رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم. توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و فردا هم همه جا تعطیله. موقع نهار مشکلی پیش می یاد، آشپز توی غذایی که می گه بادمجون نداره، بادمجون می ریزه و نوشیدنی اشتباه بهم می ده. رئیس رستوران رو صدا می کنم. معذرت خواهی می کنه. خیلی با دقت و احترام گوش می ده و صحبت می کنه. نوشیدنی ام رو عوض می کنه و پول غذا رو نمی گیره.
بعد از نهار می رم کافه ای که پاتوقم بود. جور دیگه ای به آدم ها نگاه می کنم. به آرامششون نگاه می کنم، به رفتارشون. به دست های گارسون که با آرامش خواراکی هارو روی میز می چینه، به لبخند رضایتش. به نحوه کارش.  تا عصر می شینم. هوا آفتابی یه و کمی گرمتر شده.
بعد می رم خرید. اونجا به نظم نگاه می کنم. به احترام. به تنوع.

ساعت ۷ می رسم دم در سالن اپرا. اونجا یکی از لطیف ترین باله ها رو تماشا می کنم. آدم هارو نگاه می کنم. نظمشون رو نگاه می کنم. دقتشون رو به باله. کسی مبایل دستش نیست. کسی اینستاگرام نگاه نمی کنه. اینجا خیلی ها حتی نمی دونن تلگرام چیه. به احترامی که به مشتری و مراجعه کننده ها می گذارن، نگاه می کنم. وقتی می یام بیرون پر از انرژی ام، پر از قصه، پر از لطافت روح. شب رو خیلی خوب می خوابم. 
صبح که بیدار می شم، وسایل شنام رو بر می دارم می رم استخر. چند دقیقه لب آب می شینم و سکوت و آرامش رو نفس می کشم. توی آب آروم شنا می کنم. بدون عجله. آب سرده. به آرامش فکر می کنم. به راحتی. به آزادی. به زنان و مردان با حقوق برابر. به پیرمردی با موهای سفیدِ کمی بلند نگاه می کنم که از بلندترین تخته پرش می پره. چند ماه پیش هم دیده بودمش.
برگشتنه به درخت های کنار خیابون نگاه می کنم و برگ های پاییزی نارنجی از روی زمین جمع می کنم.

وسایلم رو می ذارم خونه. نهار پختن و خوردنم کمتر از نیم ساعت طول می کشه. لپ تاپ رو برمی دارم و می زنم بیرون. از صبح آفتاب نبود اما الان که نزدیک غروبه، آفتاب تازه دراومده. من انگار که افتاده باشم وسط استخر آرامش، یه دفعه آرامش رفته توی خونم.
پیاده می رم به نزدیکترین کافه. باز هم 
به دست های گارسون که یکی یکی سینی هارو منظم و دقیق کنار هم می چینه تا همکارش بیاد و سینی هارو ببره. می شینم تا در کنار سر و صدای فنجون ها و صدای آروم و کنترل شده صحبت آدم ها در فضا، فکرهام رو بنویسم و به آینده فکر کنم. به اینکه آرامش کجاست؟ اونجایی که دوستانم هستن و عشق هست، یا جایی که کیفیت زندگی هست و سروصدا نیست؟!

*عنوان پست برگرفته از نام کتابی از نادر ابراهیمی است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!