ه‍.ش. ۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

سال نو

دو سه روزه که روزا آفتابی ین. روزای آفتابی حالم خیلی بهتره. این روزا کله ام پره. پر از مطالب کلاس ها و دوره های مختلف، کار و مشکلات. درگیری های روزهای اخیر، وسایل و مطالبی که مدت هاست ویلون و نامنظم و دسته بندی نشده هستن. دارم آروم آروم به همه چیز سر و سامون می دم. طول می کشه ولی خوب پیش می ره.
وقتی می رم توی آب شنا می کنم، همه این چیزا عین فیلم از توی مغزم رد می شه. همه آموخته ها، فشارها و مشکلات این ۸ سال مهاجرت.
این روزها احساسات مختلفی رو تجربه می کنم. در حال پذیرش شرایط موجودم. هر کاری که از دستم براومده کردم و این خودش باعث می شه که با آرامش بیشتری شرایط رو بپذیرم.
یکی از احساساتی که اینجا زیاد تجربه اش کردم، شادی آمیخته به غم بوده. یه ملغمه از هردو. از همون اولی که وارد این مملکت شدم، خیلی شده که خوشحال بودم ولی غمگین و غصه دار. یعنی چیزی رو تجربه می کنم و خوشحالم که دارم تجربه اش می کنم ولی ناراحتم که چرا تا به حال تجربه اش نکردم یا چرا بقیه دوستام این موقعیت رو ندارن که تجربه اش کنن. یا اینکه فکر می کنم چقدر خوب که همچین چیزی رو می بینم یا تجربه می کنم، اما چرا انقدر دیر؟ یا چرا انقدر باید این تجربه رو گرون می خریدم؟
دو روزه تازه دارم حس می کنم که واقعا عیده و بهار داره می یاد. دیروز هفت سین چیدم و خرید عید کردم و عید رو به خونه ام راه دادم. امروز صبح ساعت ۴/۵ بیدار شدم و سال تحویل رو از روی لپتاپ آنلاین تماشا کردم.