ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه

۷ سال و نیم به دنبال مبلی راحت

شاید به نظر چیز غریبی بیاید وقتی بگویم که ۷ سال و اندی ست که در این مملکت به دنبال مبل راحتی هستم که رویش بشینم و نفس راحتی بکشم یا خستگی ای درکنم. اول که پایم به این مملکت رسید چند روزی منزل خواهر جان بودم. آنجا مبل راحتی بود که می شد وقتی جایی برای من بود رویش بشینم و کمی ولو شوم و مزه راحتی خانه را بچشم.
از آنجا به منزلی بی مبل نقل مکان کردم که موقتی بود و سرد. شاید ۱۰ شبی بیشتر آنجا نخوابیدم. خانه یک بخاری ارج مانند داشت که در آبان ماه سرد کمی گرما به منزل می داد. توالت منزل توی راهروی ساختمان بود و با همسایه های آن طبقه مشترک. بنده نصف شب ها برای این که ماتهتم یخ نکند مجبور بودم که دنده عقب بگیرم و داخل وان حمامی که کنار آشپزخانه تعبیه شده بود بشاشم. نه تنها مبلی آنجا نبود، بلکه توالتی هم نبود.
بعد از آن به منزل دوستی عزیمت کردم و سعی کردم از مزایای خانه مشارکتی استفاده کنم. این دوست بعد از ورود من مبلی خرید و بنده بسی دل خوش نمودم که به به! بالاخره مبلی دست و پا شد و به زودی طعم ولو شدن روی مبل را می چشم. از قضا این دوست خسیس بود و خوش نداشت من روی مبلش بنشینم. می گفت این جا بشین و آنجا ننشین. پاهایت را روی مبل نگذار و چنین و چنان نکن. من هم عطای مبل را به لقایش بخشیدم و به اتاق زیر شیروانی با صندلی چوبی پناه بردم. مبل را برای این دوست گذاشتم که هیکل گنده و بی قواره اش را روی آن بیاندازد تا جایی که بعد از مدت کوتاهی یک سمت آن کامل فرو برود.
دیدار خواهر جان در این فاصله به یک بار در ماه یا یک بار در دو ماه کاهش پیدا کرده بود. بنابراین امکان بهره از مزایای مبل راحتی چندان فراهم نبود.
حدود سه سال گذشت تا اینکه به خابگاه دانشجویی نقل مکان کردم. آنجا اتاقی داشتم به بزرگی ۸ متر مربع و همینقدر که تختخواب و میز تحریری در آن جا می شد، جای شکرش باقی بود.
۴ ماه و نیمی که گذشت به خانه مشارکتی دیگری نقل مکان کردم. آنجا اتاق بزرگ تری داشتم اما باز هم خبری از مبل نبود. از آنجا که خانم صاحب خانه که خودش تنها هفته ای یکبار در آن منزل زندگی می کرد, سعی داشت نقش مادرِ فولاد زرهِ دیو را بازی کند، بعد از ۴ ماه و نیم پا به فرار گذاشتم.
خانه یک دوست را اجاره کردم که قرار بود یک سال را در خارج از کشور درس بخواند و خانه اش خالی بود. آنجا از دو اتاق تشکیل شده بود. در یک اتاق که دیوارهایش آبی رنگ بود، مبل بزرگ آبی رنگی بود بسیار سفت و ناراحت. اتاق به شدت سرد بود. زیرش فضای باز پارکینگ بود به سختی گرم می شد. مبل ناراحت بود و شاید ۳-۴ باری بیشتر در طول یک سال روی آن ننشستم.
بعد از آن برای آغاز زندگی مشترک تصمیم داشتیم با همسر به خانه ای نقل مکان کنیم که مبل داشت. صاحب خانه دزد از آب درآمد. پول ما را خورد و ما را بی خانه و بی مبل گذاشت.
از آنجا که ما بی خانه مانده بودیم به خانه ای نقل مکان کردیم که بیشتر محل کار همسر بود. کوچک بود و پر از وسیله و مبل نداشت. گاهی سعی می کردم با گذاشتن چند کوسن
، مبلی فرضی درست کنم که بی فایده بود چون مبل فرضی جاخالی می داد و کله مان همیشه بلاتکلیف بود و به کمد یا پایه میز و صندلی اصابت می کرد.
زندگی بالا و پایین و چاله چوله زیاد داشت. جدا شدیم و من به طور موقت به منزل دوستی نقل مکان کردم. یک ماه و نیمی در آن 
منزلِ بی مبل بودم و در آن مدت پی خانه می گشتم. منزل دوست تختی برای مهمان نداشت. شب های فروردین ماه که اینجا هنوز بسیار سرد است، با لباس گرم روی تشکی نزدیک بخاری ارج مانندی می خوابیدم. چون بخاری گازی بود و فضا خیلی کوچک، نمی شد طولانی مدت روشنش گذاشت. نفس کم می آمد و هوا خفه می شد. شب ها در حالی که دماغم به شدت یخ می زد، به داشتن تختخوابی در خانه ای گرم و نرم فکر می کردم و بنابر این وقتی برای فکر به مبل راحتی نبود. 
از آنجا به خانه ای مشارکتی نقل مکان کردم. اینجا هم دو تا اتاق کوچک دارم که رویهم رفته حدود ۲۵ مترمربع است و باز خبری از مبل نیست.
از خودم می پرسم آیا تا زمانی که قانون و ویزا اجازه بدهد در این مملکت بمانم، اصلا به چیزی به اسم مبل راحت دست پیدا می کنم؟
 نمی دانم چون مادرم روح سرگردان و ناآرامی است، من هم به تبع او انقدر در به درم و به مفهوم خانه و آرامش دسترسی پیدا نمی کنم یا این که این همه، هنرِ خودم به تنهایی ست؟
امروز که خیلی خوب فکر کردم، یادم آمد منزل مادر جان هم مبل هایش خیلی راحت نبود و من بیشتر وقتم را در اتاقم می گذراندم و برای ولو شدن از تخت خواب استفاده می کردم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

یعنی تقصیر خودم بود؟

مثل این که از ۲۰ فروردین که وبلاگم رو به این آدرس جدی منتقل کردم، گذاشتن پیغامش غیر فعال شده بود. پس شاید عجیب نبود که کسی پیغامی نمی گذاشت برام!

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مهر ۲, پنجشنبه

کار بی کار

دو ماه پدرم دراومد. کار فشرده و طاقت فرسا، فشار و استرس زیاد روزانه، محیط کاری خیلی بد، همکارهای پست فطرت و عوضی. 
امروز همه چیز تموم شد. به تنها چیزی که دلم خوش بود دو تا همکار خوب و مهربون بودن تو بخش خودم و یه همکار تو بخش روبرویی که گاه گاهی ساعت ناهار می دیدمش و یه بگو بخند چند دقیقه ای و کوتاه با هم داشتیم. دنیای من توی اون شرکت تقریبا بزرگ، به همین کوچکی بود. همین دو سه تا آدم باعث می شدن که دلم رو خوش کنم به کار و شرایط بد رو تحمل کنم. به خودم دلخوشی می دادم که برای تعویز نوع ویزام نگه داشتن این کار خیلی مهمه و فقط باید تا آخر سال میلادی تحمل کنم. اما امروز همه چیز تموم شد و خلاص. یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که نگهش می دارم. اما از زیر فشار یه محیط بد، پر از جاسوسی و بدگویی و زیراب زنی و غیبت و استرس بی رویه بیرون اومدم.  

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

شهبانو

یکی از عجیبترین اتفاقاتی که برام افتاده اینه که دیشب خواب شهبانو رو دیدم! جالب اینه که خیلی هم صورتش رو بیاد ندارم اما به طرز عجیبی مطمئنم که شهبانو بود. چقدر هم من رو تشویق کرد. به بقیه هم من رو نشون می داد و از کارم تعریف می کرد. انگار نزدیک اتمام یا تحویل یه پروژه هنری بود. آخرین جمله ای که بهم گفت این بود: "الان دیگه وقت شما با کرنومتر محاسبه می شه." چقدر کلمه های مثبت، لبخند و حس خوب ازش دریافت کردم.
دلم می خواست باز بخوابم و بقیه خواب رو ببینم. دلم می خواد بدونم برای چه کاری تشویق می شدم.   

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

تولد


دیروز تولد وبلاگم بود. ۶ ساله که دارم می نویسم. زمان زود گذشت. از همه چیز نوشتم، از روزهای خوب و بد، از غم و شادی. خواننده های وبلاگم دارن روز به روز بیشتر می شن و تقریبا هر ماه کشورهای جدیدی هم بهشون اضافه می شن. این خوشحالم می کنه. فقط یک ساله که دیگه کسی پیغامی نمی ذاره برام زیر پست ها. همین باعث می شه فکر کنم خیلی مجازی و دور هستن.می دونم امسال هم روزهای خوبی در راهن که زندگی جدیدی رو برام شکل می دن. شاید حتا بهتر از پارسال. هنوز خیلی چیزا تو زندگیم مجهوله. نه آینده های خیلی دور، که آینده های خیلی نزدیک هم مجهولن.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۸, شنبه

تغییر نام

متاسفانه امروز به صورت اتفاقی تو اینترنت به یکی دو تا وبلاگی برخوردم که اسمشون رو به دختر مریخی تغییر دادن. به همین دلیل یه تغییر کوچیک تو اسم وبلاگم می دم.  

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۷, جمعه

خوشبختی ساده

اصولا من خیلی راحت خوشبخت می شم. وقتی لاک مورد علاقه ام رو می زنم. یکی در میون. دو رنگی که بی نهایت حس خوبی بهم می دن. انگار خوشبختی خالثن که روی ناخن هام نشستن. انگار خود پرنده خوشبختی اومده و روی تک تک ناخن هام نشسته. و درست وسط قلبم.
پارچه ها و رنگ هاشون هم منو خیلی خوشبخت می کنن. وقتی پیرهنی از پارچه نرم و لطیف می پوشم. یا وقتی که پارچه لباسم طرح مورد علاقه ام رو داره. هر بار که بهش دست می کشم، هر بار که می پوشمش خوشبخت می شم. لباس های تک رنگی که رنگ های مورد علاقه ام رو دارن هم همین حس رو بهم می دن. هر بار که یه لباس فیروزه ای رنگ می پوشم
، تنم خوشبختِ  خوشبخت می شه.
وقتی با رنگ روغن نقاشی می کردم، دلم می خواست رنگ های مورد علاقه ام رو بردارم و به بدنم و لباسام و سر و کله ام بمالم. چون رنگ ها به شدت بهم حس خوشبختی می دادن. تا الان به خوشبخت شدن با دیدن رنگ ها بسنده کردم و هیچ وقت رنگ هارو به خودم نمالیدم. شاید یه روز این کارو بکنم و به عنوان یه اثر هنری ثبتش کنم.
هر بار که کفش بله می پوشم. هر بار که جوراب نو می پوشم.
هر بار که توی آب شنا می کنم، توی آب خوشبخت می شم، فلسفه بافی می کنم، فیلم مستند می سازم، خاطره مرور می کنم و خیلی کارهای دیگه.
هر بار که توی هواپیما می شینم، با تک تک ابرهای پنبه خوشبخت می شام و دلم می خواد یه بار از بینشون عبور کنم و بهشون دست بزنم. یا دستم رو مثل روحی از بینشون عبور بدم.

خواب می دیدم

شب خواب پناهنده ها رو دیدم. پناهنده های در به در، بی جا، بی کفش، بچه به بقل.  

لای در موندم

زندگی گاهی بدجنسی های پنهان داره. بدجنسی هایی که در لحظه بدجنسی محسوب می شن اما بعدا آدم به این پی می بره که نه تنها بدجنسی نبودن، بلکه خیلی هم خوش جنسی بودن. 
اما وقتی آدم در مرحله ای از زندگی تو کوچه بن بست گیر می کنه، لای در یا بین دو دیوار منگنه می شه، از اون زمان هایی یه که سخت می شه همه چیز رو به حساب خوبی و خوش بینی گذاشت. 
لحضاتی هست که انگار همه اتفاق ها منتظر بودن آدم رو یه گوشه گیر بندازن و طوری روی سر آدم خراب بشن که شور و حال و توانایی ای در آدم باقی نمونه. 
روزهایی هست که فکر این که چرا مرتکب اشتباه شدیم، مثل یه مته مغزمون رو سوراخ می کنه. روزهایی که به نظر خاکستری و بی روح می یان. انگار آدم ها می خوان به نوعی بهمون حالی کنن که به درد نمی خوریم، خوب نیستیم یا کارمون رو خوب انجام نمی دیم. 
تو این لحظه فکر می کنیم چند درصد از آدما تو شغلی کار می کنن که دوست ندارن؟ چند درصد از آدما تو شغل یا جایی هستن که نباید باشن؟ نمی شه یه شب بخوابیم، توی خواب زلزله بیاد، آدمارو پرت کنه سر جای درستشون؟       

روزی

روز اول مدرسه، هوا سر بود. باد می اومد. ایستگاه های قطار و مترو قیامت بود. مردی از روی مبایلش قرآن رو زیر لب می خوند و تند تند ورق می زنه.
توی پارک پیرزنی با همسرش نشسته بود. صورت پیرزن حسابی چروکیده بود. چونه ای بالا اومده داشت. همین طور که یه چشمش به نوه اش بود که داشت بازی می کرد
، با انگشتش روی تلفن هوشمندش می کشید. به نظر می اومد داره عکس هایی رو تماشا می کنه.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۶, پنجشنبه

سردرد

سردرد با من سوار هواپیما شد. با من از پله ها پیاده شد. سوار قطار شد. توی شهر همراهم بود و وقتی سوار بر قطار بین شهری از شهری به شهر دیگه می رفتم. 
سردرد همراهم بود وقتی کتاب های زیبای فرانسوی رو ورق می زدم. و وقتی به قیمت های سرسام آور پشت ویترین ها نگاه می کردم.
همراهم بود وقتی توی اتاق زیرِ شیروانی، زیرِ پنجره خواب بودم و خواب های درهم برهم می دیدم.
توی سرم موج می زد، وقتی توی موزه بین نقاشی های رنگی خط خطی شده روی بوم و مقوا راه می رفتم.
وقتی به گذشته و آینده فکر می کردم.
سردرد داره با من بر می گرده. سوار قطار شده. پیاده شده و می خواد که از پله های هواپیما بالا بره. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

پول

ساعت ۱۲ از ماشین میشل پیاده شدم. داشتن می رفتن مهمونی خانوادگی تو شهر کناری. 
پله های برقی رو به سمت قسمت قدیمی شهر رفتم پایین. هنوز راه نیفتاده گرسنه ام بود. دست کردم تو کیفم کیف پولم رو در بیارم که دیدم نیست. یک دفعه یخ کردم. یادم افتاد تو جیب کیف کمریم جا مونده. تو یه کشور قریب وسط یه شهر قریب بودم بدون پول، کارت بانکی‌ و کارت شناسایی. فوری زنگ زدم به میشل که شاید بتونه دور بزنه برگرده. ولی‌ چون پشت فرمون بود تلفنش رو جواب نداد. براش اس‌ام‌اس زدم. سعی‌ کردم دست و پام رو جمع کنم و یه راه حل خلاقانه پیدا کنم. توی کیفم رو گشتم، ۵ تا سکه ۱ یورویی داشتم. حتا گدایی و پیدا کردن سکه توی چشمه آب از ذهنم گذشت. خنده ام گرفته بود از این فکرها. کلید خونه میشل اینا تو کیفم بود اما حتا پولم برای برگشتن به خونه کافی نبود. خیلی تجربه عجیبی بود. هیچ راهی جلوی پام نبود.
به سمت مرکز قدیمی و زیبای بِرن راه افتادم. گرسنه ام بود و حتا با پولی که داشتم نمی تونستم یه ساندویچ بخرم. سعی کردم از زیبایی شهر لذت ببرم و خودم رو به دست سرنوشت بسپرم. کمی که رفتم میشل زنگ زدم و گفت یک ربع بعد برمی گرد همونجایی که من رو پیاده کرده. راهی که اومده بودم رو برگشتم و منتظر شدم. میشل اومد و ۱۰۰ فرانک بهم داد و رفت. منم خیلی خوشحال اولین کاری که کردم رفتم ساب‌وِی ارزونترین ساندویچش رو خریدم و در حالی که گاز می زدم به سمت خیابون اصلی ای که به سمت کوه ها بالا می رفتن راه افتادم. گاهی وارد کوچه پسکوچه های زیبا و دیدنی می شدم اما چون نقشه نداشتم، از ترس گم کردن جهت، دوباره به خیابون اصلی برمی گشتم. ساعت از ۳ گذشته بود که توی باغ رزها، گرون ترین قهوه زندگیم رو خوردم و به سمت موزه کِله راه افتادم. بعد از دیدن موزه حدود ۶,۵ بعدازظهر بود که خودم رو توی اتوبوس گرون قیمتی انداختم که من خسته رو به سمت خونه می برد.

دارم می رم سر کار

ساعت ۸ صبحه. دارم می رم سر کار. ۵-۶ دقیقه ای تا ایستگاه قطار شهری پیاده راهه. تند تند قدم برمی دارم. به شدت شونه هام درد می کنه. آدم های زیادی با بوی سیگار از کنارم رد می شن. به ایستگاه که می رسم، پله های برقی رو می رم پایین، یادم می افته که قرص های میگرنم رو جا گذاشتم. پله برقی رو می رم بالا. فکر می کنم برم دکتر بدم بنویسه. جهت مطب دکتر خلاف جهت کارمه. با پله برقی سکوی روبرو می رم پایین. به ساعت نگاه می کنم. دکتر هنوز نیومده. اگر واستم تا بیاد و نسخه رو بنویسه، برم داروخانه بگیرم، بعد برم سر کار دیر می شه. دوباره پله ها رو می رم بالا و می رم سمت خونه. قرص هام رو برمی دارم و به سردرد لعنت می فرستم. به سردردی که تمومی نداره و همه جا دنبالم می یاد.    
مغزم خسته است. پره از اطلاعات آدم ها، پر از عدد و رقم، شماره شناسنامه، کارت ملی، پاسپورت و ویزا.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۱, چهارشنبه

قصه آدم ها

روزها سر کار می شینم، بی سردرد یا با سردرد. آدم ها می یان و می رن. مثل آب روون. هر کدوم نقش و طرحی تو ذهن یا قلبم به جا می ذارن. انگار هر کدوم یه کتابن.
انگار یک دفعه پرتاب شدم وسطِ این کار. وسطِ همه آدم هایی که توش می یان و می رن. وسطِ یک عالمه اسم و مدرک و شماره.
روزها تند تند می گذرن و من برگ های تقویم کوچیک و قشنگ روی میزم رو که از شهر کتاب خریدم، تند تند می 
کَنَم.
هر روز آدم های متفاوت تری رو می بینم. مغزم پر می شه از آدم ها و قصه هاشون. داستان ها مثل عکس هایی که روی هم افتاده باشن، گاهی روی هم می افتن یا لب به لب می شن.
قصه مردی که ۴۰ سال پیش تو یه شهر گرم و جنوبی عاشق دختر همسایه شد، باهاش ازدواج کرد و بردش تو همون خونه دیوار به دیوار و تا روزی که ایران رو ترک کردن، با هم تو اون خونه بودن.

قصه پیرمرد مهربون مریضی که یه عمر از هموطن های مسلمونش بی احترامی شنیده. وقتی تعریف می کنه گریه اش می گیره. کمرش رو دوبار عمل کرده و باید برای آب درمانی به استخر بره اما نمی تونه چون آدم ها بهش می گن تو مسلمون نیستی آب رو نجس می کنی. حرف هاش که تموم می شه، دستش رو می گیرم و تا دم در می برمش. دستش مثل دستِ یه پدربزرگ مهربون و بزرگه. 
قصه برادری که توی ۲۰ سالگی تصادف کرد و مرد.
قصه زنی که تنها ۶ کلاس سواد داره. عروسک نوزادی رو از توی کوله پشتیش درمی یاره. می گه نوه مه. هر شب حمومش می کنم، خشکش می کنم.   
قصه مادام که بیش از ۵۰ سال داره. هیچ وقت مدرسه نرفته. وقتی ۲۰ ساله بوده، یک سال سواد آموزی رفته. ساده و ترسوِ. همینطور که به سوال ها جواب می ده، نگاه ترسون و نگرانش رو این طرف و اون طرف می دوونه. لاک های ناخن هاش رو تندتند می کَنه. فرم هاش رو دختر همسایه، بی دقت پر کرده و کم و بیش چیزهایی رو جا انداخته. 
قصه مرد تپلی جنوبی با لهجه عربی ش. یا مرد هم قبیله اش با موهای فلفل نمکی ش. 
قصه مرد الکلی که زنش مرده.۵۰ ساله ست و ۲۰ ساله کار نکرده. فقط پول داشته. پولش رو داده براش کار کردن. شاید شغلش پدرپولداری بوده. 
قصه هایی از زندگی کردن آدم های سرزمینم تو سرزمین های مجاور. 
قصه آزارهایی که به خاطر دینشون تو سرزمین خودشون دیدن.
صدها قصه ای که بعضی هاشون رو برای اولین بار می شنوم. تا زمانی که توی مملکتم بودم، از خیلی از این قصه ها بی خبر بودم. 
اسم های متفاوت آدم ها هم گاهی شروع یه قصه ان برام. اسم هایی مثل دسته گُل، ننه جان، شن و ریگ، گُل چنار، صدا یا فامیلی مثل کمر زری. پشتشون انگار یه دنیا رمز و رازه.
بعضی از پیرها مهربون و دلسوزن، تشکر می کنن و قربون صدقه می رن، دعا می کنن. بعضی گیج و هواس پرتن. بعضی با همه کم سوادیشون با دقت و هوشیار و بااستعداد. 
حدود ۳ ماه و نیم دیگه سال نو می شه. چشم به راه تغییرهای مثبتم تو زندگیم. پس فردا می رم سفر ۴ روزه. می رم خودم رو بندازم تو دامن طبیعت.