رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریس پشت خط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت رو تند تند می چپوندم توی دهنم، به سمت ده حرکت کردم. هوا گرک و میش بود و طرح صندلی های قطار افتاده بود توی شیشه ها. به سختی می شد بیرون رو دید. بعد از چند دقیقه که نشستم، تازه فهمیدم که چقدر خسته ام. به خاطر استرس زیاد یه درد خفیف هم توی سرم بود.
اونجا که رسیدم کمی جا خوردم. دیدم بچه ای در کار نیست. یه سری آدم بزگ دارن وسط سالن می رقصن، بعضی ها لباس های هلویینی پوشیدن و اکثرا هم ۴۰ - ۵۰ سال به بالا هستن. 
کریس گفت که امشب مهمون ها می خوان گریم بشن. من وسایل رو آماده کردم. کار روی صورت اولین آدم رو که شروع کردم، برای یه کمی عجیب بود. عادت داشتم که معمولا بچه ها زیر دستم بنشینن. 
به عشق و شور به کار که اینجا یادش گرفتم فکر کردم، به سرزندگی آدم ها، به آزادی و رها بودنشون. یواش یواش لبخند روی صورتم بزرگ تر شد و با علاقه بیشتری کارم رو ادامه دادم. وقتی دیدم که نتیجه کارم دقیقا همونقدر که بچه هارو خوشحال می کنه، آدم بزرگ هارو هم سر ذوق می یاره، خیلی حس رهایی و شادی بهم دست داد. آدم ها با کوچکترین طرح روی صورتشون خیلی راضی و خوشحال می شدن و ذوق زده به زمین رقص برمی گشتن. یکی دو ساعت که گذشت همه شبیه روح و اسکلت و خون آشام داشتن می رقصیدن. 
لباس هایی که پوشیده بودن خیلی جالب بود. یه پیرمرده لباس روح پوشیده و یه خانمی هم یه لباس تار عنکبوتی خوشگل پوشیده بود که مثل لباس های تولد بچه ها بود و گوشه صورتش هم یه تارعنکبوت خوشگل نقاشی کرده بود. مردی هم شنل سیاه یقه ایستاده ای پوشیده بود و زیرش لباسی که با لباس همسرش هماهنگ بود. و خیلی لباس های دیگه.
همه کودک درونشون شاد و سرحال بود و حضور داشت.
پیرزن ها و پیرمردهایی که دوست داشتن صورتشون گریم بشه و کلی ذوق می کردن پر از هیجان و شور بودن. ساعت ۶ بعدازظهر که من رفتم داشتن می رقصیدن و تا ساعت یک ربع به ۱۲ شب که من از در اونجا اومدم بیرون، هنوز توی زمین رقص بودن. 
بعد از اینکه گریم آدم ها تموم شد، بیشتر وقت ایستاده بودم و آدم هارو مشاهده می کردم و گه گاهی حسرت می خوردم. حسرت آزادی، سرزندگی و شور زندگی که دارن. 
پیرمردی اومد و خواست با من برقصه، گفتم بلد نیستم. رفت و یه پیرزن اومد. دستم رو گرفت و برد وسط زمین. چند قدم جلو، عقب و چپ راست بهم یاد داد و رفت نشست. چند آهنگ عوض شد و وقتی والس شروع شد، پیرزن دوباره اومد. دست من رو گرفت و برد وسط زمین. تند تند قدم برمی داشت و من رو با خودش می برد. بعد هم من رو چرخوند، چرخوند، چرخوند. من از ته دل می خندیدم و زمین دور سرم به شدت می چرخید و می چرخید. رقص که تموم شد، به سختی تونستم سر پام باستم.
کمی وقت گذشت. پیرمردی که نسبت به بقیه کمتر رقص بلد بود، اومد و خواست با من برقصه. من بلد نبودم. دو تایی کمی تمرین پا کردیم. بعد با هم بوگی رقصیدیم. من بعد از ۳ - ۴ دقیقه از نفس افتاده بودم و عضله های پام گرفته بود و به نیرو و قدرت آدم های مسنی فکر می کردم که سرزنده تر و باقدرت تر از من بالا پایین می پریدن و می رقصیدن.
کریس مثل یه دی جی حرفه ای تند تند آهنگ رقص های مختلف رو پشت هم می گذاشت و نورهارو نسبت به اون ها تنظیم می کرد. اون عاشقانه کارش رو دوست داره. ۱۱ ساله که این مدرسه رقص رو داره. همیشه پر از شور و هیجانه. هواسش به همه جا هست. می خواد به همه خوش بگذره. گاهی وسط اینکه داره آهنگ هارو عوض می کنه، سر میز مشتری هاش می ره، خودش براشون نوشیدنی می بره یا لیوان خالیشون رو از روی میز برمی داره. هواسش هست همه گریم بشن، همه برقصن. هر کس توی رقص مشکل داره، کمکش کنه. هواسش هست کی دست حمایتش رو پشت کی بگذاره. کارش رو عاشقانه انجام می ده، انگار برای این کار به دنیا اومده.
توی ذهنم پر شده بود از مقایسه و تحلیل. چرا توی ایران یه آدم ۶۰ ساله فکر می کنه به زودی داره میمیره و باید بشینه تو خونه ولی اینجا آدم ۶۰ ساله با صورتی گریم شده، مثل یه قورباغه ی سرحال، وسط زمین رقص ۳ ساعت ورجه وورجه می کنه؟
دلم می خواست این همه شور زندگی رو بریزم توی قلبم و بقیه اش رو هم بریزم توی گونی و ببرم بین آدم های شهرم تقسیم کنم.
یکی از پیرزن ها که یه پیرزن و یه پیرمرد دیگه همراهش بودن، من رو تا توی شهر و دم یکی از متروها رسوند. ساعت ۱ بود که از مترو پیاده شدم. دما ۱۰ درجه و از روبرو باد شدید می اومد. یک ربع پیاده اومدم تا خونه. ماهیچه های پاهام گرفته بود. پر از شور بودم و توی خونه این طرف اون طرف می پریدم. سردرد داشتم ولی سرحال بودم. ساعت از ۲ گذشته بود که خوابم برد.

نظرات

ارسال یک نظر

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

آرامش، دور از خانه

این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. 
گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام کرد. هوا که خنک شد، فقط ترافیک موند و آلودگی هوا که نمی شد حلش کرد. راه های دور، ترافیک های بی انتها. آشفتگی جامعه و بی نظمی ها زیاده و خیلی به چشمم می یاد. مردم انقدر به بی نظمی و آشفتگی عادت کردن که دیگه متوجه نمی شن که این آشفتگی چقدر تاثیر منفی روی کار و رفتارشون می گذاره.
یکی از مسائلی که حسابی اعصابم رو توی تهران که بودم، بهم ریخت، حادثه پلاسکو بود. یه نشونه وحشتناک از بی نظمی، آشفتگی، بی ارزش بودن جون انسان ها. اصلا ۲ روزِ کامل مغزم تعطیل بود. بار آخر که اومدم اینجا، بعد از ۳ ماه موندن توی تهران بود. بعد از ۳ هفته دوباره برگشتم ایران، و دوباره حدود ۴ ماه و نیم ایران بودم. الان پنج روزه که دوباره به سرزمین آرامش برگشتم و قراره ۳ هفته بمونم. وقتی وارد فرودگاه اینجا می شم، بوهای خوب به مشامم می خوره و نظم و آرامش و سکوت، چشم و گوشم …