رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2016

مدت هاست که ننوشتم

۲۴ روز می شه که از ایران برگشتم. خسته و سرگردون و افسرده. به قول معروف یک مَن رفتم، صد مَن برگشتم. امروز یه روز سرد و بارونی یه. از روزی که برگشتم، بارها سعی کردم یه پست توی وبلاگ بگذارم و موفق نشدم. نوشتن این متن رو همون روزهای اول شروع کردم.
اولین روز کاری ام توی کارگاه چوب بود با بچه های ۶ تا ۱۰ سال. کارگاه توی سالن ورزش یه مدرسه با سیستم آموزش جایگزین برگزار می شه. سالن به اندازه کافی بزرگه و بچه ها می توان بین کارشون، کمی هم بالا پایین بپرن. همه خیلی زود باهم جور شدن. ۵ نفر برای کل هفته ثبت نام کرده بودن و روزای دیگه بهشون یکی دو نفر اضافه و کم می شدن.  روز اول دختر ۶ ساله می خواست یه ماشین با سه تا چرخ درست کنه. دختر ۱۰ ساله بعد از اینکه کار خودش رو تموم کرد، حین اینکه منتظر بود نجار براش یه تخته چوب بزرگ رو برای برش بیاره، شروع کرد به دخترک ۶ ساله کمک کردن. برادرش هم اومد و همه برای ساختن ماشین سه چرخ فکرهاشون روروی هم گذاشتن. چرخ ها چطور باید بچرخن، چطور باید به هم وصل بشن. چرخ سوم چطور باید به جلوی ماشین وصل بشه. بچه های اروپایی به نظرم نسبت به سنشون خیلی توانا می یان. شاید هم ه…