموطنان هست که آزارم می ده، مثلِ نامشخص بودن هدف و درخواستشون، جدی نگرفتن مسائل و فارسی حرف زدنِ غلط. یه همشهری با نمک، پستی گذاشته توی صفحه نیازمندی های شهر (بدون نقطه و ویرگول) به صورت زیر: ''سلام دوستان من دنبال کارم اینجا تو این زمینه ها سررشته دارم نصب و تعمیرات انواع کولر گازی و نصب پارتیشن طراحی و ساخت کابینت و سقف کاذب پارکت طراحی فتوشاپ هم بلدم تعمیر یخچال و لباسشویی هم تا حدودی بلدم جوشکاری هم انجام می دم آگه کسی کار سراغ داره لطفاً پیام بده'' 
بلافاصله بعد از این پیغامش، رفته زیر یه پست که به تاریخ ۶ ماه پیش برای کار در یک رستوران بوده، پیغام داده: ''آدرس بده اومدم!''
اصلا به تاریخش نگاه نکرده. بعد ادمینِ صفحه براش نوشته، دوستان به تاریخ پست ها هم دقت کنید! چون اصلا معلوم نیست این آقا می خواد چی کار کنه، آدم کلا دچار بحران هویت می شه! یکی دیگه پست گذاشته: ''دوستان من دنباله یه خونه یک خوابه هستم.''
واقعا دستور زبان فارسی و فارسی حرف زدن ما داره به کجا می ره؟ اصول نامه نگاری که انگار داره کلا نابود می شه. چند وقتی یه…

و من همه این شکستن ها را پشت سر گذاشتم...

گاهی اوج درد، لحظه اتفاق نیست. بلکه بعد از آن است. اوج دردلحظه ای نبود که دندان توی دهانم خورد شد، بلکه لحظه ای بود که دندانپزشک دندان را کشیده بود و حس جای خالی دندان بود که درد می کرد، حس نبودنش بود که درد می کرد. جای خالی اش بود که قطره های اشک را توی چشمانم فشار می داد.
گاهی دست تنها بودن در شرایط سخت نیست که خیلی درد دارد، بلکه اوج درد لحظه ای است که دوستانم از دست تنهایی ام آگاهند، به آن گوش می دهند، سر تکان می دهند و از کنارم رد می شوند.
اوج درد زمانی نبود که قلبم شکست از اینکه خواهرم نمی خواست لباس هایم را در ماشین لباسشویی اش بشورم. بلکه زمانی بود که لباس های شسته شده را که از رخشورخانه عمومی آورده بودم، بوی شسته و تازه نمی دادند. آن لحظه بود که شکستم و زارزار گریه کردم.

آدمیان دورند

امروز یکشنبه است. ساعت ۱۲ ظهر. روی نقشه گوگل یک پارک جنگلی نزدیک خانه جدیدم پیدا کردم. کمی سبزیجات پخته از دیشب توی یخچال داشتم، کمی قارچ تفت دادم، یک تخمرغ پختم و همه را توی یک ظرف ریختم. یک شیشه آب برداشتم و کوله پشتی با لپ تاپ. از خانه زدم بیرون. سوار تراموا و ایستگاه آخر، جلوی پارک جنگلی پیاده شدم. دنبال یک نیمکت با میز بودم. کمی که رفتم، پیدایش کردم. زیر سایه درختی تنومند بود. مورچه ای روی میز قدم می زد. نشستم. صندل ها را درآوردم. نهار را در حالی که موسیقی آرام طبیعت گوش می دادم خوردم. اینجا آرام است. مردانی در دورترها فوتبال بازی می کنند و کودکانی در خاک می لولند. سایه طرحدار درخت و کلاهم دست و پاهایم را آراسته. کلاغی در دوردست غار می زند و صدایی مثل پرواز هواپیما به گوش می رسد. کفتری می خواند و پرنده ای هارهار می خندد. پروانه سفیدی در این نزدیکی می پرد. باد پوستم را نوازش می دهد و بوی گل ها را برایم می آورد. یکماهی است که موفق شدم نیاز و وابستگی دیدارِ دیگران را در خودم کم کنم. اگر باشند که چه خوب، اگر نباشند هم، خودم خودم را بر می دارم می برم جایی، بدون غصه، به قصه ای سرگرم می …

اسباب کشی بی انتها

امروز چهارشنبه است. دیشب خیلی بد خوابیدم، بی خوابی زد به سرم. همچنان مشغول بستن جعبه ها هستم. انگار که کار تمومی نداره. فقط این توان بدنیمه که انگار داره تموم می شه. فکر می کردم که کل زندگیم تو ۴۰ تا جعبه جا می شه اما بر خلاف انتظارم،۵۲ تاجعبه شده و من همچنان که وسایل رو می بندم، به این فکرم که کاشکی وسایل باقی مونده توی گوشه و کنار جعبه های موجود جا بشه و تعداد جعبه ها بیشتر از این نشه. به شدت از نظر جسمی خسته ام. کمردرد و گردن درد دارم. با خودم و افکارم درگیرم. آیا به همه این وسایل احتیاج دارم؟ آیا می شه کمترش کرد؟ از چی می تونم صرف نظر کنم؟ چطور می تونم سبک تر بشم؟ آیا تصمیمی که گرفتم اصلا درسته؟ اگر بخوام برگردم چی؟ آیا باید دوباره این همه وسایل رو جابه جا کنم؟
من یه خاصیت آهنربایی عجیبی دارم که آدم های روانپریش رو به خودم جذب می کنم. این همخونه ایم هم متاسفانه از همون دسته است. دیروز صبح این جوری شروع شد که بدون اینکه به من بگه اول اینترنت رو از برق کشید و جمع کرد، بعد اومد گفت آشپزی از الان به بعد توی خونه ممنوعه! بعدهم می خواست یخچال رو از برق بکشه که ۳ روز بمونه یخش آب بشه! تو …