رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

به دنبال یک جو ارزشِ انسانی

از وقتی پام رو توی تهران گذاشتم، تا همین پریروز، اینجا و اونجا بارها دیدم که ارزش انسانی چه آسون خدشه دار می شه. ارزش انسانی برای من خیلی مهمه، هر بار که می رم ایران، خیلی غصه می خورم از اینکه می بینم انقدر راحت به احترام و ارزش یک انسان ضربه وارد می شه. انقدر راحت آدم ها برای هم ارزش قائل نیستن و انقدر راحت خدمات دهنده ها، خدمشون رو در جایگاه بالا و مشتری رو در جایگاه پایین و بی ارزش می بینن. 
یکی از این مراکز خدمات دهنده آرایشگاه ها هستن. خانم آرایشگری که موقع سشوار کشیدن سر مشتری رو هل می ده جلو، برس رو با شدت فرو می کنه توی موهای مشتری و باقدرت موهای مشتری رو رو به عقب می کشه. مسئول اپیلاسیونی که کلمات امری به کار می بره و مشتری رو تو خطاب می کنه و برای جا به جا کردن دست یا پای مشتری، اون رو هل می ده.
یکی دو روز بعد از ورودم به ایران و یک روز قبل از خروجم، به دو آرایشگاه مختلف 
رفتم . بار اول زن با عجله موهام رو کوتاه کرد. در حین کوتاه کردن، حواسش به چندجا بود. چندبار سرم رو به جلو هل داد. توجه و دقتی به من نداشت. بی علاقه بود. انگار فقط داشت وظیفه اش رو انجام می داد. مراحل بعدی با آدم های دیگه هم سرشار از بی علاقه گی، کم توجهی و عدم صحبت با لحن احترام و مبنی بر ارزش با مشتری بود. 
پریروز که دوباره به آرایشگاه رفتم، انقدر رفتار آرایشگر باهام بد و خشن بود که ناخودآگاه اشک هام سرازیر شد. شاید یه دلیلش این بود که دلم گرفته بود، شاید دلیل دیگه اش این بود که درد داشتم. ولی مهمترین دلیلش این بود که دلم شکست از نحوه رفتاری که این ور دنیا بهش می گن رفتار غیر انسانی. دلم از عادی جلوه دادن این رفتار شکست، از اینکه انقدر تکرار شده و مرسومِ که خیلی ها حتی متوجهش هم نمی شن. از این دلم شکست که دوستای من و خیلی از مردم مملکت من، ارزششون خیلی بیشتر از اینه که اینطوری باهاشون رفتار بشه.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!




ملغمه

افسردگی پاورچین  پاورچین آمد و درست وسط اتاق، عین بختک افتاد روی من. همین شد که لحظاتی نتونستم نفس بکشم. ای بر پدر هرچی افسردگی یه! ش هم مدت زیادیه که افسردگیش دوباره عود کرده. دیروز می گفت با چند تا از دوستاش که حرف زده، اونا هم حال و هوای افسرده داشتن.
هر کی برای خودش یه گوشه ای گم و گوره. این ایران دیگه ایران اون قدیمی نیست. آدم هاش عوض شدن. شاید از جهاتی خیلی بافرهنگ تر و بهتر شده باشن اما اون دوستی های قدیمی دیگه لق شدن و استحکام قدیم رو ندارن. آدم ها خیلی سر به گریبان خودشونن. مگر عده ای مرفهین بی درد که توی دنیای خودشون زندگی می کنن.
اکثر کارها خیلی کند و یواش پیش می ره. مدتی یه با دوستان و همکارانی مواجه می شم که روابط عجیب و پیچیده دارن، زندگی های درهمی که نمی شه بهش گفت زندگی سالم. روابط ناسالم و طلاق عاطفی، بین زوج ها بی داد می کنه. آدم های مطلقه توی نسل من دارن زیاد می شن، عده ای هم بین رفتن و موندن گیر کردن.
وسط ملغمه آدم بزرگ ها، بچه هایی رو می بینم که مشکلات رفتاری و روانی متعددی دارن. 
ترافیکه، ماشین ها دود می کنن، آدم ها عصبانین و اعتماد بینشون کمرنگ شده.