ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۳, سه‌شنبه

سرسام

چند شبی خیلی‌ بد می‌‌خوابیدم. همسایه طبقه بالا، چند وقته کولری نصب کرده که لوله اش از بالای پنجره اتاقم رد می شه. خیلی صداش بلنده. حدود ۳ هفته ای تمام شبانه روز بدون وقفه روشن بود. روزها که خونه نیستم، اما شب ها صداش آزارم می داد. دو شب از شدت صدا نتونستم خوب بخوابم. بیشتر وقت رو بیدار بودم و شب دوم میگرن بیچاره ام کرد.
یه 
شب می خواستم رختخوابم رو بندازم روی میز نهارخوری ۸ نفره توی آشپخونه. خودم هم کلی از این ایده ام کیف کردم و خندیدم. اما دیدم اونجا پرده نداره و خیلی مشرفه و ناجوره. آخر سر دو شب رختخواب می نداختم و تو راهرو می خوابیدم. چند باری رفتم در همسایه رو زدم و پیداش نکردم. یک بار هم یادداشت به درش چسبوندم که افاقه نکرد. خلاصه یه ۳-۴ روزی در تلاش بودم تا گناهکار رو دستگیر کنم. آخر هم گیرش آوردم. یه پسر جوون ۱۹-۲۰ ساله. راضیش کردم اون شب کولر رو خاموش کنه. گفت از فردا شب بارون می یاد و بعد هم دو هفته می ره مسافرت. همینطور هم شد. چند روزی بارون اومد. هوا خنک شد. باد و بارون و توفان شد. و دوباره آرامش برقرار شد.  
اما از سفر که برگشت، هوا دوباره گرم شد و همون آش بود و همون کاسه. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

مهاجرت بدون انگیزه

دومین هفته کاری ام فردا تموم می‌‌شه. این دو هفته خیلی‌ زود گذشت. کلی‌ چیز یاد گرفتم. بعد از سال‌ها دوباره با ویندوز کار کردم و برای اولین بار با سیستم‌های تو در توی دیتا بیس. 
شغلم برام جالبه، هر روز حداقل با ۲ تا ۴ نفر آشنا می‌‌شم که هر کدوم داستان خودشون رو دارن. پیر و جوون، بچه و بزرگ، خوشحال و ناراحت، بیمار و سالم.
با چیز‌هایی‌ آشنا می‌‌شم که تا وقتی‌ تو ایران بودم، حتا یک بار هم به گوشم نخورده بود.
پریروز آقایی اومد که اسم مادرش دسته گُل بود. اسم عجیب ولی لطیفی یه به نظرم. تاحالا نشنیده بودم.  
هنوز برام عجیبه که هر اولِ هفته ۴۰-۵۰ تا پناهنده اقلیت مذهبی‌ که تنها ۲-۳ روزه ایران رو ترک کردن، برای ثبت نام می‌‌یان. پناهنده‌هایی‌ که اکثرا حالشون خوبه و سالمن. با هزینه خودشون و به صورت قانونی از کشور خارج شدن. هزینه ۵-۶ ماه زندگی‌ تو اروپا رو دارن. بعد از گرفتن جواب مثبت، اروپا رو ترک می‌‌کنن. بعضی‌ روزا فکر می‌‌کنم نکنه ایران داره آروم آروم خالی‌ می‌‌شه!
چیزی که تو عده ای از جوون‌ها حالم رو بد می‌‌کنه، بی‌ انگیزه گی شونه. خیلی از جوون ها همراه خانواده هستن.
دیروز دختری اومد ۲۳ ساله
، کار خاصی تو زندگیش نکرده بود.
خوندن و نوشتن انگلیسی بلد نبود. حتا نمی تونست اسمش رو با حروف انگلیسی درست بنویسه. آدرس خونشون رو بدون پلاک نوشته بود، یادش نبود شماره موبایلش رو از حدود یک سال پیش داره یا ۱۰ سال پیش و چیزهای ساده ای شبیه این. هیچ بیماری روحی یا جسمی مشخصی نداشت. به خودش حسابی رسیده و خنده رو بود. چیزی که از حرف هاش و فرم هاش بیرون می زد، بی انگیزه گی بود. انگار اصلا نمی دونست چرا ایران بوده، چرا اومده بیرون، چکار می خواد بکنه.
امروز دختری بود ۲۲ ساله. با تحصیلات فوق دیپلم. می گفت ۲-۳ سالی کلاس زبان رفته اما حتا جایی که توی فرم نوشته بود نام و نام خانوادگی، رو پرسید که آیا باید اسمش رو اونجا بنویسه؟ دو تا آدرس ایمیل داشت به اسم تو دل برو و تیتیش مامانی‌! اون هم خنده رو و سالم بود. اما انگار حال نداشت فکر کنه برای چی داره می ره مهاجرت می کنه.
هر دو هیچ وقت شاغل نبودن ولی گه گاهی کاشت ناخن برای دوست و آشنا انجام می دادن.
با خودم فکر کردم که این ها بدون انگیزه
، بدون آمادگی، بدون حتا دونستن این که برای مهاجرت و ارتباط برقرار کردن نیاز به دونستن زبان هست، به آدرس ایمیل درست حسابی و مهارت های کاری دارن، کجا می خوان برن؟ چرا می خوان برن؟ چکار می خوان بکنن؟ چی در انتظارشونه؟ چه انتظاری دارن؟ ما که انگیزه داشتیم و با آمادگی اومدیم، این همه سال طول کشید تا جا بیفتیم. اینا یک یا چند سال گذشته رو با علم به این که دارن ایران رو ترک می کنن گذروندن. شاغل نبودن و بعد از اتمام تحصیلات بیشتر وقتشون رو تو خونه گذروندن. انقدر وقت نداشتن که فکر کنن چرا می خوان برن؟ اسمشون رو چطور به انگلیسی بنویسن، چند جمله کلیدی یاد بگیرن، یه آدرس ایمیل درست کنن، پلاک خونه ای که توش زندگی می کنن رو یاد بگیرن.
تو مسیر خونه، همینطور که توی این فکرها بودم، از روی آخرین خطِ عابر پیاده که رد شدم. عده‌ای مردِ بی‌ مو و کم مو از روبرو اومدن و از کنارم گذشتن. من پیچیدم تو کوچه و از کوچه بی‌ روحِ کم سایه، خودم رو رسوندم به خونه.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۱۷, شنبه

مایو

اولین باری که مایو خریدم، ۱۸ سالم بود. قبل از اون همیشه خواهرم قشنگترین مایوهارو از اروپا می فرستاد. تی شرت و شلوار جین و پولیور و گاهی پیراهن رو هم خواهر و برادرم می فرستادن. پالتو و کاپشن و پیراهن های مهمونی رو مادرم می دوخت. به غیر از خریدن مقنعه و مانتو شلوار مدرسه، کفش از سپهسالار و کیف مدرسه از منوچهری و اسباب بازی، نوار قصه و کتاب، برای خرید دیگه ای به مغازه نمی رفتم. حتا تو دوره ای که پاساژ صفوییه، سرخه و بعدها گلستان توی بورس بود، من فقط اسمشون رو شنیده بودم و هیچ وقت توشون نبودم و ازشون خرید نکرده بودم.
اولین سفر بدون خانواده
، اولین و آخرین سفرم به کیش بود. با پسر و دختر عموم و تعدادی از دوستاشون بودم. زن عموم هم بود اما خیلی تو ماجرا نقشی نداشت. اون موقع مد شده بود عده ای رو تو فصل گرما (مرداد ماه) ببرن کیش، هتل آپارتمان مجانی در اختیارشون بگذارن و در عوض کارت خریدشون رو ازشون بگیرن. سفرمون ۲-۳ روزه بود. تنها چیزی که از کیش دیدم مراکز خریدش بود.
خیلی از مستقل سفر کردن هیجان زده بودم و احساس خوشی آزادی داشتم. اونجا بود که شاید برای اولین بار طعم تلخ تنها موندن توی جمع موند زیر دندونم. دختر عموم با دوست جون جونیش و مادرش رفت. پسر عموم با دوستش و برادرش و سه تا خواهر هم بودن که با هم رفتن. هیچ کس به من پیشنهاد نداد که بهشون ملحق بشم و من موندم تنها. اولش دلم گرفت اما از اونجایی که زود جا نمی زنم، خودم راه افتادم و رفتم خرید. تو فروشگاه آدیداس حراج بود و می شد دو جفت کفش رو با قیمت یه کفش خرید. کفش آدیداسی رو پسندیدم به قیمت ۴۰۰۰۰ تومان که هنوز دارمش و هر وقت می رم ایران می پوشمش. از خانم فروشنده خواهش کردم که به جای کفش دوم که همقیمت یه مایو بود
، مایو بردارم. اون هم قبول کرد. رفتم توی اتاق پرو و مایو سیاه با آرم سفید آدیداس رو تنم کردم. به نظرم شیک اومد اما هیچ وقت رنگ سیاه رو دوست نداشتم. یادمه که چون مایو همین یه مدل بود، همون رو برداشتم و حدود ۹ سال پوشیدمش. اما هیچ وقت عاشقش نبودم. 
توی یه مرکز خرید دیگه که مارک لوازم آرایش جید داشت، لاک پاک کنی خریدم که بوی خیلی خوبی داشت. توی قوطی اش ابری بود که می شد ناخن های لاکی رو کرد توش و مالید بهش تا پاک بشن. اون رو با همه گرونیش خریدم، چون خیلی خاص بود و سال ها داشتمش و حیفم می اومد ازش زیاد استفاده کنم. الان از اون لاک پاک کن ها توی خیلی از فروشگاه ها هست. یه مدلش هست که بوی همون رو می ده. اون بو هنوز هم برای من بوی خوشبختی و آزادی و پولداری یه.
هیچ کس رو تو مراکز خرید تنها ندیدم. دوست داشتم کسی در کنارم بود و نظر می داد. برای اولین بار بود که چیز مهمی رو که گرون و مارکدار هم بود تنها می خریدم. یادمه وقتی برگشتم غروب بود، آسمون صورتی و بنفش بود. خیلی حس تنهایی می کردم. توی کوچه آپارتمانمون که رسیدم
، زدم زیر گریه و با صدای بلند زار می زدم. صدای اون گریه هنوز تو گوشمه.
بعد از این که اون مایو خراب شد، خواهرم دو تا مایو که مال خودش بود رو بهم داد که یکی بعد از چند سال خراب شد و اونی که ۷ سال پیش بهم داد در حال پوسیدن بود که چند روز پیش تصمیم گرفتم برای دومین بار برم مایو بخرم که یاد این خاطره افتادم. این دفعه هم بعد از گذشت ۱۷ سال، باز تنها بودم اما این بار دیگه ناراحت نبودم. رفتم تو یه فروشگاه که فقط وسایل اختصاصی شنا داره. کلی گشتم و خانم فروشنده هم کلی راهنمایی و کمک کرد تا مایویی که اندازه ام باشه پیدا کنم. برش مارک های مختلف فرق داشت، یکی ۳۶ ش برام بزرگ بود، اون یکی ۳۸ ش برام تنگ بود. این بار دیگه از اول می دونستم که دیگه هیچ وقت مایو سیاه نمی خوام. یه مایوی پر از رنگ، خودش من رو پیدا کرد و من خریدمش و الان خوشحالم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۱۲, دوشنبه

اداره بازی

بچه که بودم, گاهی عصرها چند دقیقه ای می رفتم اداره بابام. بابام حسابدار بود. خیلی دوست داشتم که دفتر کارش پر از لوازم تحریر و ماشین حساب بود. یه ماشین حساب داشت که توش کاغذ لوله شده (فیش) می رفت و هرچی رو باهاش حساب می کردی، روی کاغذ ثبت می شد. من خیلی اون ماشین حساب رو دوست داشتم. می رفتم کلی عدد و رقم روی ماشین حساب می زدم که با جوهر آبی روی کاغذ لوله ای سفید و کوچک ثبت بشه. گاهی چند تایی کپی می گرفتم، چند تایی کاغذ منگنه می کردم یا تلفن های داخلی رو وصل می کردم.
گاهی هم با دوستام اداره بازی می کردم. مهر زدن کاغذا، دسته کردن مدارک، منگنه و سوراخ کردن. فرستادن مشتری ها به بخش بعدی. 
امروز، روز اول کاریم، عجیب من رو به یاد اون دوران انداخت. انگار تازه بزرگ شده بودم. برای اولین بار. انگار رفته بودم تو جلد بابام. هیچ وقت کاری به این شدت اداری و جدی نداشتم. میز سرد و بی روح و تقریبا خالی با یه کامپیوتر. کشوهای قفل دار. کلی کلید و رمز و قفل. کار کردن با همکارهای آمریکایی و ایرانی. مصاحبه با پناهنده ها. این همه ارباب رجوی جدی تو طول هر هفته. وارد کردن اطلاعات توی دیتابیس. سر و کله زدن با آدم ها. گشتن بین پرونده ها و شماره ها. انجام همه کارها از روی برنامه از پیش تعیین شده. ساعت ورود و خروج ...
همون کارهایی که تو دنیای ما بچه ها فقط به دنیای سرد و دست نیافتنی بزرگ ترها تعلق داشت.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

شلپ شولوپ

جمعه, آخرین روز ماه جولای, حدود ساعت ۴ بعدازظهر, خودم رو برداشتم و بردم استخر. یه دلم می گفت بمونم خونه و بی کار و بی عار یه گوشه بیفتم. اما اون یکی دلم به شدت می خواست بره استخر. به خصوص که گرفتگی شدید عضلات گردن و شونه هم داشتم. 
هوا حدود ۲۵ درجه بود و کمی تا قسمتی ابری. این ابری بودن و بادی که می وزید باعث می شد هوا خنک باشه.
استخر خیلی خلوت بود. حتا هیچ جیغ بنفشی از استخر بچه ها به گوش نمی رسید. یه آرامش عجیبی حکمفرما بود که من رو به شدت یاد روزهای آخر شهریور می نداخت. روزهایی که می دونستم استخر به زودی تعطیل می شه و مدرسه ها به زودی باز می شن. اون روزها همینطور خلوت و خنک بود. آب سرد بود و توی سایه نمی شد با موهای خیس طولانی مدت نشست. 
پنجشنبه روز فشرده ای بود. صبح اول وقت رفتم دکتر. بعدش با یه همکار مهربون قرار داشتم. سه ساعت نشستیم تو محوطه باز یه کافه راجع به یه سری مسائل پیچیده گپ زدیم. نهار رو همونجا تنها خوردم.
سه ساعت بعدی رو تو دفتر مشاور خانواده گذروندم. بعد از اون هم بعد از مدت ها رفتم سینما. وقتی رسیدم خونه با دیدن دو قسمت از خندوانه شبم رو به انتها رسوندم. 
امروز با اینکه خیلی حس تنهایی می کردم و دلم نمی خواست تنهایی برم جایی، باز خودم رو برداشتم بردم لب رودخونه. باد شدیدتر از دیروز بود. رودخونه موج زیادی داشت و آب پر از خزه های بلند بود. بیست دقیقه شنا کردم. توی موج ها دست و پا زدم و دو قلپ آب خوردم. خزه ها هی می پیچید تو دست و پام و نگرانم می کرد که اون وسط گیر کنم.
جمع و جورهای اتاق کارم دیگه داره تموم می شه. کلی کاغذهای ویلون داشتم که یک سالی توی جعبه منتظر سر و سامون گرفتن و مرتب شدن بودن. یه سطل پر کاغذ و مجله ریختم دور و یه کیسه کوچیک لباس و وسیله دادم به خیریه.
دیگه آتلیه نرفتم و نقاشیم فعلا ناتمام مونده. شاید فردا برم و تمومش کنم.
فکر می کنم کار ثابتم که شروع بشه، یه نظم جدیدی می یاد تو زندگیم.
امروز صبح کمی تو اینترنت دنبال کلاس باله گشتم چون می خواستم از اولین هفته کاریم، هفته ای یک روز برم ورزش اما دیدم تا اول سپتامبر همه کلاس های رقص تعطیله و فقط تک و توک کارگاه هست.  
الان ساعت حدود ۱۰ شبه، لباس هام رو از تو ماشین در آوردم، ماشین ظرف شویی هم انگار تموم شده. دارم می رم تو رختخواب دو تا خندوانه ببینم...