ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳۱, دوشنبه

خانه تکانی

یکشنبه است. آرام و ابری. هوا قرار باران دارد. شاید هم چند قطره ای ریخته باشد. سر و چشمانم سنگین است. احساس رخوت می کنم. امروز و دیروز ساعت حدود هفت و نیم صبح با سر و صدای همخانه ای بی ملاحظه از خواب پریدم و بدخواب شدم.
چند هفته ای است که به خانه تکانی قبل از سفر مشغولم. برای من خانه تکانی تنها به عید و سال نو محدود نمی شود. من هر وقت که می خواهم تغییر کنم، خانه تکانی می کنم. خانه تکانی برای من شامل تکاندن همه چیز از غبار و نیز دور ریختن و بخشیدن است. وسایل، لباس ها، افکار، دوستی ها، فایل ها، اطلاعات و داده ها، کتاب ها، دیده ها و شنیده ها و آموخته ها. تعمیر هر آنچه که خراب یا صدمه دیده است. این خانه تکانی ها بخش بزرگی است از روند سبک شدن. همان سبکی که چندی است به سراغم آمده.
توی این خانه تکانی، خیاطی هم کردم. یکی از چیزهایی که دوختم کیسه یا خانه ای بود برای عروسک های خیمه شب بازی. هر دو مدت ها بود که در کیسه ای پلاستیکی نشسته بودند و بیرون را نگاه می کردند. کیسه به مرور زمان خاک می گرفت و تیره می شد و زیبا نبود. به جفتشان قول داده بودم برایشان خانه ای بدوزم که از درون آن بتوانند بیرون را نگاه کنند. برای پسرک توری سبزرنگ برداشتم، دوختم و تمامش کردم. پسرک را درون خانه اش گذاشتم. در خانه اش را با پاپیونی بستم. بغلش کردم. نوازشش کردم. ازش پرسیدم که خانه جدیدش را دوست دارد؟ و چشمانم پر از اشک شد. بعد از او نوبت دخترک مو سیاه شد. خانه اش صورتی شد. هر دو آرام نشستند داخل خانه شان و خوشحال به بیرون نگاه کردند. و من آن شب راحت خوابیدم.
امروز دوشنبه است. از شب پیش باران می آید. همچنان خانه را می تکانم و بسته ها را می بندم و به روزهای خوب آینده چشم دوخته ام.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۸, جمعه

تَرک

مدت هاست تو تَرک و تقوییتم. تَرکِ میگرن، تَرکِ عادت های غذایی، ترکِ تنبلی تو ورزش کردن، ترکِ به نکات منفی فکر کردن، ترکِ بعضی آدم ها و بعضی وابستگی ها.
تقویت عادت های خوب مثل کتاب خوندن
، توجه و اهمیت به احساسات و نیازهام و پرده کردن اشتباهات و مشکلاتم. 
فکر می کنم موفق شدم، دارم همه رو ترک می کنم. 
چون این روزها اعتماد و عزت نفس بیشتری دارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۲۶, چهارشنبه

سبکی

از سه هفته پیش که آخرین پست را نوشتم تا به امروز که باز مهمان قهوه خانه بالای کتابخانه ام، روزهای شلوغی را گذراندم. هر روز در حال فعالیت بودم. از کارم استفاء دادم. تصمیم های مهمی را باید می گرفتم. احساس های متضادی را تجربه کردم. شادی و غم، وابستگی و استقلال، عصبانیت و آرامش، خستگی و گیجی و سرحالی. 
اما برایند همه احساسات این سه هفته این است که یک جورهایی دارم سبک می شم، می روم بالا. غُبار سنگینی از خستگی، گیجی و سرگردانی سال ها بود جایی در درونم قایم شده بود. هر وقت که عشقش می کشید، می آمد و تمام وجودم را فرامی گرفت. نمی گذاشت نیروهای قوی درونم کارشان را بکنند. خسته ام می کرد. انرژی ام را می گرفت. زمینم می زد و ضربه فنی ام می کرد.
بعد از جدایی خیال کردم که باخته ام. رویاهایم سیاه و خط خطی شده اند. اما از طوفان، افسردگی و طغیان و از دریاها که گذشتم، فهمیدم که همه اتفاقات ۸ سال گذشته لازم بوده تا بالاخره این من باشم که غبار و مه درونم را ضربه فنی می کنم، دودش می کنم و به آسمان می فرستمش.
این روزها در حال بسته بندی زندگی ۸ سال گذشته ام. ۸ سال را می گذارم در جعبه، زوایدش را می زنم و جمع و جور و قابل حملش می کنم. همین خودش باعث نوعی سبکی می شود. وقتی که ۸ سال توی ۴۰ تا جعبه جا می شود. زندگی‌ من با بسته بندی، جعبه و جابه جایی جوری محکم گره خوده که جدا کردنشان از هم ممکن نیست. شاید هم به همین دلیل روحم عشیره ای است که سفر را خیلی دوست دارد. می روم سفر دور و دراز. تنها ۳۷ روز باقی است.
برای این سفر، روحم را هم سبک کردم. هر روز آموختم، گوشه های تیزم را صاف کردم،روحم را تراش دادم، کینه ها و افکار منفی را دور انداختم، اختلافات را حل کردم و راه حل هایی پیدا کردم. غبار سنگین کم شد
تمام روزهای باقیمانده را در راه این سبکی مادی و روحی گام برمی دارم و با کوله باری سبک اما پر به خانه برگردم.