ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۳, پنجشنبه

زندگی بی کیفیت

هم خونه ایم تو غربت یه زن ۴۱ ساله است. موهای نامنظم و شونه نکرده اش، کمی فر داره. هیکلش درشت و یوقورِ. حرکاتش شلخته است و ظرافتی نداره. شور زندگی توش نیست. یه رگه هایی از افسردگی از توی وجودش رد شده. به نظر می یاد حال نداره از زندگی چیزی بخواد. خیلی راحت تسلیم زندگی می شه. یه دسته موی سیاه وز کرده زیر هر بغلش دراومده. بیشتر وقتا غذاهای آشغال می خوره و دهنش بو می ده. غذاهایی که می پزه، در حد هم زدن ۵-۶ دقیقه ای یه محتویاتِ آماده ست. ظرف هاش رو گاهی تا ۳-۴ روز نمی شوره. گاهی با خودش آواز می خونه، خارج و بدصدا. بیشتر شبیه به یه ناله. گاهی سوت می زنه. گاهی هم صداهایی مثل جیر جیر، ناله و نچ نچ از خودش در می یاره. گاهی لباس های از ریخت افتاده و لک دار می پوشه. خیلی پیچیده فکر و عمل می کنه و گاهی اصلا از مغزش استفاده نمی کنه. ترسو و نامطمئنه. چند بار در هفته تمرین های مدیتیشن انجام می ده. شنونده خوبه. خوبی های آدم هارو خوب و بزرگ می بینه.
نحوه استفاده اش از اشیاء و وسایل خونه یه حس بدبختی ای به آدم می ده. انگار زیبایی شناسی براش یه کلمه نامفهومِ دوره. هیچ تلاشی برای زیباتر شدن اطرافش نمی کنه.
قوطی های پلاستیکی یکبار مصرف مارگارین رو توی کمد روی هم می چینه، 
غذاهاش رو توی اونها می ریزه و می ذاره توی یخچال. کالباس هارو لوله می کنه تا به زور توش جا بشن. گاهی برچسب هایی رو با خط بد روی اونها می چسبونه تا بفهمه توشون چیه. 
بی کیفیت بودن زندگیش یه جوری آزار دهنده است. تا حالا انقدر از نزدیک زندگی ای به این بی کیفیتی ندیده بودم. چیزی که ما تو فارسی بهش می گیم طبع، توش پایینه.

روزها در ایران

اومدم ایران. امشب شب کریسمسه. روزها دارن تند تند می گذرن. هوا خیلی آلوده ست. آسمون یه رنگ عجیبه. خورشید یه حال دیگه ای داره. خیلی زود پریدم وسط زندگی اینجا. انگار نه انگار که یکسال نبودم. تاحالا ۴ تا از دوستام رو دیدم. کارهای اداری انجام دادم. به یه دفتر دولتی مراجعه کردم. در حال تعمیرات بودن. کل پله ها رو کنده بودن! به جای پله ها مصالح بود تا طبقه اول. خیلی خطرناک بود. نرده یا جای دستی نبود. چقدرجونِ آدم ها بی ارزشه اینجا. 
اینترنتِ پر سرعت یواشه. همه چیز فیلتره. آدم ها سریال های ترکی میبینن. تلویزیون خیلی روشنه.
امشب یه کنسرت کودکانه رفتم. بلیت ها گرون شده. برای رفتن به کنسرت سوار تاکسی شدم. نشستم جلو. چراغ قرمز طولانی بود. راننده یه سی دی نوحه گذشته بود. برام عجیبه که دوران عزاداری نباشه و یه نفر داوطلبانه نوحه بذاره گوش بده. بعد سوار اتوبوس بی آر تی شدم. هزار تومان دادم. ده دقیقه ایستادم تا اومد. خیلی پر بود. جایی اسم ایستگاه هارو ننوشته بود. نمی دونستم چند تا ایستگاه تا آزادی مونده. بیرون رو نمی دیدم. مردم هول می دادن. انسانیت زیر سوال می رفت. زنها خودشون رو به هم می مالیدن. خیلی  به هم نزدیکتر از فاصله آرامش بودن. همه تو دهن هم بودم. صدای موسیقی دلگیری از گوشی یکی به گوش می رسید. بچه ای اون وسط بود و نمی تونست نفس بکش. بعضی غر می زدن، بعضی ها مرتب می گفتن خانم برو جلو. اما حتا یک سانتیمتر هم جا نبود. یکی داد می زد خانم هول نده. از خانومی پرسیدم: خانم شما ایستگاه هارو بلدین؟ می شه بگین کجا باید پیاده بشم؟ اسم ایستگاه هارو نمی بینم. به سختی تونستم از بین جمعیت پیاده بشم. این وضع یک جور توهین به شخصیت آدم ها بود.    
این دفعه دارم همه چیز رو برسی می کنم. خیلی متفکرم. می خوام ببینم می تونم بازم اینجا زندگی کنم؟! 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ آذر ۲۴, سه‌شنبه

آرامش پس از طوفان

این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه بده، تلاش کن و شکست نخور. اون یکی می گفت ول کن، وا بده، رها کن و صبر کن تا شرایط آروم بشه. یکی می گفت فقط به حس درونی خودت اعتماد کن و جلو برو. اون یکی می گفت مشورت کن، مشاور برو، وکیل بگیر، از بقیه کمک بگیر. دیگه داشتم بین این دو صدا کش می اومدم و تحملم داشت تاق می شد. سه تا خواب دیدم که خبر از عمق وجودم و خسته قلبم می دادن. به مراکز مشاور خانواده مراجعه کردم، و به بعضی تلفن زدم، حتا به یه وکیل سر زدم، به دوستام غر زدم، چند بار گریه کردم. اما اکثرا جواب ها چیزی بود که قلبم نمی خواست بپذیره. امروز بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم. عصر با کسی قرار گذشته بودم که مدت ها بود برای قرار گذاشتن باهاش داشتم فکر می کردم. از طریق اون فهمیدم که دیگه هر کاری قبل از سال نو میلادی می تونستم انجام بدم، انجام دادم و باید ۶ هفته صبر کنم تا برگردم و راه حلی رو در آرامش انتخاب کنم. 
آزمایش خون داشتم چون دکتر فکر می کنه دارم مرز قند می گیرم. بعد از اون رفتم بعد از سال ها واکسن زدم. چون من آبله مرغون نگرفتم و از سال جدید دوباره تو مهد کودک کار می کنم و مجبور بودم این واکسن رو بزنم. توی این ماه میگرنم آروم شده اما امروز دوباره میگرن گرفتم. 
بعد از واکسن خودم رو نهار بردم بیرون. این مامان هایی که به بچه هاشون بعد از زدن واکسن جایزه می دن. اونجا خانومی پیری رو دیدم که از سر کار می شناسم و سالی یک دفعه تو جشن کریسمس می بینمش. امسال هم یک بار تو جشن کریسمس دیدمش ولی بعد از اون این بار دومی بود که اتفاقی می دیدمش. به این فکر کردم که هیچ چیز اتفاقی نیست و حتما دلیلی داره که سه بار پشت هم دارم می بینمش. باهاش حرف زدم و اتفاقی حرفمون به اینجا رسید که روانشناس و مشاور اجتماعی یه. بهش گفتم که مشکلی دارم که توش گره خوردم . فوری گفت من یه ساعت رو بهت هدیه می کنم و قرار شد که فردا برم پیشش.  
این دو نفری که امروز دیدم، هر دوشون مثل هدیه کریسمس بودن برام و باعث شدن کلی انرژی مثبت بگیرم.