رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

جنگ تن به تن بین والد و کره خر درون

پاسی از نیمه شب گذشته. صدای زوزه باد می آید. امروز حوالی ساعت ۳ بعدازظهر هوای ۳۱ درجه به شدت ابری شد. در عرض چند دقیقه آسمان سیاه شد و رگبار شدید گرفت. حدود یک ساعت باران و رد و برق بود و دوباره آفتابی و شرجی شد. امروز حسابی انگیزه کار و فعالیت داشتم. توی کافه نشستم و تا عصر خوندم و نوشتم و کار کردم.
...............
باد و بوران ادامه داره. گویی که پاییز یه دفعه سقوط کرده باشد وسط تابستان. انگار نه انگار که دو سه‌ روز پیش ۳۱ درجه شرجی بود. اصلا همه چیز تقصیر همین شرجی است. تا گرم و شرجی می‌‌شود، ابر‌ها تاب نمی‌‌آورند. می‌‌بارند و سر و صدا راه می‌‌اندازند. همه جا را تیر و تر و سیاه می‌‌کنند. دیشب صدای زوزهٔ باد می‌‌آمد. گویی که می‌‌خواست پنجره را از جا بکند. صبح هوا شد ۱۳ درجه با ۷۸ درصد رطوبت و بادی که وزشش شدید و شدیدتر می‌‌شد. 
احساسات من خیلی به آب و های اینجا مشابهت دارد. وقتی گرم و آفتابی است، به یک باره شرجی و سنگین می شود و چند ساعتی بعد در باد و باران و سیل سر و ته می شود. با سیل می رود به رودخانه می پیوندد. جاری می شود، بخار می شود، ابر می شود و می رود بیخِ بیخ خورشید.
روز گذشته بیشتر وقت درگیر لپتاپم بودم که ویروس گرفته بود و سیستمش باید دوباره نصب می‌‌شد. تا به حال باور بر این بود که مک بوک دچار ویروس نمی‌‌شود. اما دنیا تغییر می‌‌کند، ویروس‌ها هم. 
لپ‌تاپ هنوز در کماست و من برایش ‌مرخصی ساعتی‌ رد کرده ام. مدت‌ها بود که می‌‌خواستم جایی‌ بنشینم و بدون لپتاپ و اینترنت بنویسم. امروز در کافه ''آبی آسمانی'' نشسته ام و روی کاغذ می‌‌نویسم. مدتی است که بیشتر می نویسم، شاید دوباره نیاز به اشتراک گذاشتن احساسات و افکارم با دیگران دارم.
چند روزی است که والد یا منتقد درونم بیش از همیشه برای همه چیز به دنبال دلیل است. به شدت ایده آل گرا شده. می‌‌خواهد همه چیز درست و به جا باشد. برای هر چیز به دنبال معنا است. دنبال محبوبیت و معروفیت است. دنبال نتیجه است. می‌‌خواهد نتیجه و حاصل همه کارهای گذشته را ببیند. مرا به باد انتقاد و بد و بیراه می‌‌گیرد. کمبودها را به رخم می‌‌کشد و توقع ‌های بی‌ شرمانه دارد. نمی دانم چرا گاهی اینطور به من حمله ور می شود. نمی گذارد هر غلطی خواستم بکنم. دنبال بهانه و دلیل است. می خواهد بداند پول هایم را کجا و چرا خرج می کنم. 
اما در مقابل این والد درون، یک کره خر درونِ یاغی هم دارم که از بدو تولد با من است. یاغی درونم عاشق آزادی و در لحظه بودن است. گاهی زورش می چربد و به منتقد درونم می گوید بزن به چاک! منتقد درون هم می زند به چاک جده و گم و گور می شود اما انقدر پر رو است که دوباره بر می گردد. 
من توانایی های زیادی دارم. سال هاست به دنبال این هستم که این توانایی ها بیشتر دیده شوند و تغییر بزرگی فرای زندگی خودم ایجاد کنند. دلم می خواهد حاصل این همه سال تلاش را ببینم و بالاخره آن اتفاقی که شاید از بیرون شبیه یک شبه معروف شدن باشد، بیفتد.
....................
امروز چهارشنبه است. لپتاپ همچنان در کماست. دیشب حس کسی را داشتم که پشت در اتاق عمل منتظر به هوش آمدن عزیزش باشد. هیچ وقت این حس را در واقعیت تجربه نکرده ام، فقط در فیلم ها دیده بودم. تقریبا هر دو ساعت یکبار بیدار می شدم و بهش سر می زدم. صبح ساعت ۸ که بیدار شدم. هنوز توی همان حال بود. مجبور شدم دوباره به بخش سرویس مک بوک ببرمش. دوروز هم از صبح ساعت ۱۱ تا ۷ شب در حال رفت و آمد به قسمت سرویس بودم. امروز کارم تا حدود ۴ بعدازظهر طول کشید. همچنان منتظرم حال لپتاپم خوب شود و به خانه برگردد.
خیلی به تکنولوژی وابسته نیستم اما ارتباط خاصی با اشیاء مهم زندگی ام برقرار می کنم. او جعبه فلزی است که بیشتر ارتباطاتم با دنیا در درونش نهفته است. خیلی چیزهای دوست داشتنی هم درونش ذخیره شده. جعبه ای است که وقتی درش بسته باشد، آرام و بی صدا و بی نورِ است و با باز شدن درش، دری به دنیاهای تازه گشوده می شود.
..............
امروز جمعه است. روزها زود می گذرند. آفتاب دوباره سر زده و روز را کمی گرم تر کرده.
از پنجره کافه ''آبی آسمانی'' که نزدیک خانه ام توی مارکت است، بیرون را نگاه می کنم. دکه روبرویی میوه و سبزیجات می فروشد. خوشرو است و با عابرین خوش و بش می کند. سایبان های دکه روبرو و بقیه دکه ها در باد می رقصند. دیروز که باد و طوفان بود و هوا سردتر بود، توی کافه جای سوزن انداختن نبود و هیچ میز خالی ای پیدا نمی شد. خانم حامله ای که تنهایی داشت صبحانه می خورد، میزش را با من شریک شد.
امروز اما خلوت است. گارسن ها ظرف و فنجان ها را به هم می کوبند و یکی شان که از همه مودب تر است، آب هویج می نوشد.
چیزهایی دارند در درونم ته نشین می شوند. شاید آرامش و پختگی باشد یا پیدا کردن راه های حل مسئله. باز دارم تغییر می کنم. مثل درختی که شاخه هایش را بیشتر به سمت نور دراز می کند و ریشه هایش را در زمین محکم تر.
به آهنگ ملایمی که پخش می شود گوش می دهم و چیزی آرام آرام از درونم به چشمانم فشار می آورد. چشمانم تر می شوند. 
آموخته هایم دارند خود به خود الک و طبقه بندی می شوند. اتفاق ها و تجربه های گذشته از ذهنم عبور می کنند. انگار که دارد در اولین ماه های ۳۶ سالگی، اتفاق های خوبی در درونم می افتد.
زنگ کلیسا ساعت ۱۲ را می نوازد. مهمانان کافه عوض می شوند و اَدِل دارد می خواند. 
..................
امروز یکشنبه است. رفتم لب رودخانه. بعد از اینکه مفصل توت فرنگی خوردم، تمام ناراحتی ها، غصه ها و ناکامی ها را روی کاغذ نوشتم. اسم آدم هایی را هم که در ۸ سال گذشته با من نامهربانی کرده بودند، زیرش نوشتم. کاغذ را گوله کردم و به آب انداختم. دلم نمی خواست این چیزها را اینجا جا بگذارم یا اینکه آن ها را با خودم سوار هواپیما کنم. همه را به آب جاری سپردم تا بروند و ناپدید شوند و دیگر نیایند و نباشند.
..................
امروز چهارشنبه است و غرغرهای والد درون به شدت کاهش پیدا کرده. 
پس فردا مسافرم.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریسپشتخط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن. 
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت ر…

خودِ خودِ خوشبختی

امروز خودِخودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می کرد سفیدی بود. آبی بود. آب بود. ابر بود، باد بود و خورشید. باد شدید بود. خوشبختی توی رگ هام بود، توی خون و سلول هام.
و افسردگی دور بود، مثل یک خاطره فراموش شده.

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم.توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و…