رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2016

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریسپشتخط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن. 
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت ر…

*بار دیگر شهری که دوست می داشتم

سفرم راحت بود. تقریبا بیشتر راه رو خوابیدم. با خوشحالی وارد فرودگاه می شم. دلم برای شهرم تنگ شده بود. برای زبان مردمانش و هوای تمیز و سبکش. صبح زوده، همه جا ساکت و آرومه. هوا سرده و بدون دستکش انگشت های دست بی حس می شن. همه چی منظمه. به هر جا که نگاه می کنم، می بینم که چقدر دلتنگ شده بودم. چقدر به موقع اومدم. سوار بر قطار می رم و به اتاقی که اجاره کردم می رسم.توی رختخواب گل گلی ولو می شم و ساعت ها می خوابم. مدت هاست که اینطور نخوابیدم. انگار مدت هاست که انقدر آروم نبودم. هوا آفتابی یه.
اینترنت پر سرعتِ بدون فیلتر که وصل می شه، انگار بعد از مدت ها آبِ جاری دیده باشم، نفس راحت می کشم.
اولین جایی که می رم، مغازه اپلِ. ۱۰ دقیقه ای طول می کشه تا پسر جوون عینکی ای که شبیه دانشمندهاست، مشکل نرم افزاری لپ تاپ رو که توی تهران ۲ ماه منتظر حل شدنش بودم حل کنه. اونجا هم همه آرومن، کسی سروصدا نمی کنه، کسی بلند حرف نمی زنه. همه نوبت رو رعایت می کنن. کسی وسط کار یه نفر دیگه با آقای دانشمند صحبت نمی کنه. همه آرومن و راضی می رن بیرون.
از اونجا می رم نهار بخورم و خرید کنم. شنبه است. مغازه ها زود می بندن و…

به دنبال یک جو ارزشِ انسانی

از وقتی پام رو توی تهران گذاشتم، تا همین پریروز، اینجا و اونجا بارها دیدم که ارزش انسانی چه آسون خدشه دار می شه. ارزش انسانی برای من خیلی مهمه، هر بار که می رم ایران، خیلی غصه می خورم از اینکه می بینم انقدر راحت به احترام و ارزش یک انسان ضربه وارد می شه. انقدر راحت آدم ها برای هم ارزش قائل نیستن و انقدر راحت خدمات دهنده ها، خدمشون رو در جایگاه بالا و مشتری رو در جایگاه پایین و بی ارزش می بینن. 
یکی از این مراکز خدمات دهنده آرایشگاه ها هستن. خانم آرایشگری که موقع سشوار کشیدن سر مشتری رو هل می ده جلو، برس رو با شدت فرو می کنه توی موهای مشتری و باقدرت موهای مشتری رو رو به عقب می کشه. مسئول اپیلاسیونی که کلمات امری به کار می بره و مشتری رو تو خطاب می کنه و برای جا به جا کردن دست یا پای مشتری، اون رو هل می ده.
یکی دو روز بعد از ورودم به ایران و یک روز قبل از خروجم، به دو آرایشگاه مختلف رفتم. بار اول زن با عجله موهام رو کوتاه کرد. در حین کوتاه کردن، حواسش به چندجا بود. چندبار سرم رو به جلو هل داد. توجه و دقتی به من نداشت. بی علاقه بود. انگار فقط داشت وظیفه اش رو انجام می داد. مراحل بعدی با آد…

۷ سالگی

۴ روز است که وبلاگم ۷ ساله شده. ۷ سال خودش یک عمر است. عمر یک کودک که بزرگ می شود و به مدرسه می رود. آماده می شود برای رفتن، مستقل شدن. هرچه سال ها گذشت کمتر نوشتم و بیشتر فکر کردم. بیشتر درگیر زندگی و رها کردن روزمرگی ها شدم. بیشتر آموختم، بیشتر زخم خوردم و دل شکسته و دلگیر و سرگردان شدم.  در آستانگی ۷ سالگی اما آرزوی آرامش و صلح دارم. سرزمینی می خواهم که در آن، دستی حمایتگر پشتم باشد و دست کودکانم در دستم باشد و داشتن خانواده ای شاد را تجربه کنم.

اینجا همه چیز درهمه

بالاخره توی خونه ام مسقر شدم. بیش از یک هفته است که خونه خودم می خوابم. شب اول خیلی بد خوابیدم اما از شب دوم خوب شد. هنوز وسایلی هستن که پیداشون نمی کنم و وسایلی هستن که به جاشون عادت نکردم. هنوز آشفتگی توی خونه هست. بارها غذا پختم. دفعه دوم مشغول کار شدم و اصلا یادم رفت که غذا سر گاز دارم و نصفش سوخت. سه دفعه قهوه درست کردم و بارها روی مبلم ولو شدم و نرمی و آرامشش رو نوازش کردم. سکوت و آرامش خونه رو تجربه کردم. حتی صدای ماشین لباس شویی و ظرف شویی رو که سکوت رو می شکستن. چند روزی یه که تونستم راه جلوی صندلی چرخون جدیدم رو خلوت کنم تا بتونم پشت میز دوست داشتنی ام بشینم و کار کنم. هنوز حس عجیبیه که خونه خودم رو دارم و می تونم بی دغدغه وسایلم رو هر جا که خواستم بذارم و در حالیکه به سهیل نفیسی گوش می دم، قهوه بنوشم و خونه ام رو مرتب کنم.
برای کار با چند جا صحبت کردم. با یکی از جاها در حال بستن قراردادم و یکی دو تا کار هم انجام دادم. اما هنوز پولی برای کارها نگرفتم. خسته ام و امیدوار به انجام کارهای خوب در آینده نزدیک.
توی تهران همه چیز درهمه. مردم پشت فرمون اتومبیل تلگرام و فیس بوک و اینستا…

یعنی اینجا می مونم؟

روزها در وطن به سرعت برق و باد می گذرن. یک هفته طول کشید تا به هوا عادت کنم. روزهای اول به بخور و بخواب و بازدید از آپارتمان هایی برای اجاره گذشت. بی نظمی، گرما و به طبع اون میگرن، ترافیک و راه های دور چیزهایی هستن که این روزها کلافه ام می کنن. برنامه زندگیم به شدت به هم ریخته. نفهمیدم روزهای گرم مرداد چطور به شهریور ماه تبدیل شدن. 
اما چیزهای خوبی مثل دوستی، محبت، همدلی و همیاری اینجا هست که باعث می شه اون کلافگی ها قابل تحمل بشه.
چهار هفته است که آپارتمانی اجاره کردم و مشغول تجهیز اون هستم. از یکی دو روز دیگه اونجا مستفر می شم. فعلاً سعی دارم که تنها وسایل مهم رو تهیه کنم و بعداً که کارم روی غلتک افتاد، وسایل دیگه رو اگر هنوز ضروری بود اضافه کنم. هر وسیله بزرگ و مهمی که می خرم، کمی دست و دلم می لرزه و کلی سوال به ذهنم هجوم می یاره. به این فکر می کنم که آیا می مونم؟ نکنه این همه خرج کنم بعد کارم خوب پیش نره؟ می تونم اجاره خونه و خرجم رو دربیارم؟ نکنه این وسایل دست و بالم رو ببنده و کارم رو برای جا به جا شدن سخت کنه؟ آیا کار درستی کردم اومدم؟
کارهای خرده ریز زیاده، پرده ها و لوسترها نصب …

جنگ تن به تن بین والد و کره خر درون

پاسی از نیمه شب گذشته. صدای زوزه باد می آید. امروز حوالی ساعت ۳ بعدازظهر هوای ۳۱ درجه به شدت ابری شد. در عرض چند دقیقه آسمان سیاه شد و رگبار شدید گرفت. حدود یک ساعت باران و رد و برق بود و دوباره آفتابی و شرجی شد. امروز حسابی انگیزه کار و فعالیت داشتم. توی کافه نشستم و تا عصر خوندم و نوشتم و کار کردم.
...............
باد و بوران ادامه داره. گویی که پاییز یه دفعه سقوط کرده باشد وسط تابستان. انگار نه انگار که دو سه‌ روز پیش ۳۱ درجه شرجی بود. اصلا همه چیز تقصیر همین شرجی است. تا گرم و شرجی می‌‌شود، ابر‌ها تاب نمی‌‌آورند. می‌‌بارند و سر و صدا راه می‌‌اندازند. همه جا را تیر و تر و سیاه می‌‌کنند. دیشب صدای زوزهٔ باد می‌‌آمد. گویی که می‌‌خواست پنجره را از جا بکند. صبح هوا شد ۱۳ درجه با ۷۸ درصد رطوبت و بادی که وزشش شدید و شدیدتر می‌‌شد. 
احساسات من خیلی به آب و های اینجا مشابهت دارد. وقتی گرم و آفتابی است، به یک باره شرجی و سنگین می شود و چند ساعتی بعد در باد و باران و سیل سر و ته می شود. با سیل می رود به رودخانه می پیوندد. جاری می شود، بخار می شود، ابر می شود و می رود بیخِ بیخ خورشید.
روز گذشته ب…

چطوری این نسل می خوان برای بچه هاشون دیکته بگن؟

چیزهایی در بعضی از هموطنان هست که آزارم می ده، مثلِ نامشخص بودن هدف و درخواستشون، جدی نگرفتن مسائل و فارسی حرف زدنِ غلط. یه همشهری با نمک، پستی گذاشته توی صفحه نیازمندی های شهر (بدون نقطه و ویرگول) به صورت زیر: ''سلام دوستان من دنبال کارم اینجا تو این زمینه ها سررشته دارم نصب و تعمیرات انواع کولر گازی و نصب پارتیشن طراحی و ساخت کابینت و سقف کاذب پارکت طراحی فتوشاپ هم بلدم تعمیر یخچال و لباسشویی هم تا حدودی بلدم جوشکاری هم انجام می دم آگه کسی کار سراغ داره لطفاً پیام بده'' 
بلافاصله بعد از این پیغامش، رفته زیر یه پست که به تاریخ ۶ ماه پیش برای کار در یک رستوران بوده، پیغام داده: ''آدرس بده اومدم!''
اصلا به تاریخش نگاه نکرده. بعد ادمینِ صفحه براش نوشته، دوستان به تاریخ پست ها هم دقت کنید! چون اصلا معلوم نیست این آقا می خواد چی کار کنه، آدم کلا دچار بحران هویت می شه! یکی دیگه پست گذاشته: ''دوستان من دنباله یه خونه یک خوابه هستم.''
واقعا دستور زبان فارسی و فارسی حرف زدن ما داره به کجا می ره؟ اصول نامه نگاری که انگار داره کلا نابود می شه. چند وقتی یه…

و من همه این شکستن ها را پشت سر گذاشتم...

گاهی اوج درد، لحظه اتفاق نیست. بلکه بعد از آن است. اوج دردلحظه ای نبود که دندان توی دهانم خورد شد، بلکه لحظه ای بود که دندانپزشک دندان را کشیده بود و حس جای خالی دندان بود که درد می کرد، حس نبودنش بود که درد می کرد. جای خالی اش بود که قطره های اشک را توی چشمانم فشار می داد.
گاهی دست تنها بودن در شرایط سخت نیست که خیلی درد دارد، بلکه اوج درد لحظه ای است که دوستانم از دست تنهایی ام آگاهند، به آن گوش می دهند، سر تکان می دهند و از کنارم رد می شوند.
اوج درد زمانی نبود که قلبم شکست از اینکه خواهرم نمی خواست لباس هایم را در ماشین لباسشویی اش بشورم. بلکه زمانی بود که لباس های شسته شده را که از رخشورخانه عمومی آورده بودم، بوی شسته و تازه نمی دادند. آن لحظه بود که شکستم و زارزار گریه کردم.

آدمیان دورند

امروز یکشنبه است. ساعت ۱۲ ظهر. روی نقشه گوگل یک پارک جنگلی نزدیک خانه جدیدم پیدا کردم. کمی سبزیجات پخته از دیشب توی یخچال داشتم، کمی قارچ تفت دادم، یک تخمرغ پختم و همه را توی یک ظرف ریختم. یک شیشه آب برداشتم و کوله پشتی با لپ تاپ. از خانه زدم بیرون. سوار تراموا و ایستگاه آخر، جلوی پارک جنگلی پیاده شدم. دنبال یک نیمکت با میز بودم. کمی که رفتم، پیدایش کردم. زیر سایه درختی تنومند بود. مورچه ای روی میز قدم می زد. نشستم. صندل ها را درآوردم. نهار را در حالی که موسیقی آرام طبیعت گوش می دادم خوردم. اینجا آرام است. مردانی در دورترها فوتبال بازی می کنند و کودکانی در خاک می لولند. سایه طرحدار درخت و کلاهم دست و پاهایم را آراسته. کلاغی در دوردست غار می زند و صدایی مثل پرواز هواپیما به گوش می رسد. کفتری می خواند و پرنده ای هارهار می خندد. پروانه سفیدی در این نزدیکی می پرد. باد پوستم را نوازش می دهد و بوی گل ها را برایم می آورد. یکماهی است که موفق شدم نیاز و وابستگی دیدارِ دیگران را در خودم کم کنم. اگر باشند که چه خوب، اگر نباشند هم، خودم خودم را بر می دارم می برم جایی، بدون غصه، به قصه ای سرگرم می …

اسباب کشی بی انتها

امروز چهارشنبه است. دیشب خیلی بد خوابیدم، بی خوابی زد به سرم. همچنان مشغول بستن جعبه ها هستم. انگار که کار تمومی نداره. فقط این توان بدنیمه که انگار داره تموم می شه. فکر می کردم که کل زندگیم تو ۴۰ تا جعبه جا می شه اما بر خلاف انتظارم،۵۲ تاجعبه شده و من همچنان که وسایل رو می بندم، به این فکرم که کاشکی وسایل باقی مونده توی گوشه و کنار جعبه های موجود جا بشه و تعداد جعبه ها بیشتر از این نشه. به شدت از نظر جسمی خسته ام. کمردرد و گردن درد دارم. با خودم و افکارم درگیرم. آیا به همه این وسایل احتیاج دارم؟ آیا می شه کمترش کرد؟ از چی می تونم صرف نظر کنم؟ چطور می تونم سبک تر بشم؟ آیا تصمیمی که گرفتم اصلا درسته؟ اگر بخوام برگردم چی؟ آیا باید دوباره این همه وسایل رو جابه جا کنم؟
من یه خاصیت آهنربایی عجیبی دارم که آدم های روانپریش رو به خودم جذب می کنم. این همخونه ایم هم متاسفانه از همون دسته است. دیروز صبح این جوری شروع شد که بدون اینکه به من بگه اول اینترنت رو از برق کشید و جمع کرد، بعد اومد گفت آشپزی از الان به بعد توی خونه ممنوعه! بعدهم می خواست یخچال رو از برق بکشه که ۳ روز بمونه یخش آب بشه! تو …

خانه تکانی

یکشنبه است. آرام و ابری. هوا قرار باران دارد. شاید هم چند قطره ای ریخته باشد. سر و چشمانم سنگین است. احساس رخوت می کنم. امروز و دیروز ساعت حدود هفت و نیم صبح با سر و صدای همخانه ای بی ملاحظه از خواب پریدم و بدخواب شدم.
چند هفته ای است که به خانه تکانی قبل از سفر مشغولم. برای من خانه تکانی تنها به عید و سال نو محدود نمی شود. من هر وقت که می خواهم تغییر کنم، خانه تکانی می کنم. خانه تکانی برای من شامل تکاندن همه چیز از غبار و نیز دور ریختن و بخشیدن است. وسایل، لباس ها، افکار، دوستی ها، فایل ها، اطلاعات و داده ها، کتاب ها،دیده ها و شنیده ها و آموخته ها. تعمیر هر آنچه که خراب یا صدمه دیده است. این خانه تکانی ها بخش بزرگی است از روند سبک شدن. همان سبکی که چندی است به سراغم آمده.
توی این خانه تکانی، خیاطی هم کردم. یکی از چیزهایی که دوختم کیسه یا خانه ای بود برای عروسک های خیمه شب بازی. هر دو مدت ها بود که در کیسه ای پلاستیکی نشسته بودند و بیرون را نگاه می کردند. کیسه به مرور زمان خاک می گرفت و تیره می شد و زیبا نبود. به جفتشان قول داده بودم برایشان خانه ای بدوزم که از درون آن بتوانند بیرون را …

تَرک

مدت هاست تو تَرک و تقوییتم. تَرکِ میگرن،تَرکِ عادت های غذایی،ترکِ تنبلی تو ورزش کردن،ترکِ به نکات منفی فکر کردن،ترکِ بعضی آدم ها و بعضی وابستگی ها.
تقویت عادت های خوب مثل کتاب خوندن، توجه و اهمیت به احساسات و نیازهام و پرده کردن اشتباهات و مشکلاتم.
فکر می کنم موفق شدم، دارم همه رو ترک می کنم. 
چون این روزها اعتماد و عزت نفس بیشتری دارم.

سبکی

از سه هفته پیش که آخرین پست را نوشتم تا به امروز که باز مهمان قهوه خانه بالای کتابخانه ام، روزهای شلوغی را گذراندم. هر روز در حال فعالیت بودم. از کارم استفاء دادم. تصمیم های مهمی را باید می گرفتم. احساس های متضادی را تجربه کردم. شادی و غم، وابستگی و استقلال، عصبانیت و آرامش، خستگی و گیجی و سرحالی. 
اما برایند همه احساسات این سه هفته این است که یک جورهایی دارم سبک می شم، می روم بالا. غُبار سنگینی از خستگی، گیجی و سرگردانی سال ها بود جایی در درونم قایم شده بود. هر وقت که عشقش می کشید، می آمد و تمام وجودم را فرامی گرفت. نمی گذاشت نیروهای قوی درونم کارشان را بکنند. خسته ام می کرد. انرژی ام را می گرفت. زمینم می زد و ضربه فنی ام می کرد.
بعد از جدایی خیال کردم که باخته ام. رویاهایم سیاه و خط خطی شده اند. اما از طوفان، افسردگی و طغیان و از دریاها که گذشتم، فهمیدم که همه اتفاقات ۸ سال گذشته لازم بوده تا بالاخره این من باشم که غبار و مه درونم را ضربه فنی می کنم، دودش می کنم و به آسمان می فرستمش.
این روزها در حال بسته بندی زندگی ۸ سال گذشته ام. ۸ سال را می گذارم در جعبه، زوایدش را می زنم و جمع و جو…

همه خنده هام رو می ریزم توی یه گونی

توی کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه نشستم. افکارم و کارهام رو می نویسم. هوا آفتابی یه. تمام تلاشی که این چند وقت اخیر برای تغییر خودم و تغییر بعضی رفتارها و معاشرتم با دیگران کردم داره به ثمر می شینه. حالم روز به روز داره با خودم و اطرافم بهتر می شه و تغییراتی رو در اطرافم و در رفتار افراد مقابلم احساس می کنم. روز به روز بیشتر دست و پای بعضی عادت هام رو جمع می کنم و تابوهام رو می شکنم. گاهی هم این شکستن ها با درد و گریه همراهه اما بعدش انگار یه قدم به قله نزدیکتر می شم، بر می گردم پایین رو نگاه می کنم و می بینم چقد بالا اومدم. همه شکستن ها مال دنیاست و با از بین رفتنش یا تغییرش زمین به آسمون نمی یاد.
چند روزه انگار عشق تو وجودم جاری یه، انگار تو چشمام پر از عشقه، از توی رگ هام عشق می زنه بیرون. سعی می کنم با درک و فهم و زیبایی بقیه رو نگاه کنم. راحت تر می شم، سبک مثل باد.
در حال جمع و جور کردن وسایلم و بستن کارتن ها هستمبرای برگشتن به ایران. در عین حال مشغول تحقیق و مطالعه برای نوشتن کتاب و ترجمه و تدریس. در ضمن همه این ها هر روز از بودنم توی این شهر زیبای دوست داشتنی لذت می برم. مثل…

آخرِ سفر

سفرم روزهای آخر فروردین ماه شروع شد. در یک روز سرد و تنها.
در این سفر فشرده پنج باربا هواپیما و یک بار با کشتی غول پیکر سریع السیر از شهری به شهری و از کشوری به کشور دیگه جابه جا شدم. یکی از آرزوهای بزرگم رو برآورده کردم. کلی تجربیات متفاوت کسب کردم، تصمیمات خوبی گرفتم، اشتباهاتی کردم، چیزهای زیادی یاد گرفتم، یکی از دندون های آسیابم از واست شکست و بعد از سفر مجبور شدم بکشمش. دوست داشتنیترین شلوارم از وسط جر خورد. مکان های بی نظیر و با عظمتی رو دیدم. به شدت دریازده شدم و مرگ رو جلوی چشمام دیدم. کلی عکاسی کردم. دیدگاه های تازه تری پیدا کردم. دوستی ام با دوست ۲۰ ساله ام مستحکم تر شد و تولدم رو کنار دریای کرت جشن گرفتم. 
سفرم امروز در حالی به پایان رسید که، آفتاب، زندگی و عشق توی تنم جاری یه. پر از امید و آرزو و انرژی ام و به روزهای خوب در پیش رو فکر می کنم.

خودِ خودِ خوشبختی

امروز خودِخودِ خوشبختی بود. وقتی که یک روز قبل از تولدم توی کوچه پس کوچه های جزیره ای در یونان راه می رفتم. ۹ ساعت پیاده روی در میان کوچه ها و خانه های سفیدی که گه گاه پنجره و سقفی آبی داشتند. پیاده روی بی انتها روی جاده ای مارپیچ روی تپه ای بلند. تا چشم کار می کرد سفیدی بود. آبی بود. آب بود. ابر بود، باد بود و خورشید. باد شدید بود. خوشبختی توی رگ هام بود، توی خون و سلول هام.
و افسردگی دور بود، مثل یک خاطره فراموش شده.

خط خطی روی دیوارِ افسردگی

روزها تند تند می گذرن و من صبح ها که از خواب بیدار می شم، روی دیوارهای افسردگی و تنهایی چوب خط می کشم. کاغذهای پخش و پلا دارن روز به روز کمتر می شن و بخشی از اطلاعاتشون به مخ بنده و بخش اعظمش روی ابرهای اینترنتی منتقل می شه. لباس هایی هم هستن که گه گاه به سبد خیریه اضافه می شن. 
بعضی عصرها و بعضی روزها رو توی کافه ها می گذرونم که تنها نباشم. آدم ها حرف می زنن و همهمه می کنن، کافه چی ها آهنگ های معمولشون رو پخش می کنن و کاسه بشقاب و فنجون هارو به هم می کوبن. اینجوری آدم مطمئن می شه که تنها نیست.
شب ها قبل از خواب حتما کتاب می خونم و قبلش یکی از برنامه های ایرانی رو روی اینترنت می بینم. اینطوری انگار کسی هست که حرف بزنه باهام.
این روزها به غیر از انتقال پول هام به کافه ها، اون هارو بین روانشناس و ماساژور هم تقسیم می کنم و دارم به این فکر می کنم که یه نفر سومی هم باید به زودی برای کمک پیداش بشه که پول ها به اون هم برسه. این پخش و پلا کنی پول در حالی یه که به زور کتک و مشت و لگد می رم سر کار. یعنی هر روز خودم رو کلی گول می زنم و راه می ندازم و فرداش باز نمی خوام برم. فعلا ۴ روز در هفته دارم …

سال نو

دو سه روزه که روزا آفتابی ین. روزای آفتابی حالم خیلی بهتره. این روزا کله ام پره. پر از مطالب کلاس ها و دوره های مختلف، کار و مشکلات. درگیری های روزهای اخیر، وسایل و مطالبی که مدت هاست ویلون و نامنظم و دسته بندی نشده هستن. دارم آروم آروم به همه چیز سر و سامون می دم. طول می کشه ولی خوب پیش می ره.
وقتی می رم توی آب شنا می کنم، همه این چیزا عین فیلم از توی مغزم رد می شه. همه آموخته ها، فشارها و مشکلات این ۸ سال مهاجرت.
این روزها احساسات مختلفی رو تجربه می کنم. در حال پذیرش شرایط موجودم. هر کاری که از دستم براومده کردم و این خودش باعث می شه که با آرامش بیشتری شرایط رو بپذیرم.
یکی از احساساتی که اینجا زیاد تجربه اش کردم، شادی آمیخته به غم بوده. یه ملغمه از هردو. از همون اولی که وارد این مملکت شدم، خیلی شده که خوشحال بودم ولی غمگین و غصه دار. یعنی چیزی رو تجربه می کنم و خوشحالم که دارم تجربه اش می کنم ولی ناراحتم که چرا تا به حال تجربه اش نکردم یا چرا بقیه دوستام این موقعیت رو ندارن که تجربه اش کنن. یا اینکه فکر می کنم چقدر خوب که همچین چیزی رو می بینم یا تجربه می کنم، اما چرا انقدر دیر؟ یا چرا…

مدت هاست که ننوشتم

۲۴ روز می شه که از ایران برگشتم. خسته و سرگردون و افسرده. به قول معروف یک مَن رفتم، صد مَن برگشتم. امروز یه روز سرد و بارونی یه. از روزی که برگشتم، بارها سعی کردم یه پست توی وبلاگ بگذارم و موفق نشدم. نوشتن این متن رو همون روزهای اول شروع کردم.
اولین روز کاری ام توی کارگاه چوب بود با بچه های ۶ تا ۱۰ سال. کارگاه توی سالن ورزش یه مدرسه با سیستم آموزش جایگزین برگزار می شه. سالن به اندازه کافی بزرگه و بچه ها می توان بین کارشون، کمی هم بالا پایین بپرن. همه خیلی زود باهم جور شدن. ۵ نفر برای کل هفته ثبت نام کرده بودن و روزای دیگه بهشون یکی دو نفر اضافه و کم می شدن.  روز اول دختر ۶ ساله می خواست یه ماشین با سه تا چرخ درست کنه. دختر ۱۰ ساله بعد از اینکه کار خودش رو تموم کرد، حین اینکه منتظر بود نجار براش یه تخته چوب بزرگ رو برای برش بیاره، شروع کرد به دخترک ۶ ساله کمک کردن. برادرش هم اومد و همه برای ساختن ماشین سه چرخ فکرهاشون روروی هم گذاشتن. چرخ ها چطور باید بچرخن، چطور باید به هم وصل بشن. چرخ سوم چطور باید به جلوی ماشین وصل بشه. بچه های اروپایی به نظرم نسبت به سنشون خیلی توانا می یان. شاید هم ه…

گذر زمان در وطن

پدر مادرها پیر و لاغر شدند. دست هاشون باریک و پر چروک. موی مادرها سپید. موی پدرها خلوت. غبغب ها آویزان. چشم ها کمسو. گوش ها کم شنوا. بعضی فراموشکار. بعضی گیج. غصه دار می شود آدم با این گذر زمان. انگار که در غیبت ما غربتیان،مرگ از این نزدیکی رد شده باشد و رد پای خودش را روی این موها و چروک ها جا گذاشته باشد.