رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2016

همه خنده هام رو می ریزم توی یه گونی

توی کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه نشستم. افکارم و کارهام رو می نویسم. هوا آفتابی یه. تمام تلاشی که این چند وقت اخیر برای تغییر خودم و تغییر بعضی رفتارها و معاشرتم با دیگران کردم داره به ثمر می شینه. حالم روز به روز داره با خودم و اطرافم بهتر می شه و تغییراتی رو در اطرافم و در رفتار افراد مقابلم احساس می کنم. روز به روز بیشتر دست و پای بعضی عادت هام رو جمع می کنم و تابوهام رو می شکنم. گاهی هم این شکستن ها با درد و گریه همراهه اما بعدش انگار یه قدم به قله نزدیکتر می شم، بر می گردم پایین رو نگاه می کنم و می بینم چقد بالا اومدم. همه شکستن ها مال دنیاست و با از بین رفتنش یا تغییرش زمین به آسمون نمی یاد.
چند روزه انگار عشق تو وجودم جاری یه، انگار تو چشمام پر از عشقه، از توی رگ هام عشق می زنه بیرون. سعی می کنم با درک و فهم و زیبایی بقیه رو نگاه کنم. راحت تر می شم، سبک مثل باد.
در حال جمع و جور کردن وسایلم و بستن کارتن ها هستمبرای برگشتن به ایران. در عین حال مشغول تحقیق و مطالعه برای نوشتن کتاب و ترجمه و تدریس. در ضمن همه این ها هر روز از بودنم توی این شهر زیبای دوست داشتنی لذت می برم. مثل…

آخرِ سفر

سفرم روزهای آخر فروردین ماه شروع شد. در یک روز سرد و تنها.
در این سفر فشرده پنج باربا هواپیما و یک بار با کشتی غول پیکر سریع السیر از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگه جابه جا شدم. یکی از آرزوهای بزرگم رو برآورده کردم. کلی تجربیات متفاوت کسب کردم، تصمیمات خوبی گرفتم، اشتباهاتی کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، یکی از دندون های آسیابم از واست شکست و بعد از سفر مجبور شدم بکشمش. دوست داشتنیترین شلوارم از وسط جر خورد. مکان های بی نظیر و با عظمتی رو دیدم. به شدت دریازده شدم و مرگ رو جلوی چشمام دیدم. کلی عکاسی کردم. دیدگاه های تازه تری پیدا کردم. دوستی ام با دوست ۲۰ ساله ام مستحکم تر شد و تولدم رو کنار دریای کرت جشن گرفتم. 
سفرم امروز در حالی به پایان رسید که، آفتاب، زندگی و عشق توی تنم جاری یه. پر از امید و آرزو و انرژی ام و به روزهای خوب در پیش رو فکر می کنم.

خودِ خودِ خوشبختی

امروز خودِخودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می کرد سفیدی بود. آبی بود. آب بود. ابر بود، باد بود و خورشید. باد شدید بود. خوشبختی توی رگ هام بود، توی خون و سلول هام.
و افسردگی دور بود، مثل یک خاطره فراموش شده.