رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2015

نیازِ قلنبه

سه روزه که هوا خنک شده. این سه روز آرامش خیلی خوبی داشتم. از صبح می رفتم آتلیه. یه قهوه درست می کردم و شروع می کردم به کار کردن. بعد از ۷-۸ سال دوباره رفتم سراغ بوم و این بار رو آوردم به هنر مفهومی. یه نیازِ مبرم بود. یه نیازِ خفته که یه هویی قلنبه زد بیرون. 
پنجشنبه شب وسایلم رو آماده کردم, صبح جمعه بیدار شدم و با کلی وسیله زدم بیرون و رفتم آتلیه و تا ۸ شب کار کردم. شنبه هم همینطور. امروز بعد از باد و طوفان, دوباره آفتاب شد. زودتر برگشتم خونه و وسایل شنام رو برداشتم. با مترو رفتم نزدیکترین ایستگاهِ لب رودخونه و پریدم توی آب یخ. دلم می خواست جایی برم که تا چشم کار می کنه آب باشه و سبزه. دلم می خواست طبیعت رو با چشمام ببینم و با پوستم حس کنم. 
وقتی از روی صخره های خزه بسته توی آب سرد پریدم, یاد سال اولی افتادم که از ایران اومده بودم. چندشم می شد توی آب رودخونه برم. چقدر آروم آروم و ذره ذره عادت کردم. حتا به این فکر کردم که تا هفته پیش می ترسیدم تنها و بدون همراه برام توی دریاچه و رودخونه شنا کنم چون غریق نجاتی نیست اونجا نیست. نمی دونم چطور به خیلی چیزها عادت کردم. به خیلی چیزهایی که یه …

۲۴ ساعت کمه

این روزها دمای هوای بیرون ۳۲ درجه ست. شرجی. و خنک ترین اتاق خونه بین ۲۹ تا ۳۰ درجه. بی کولر, بی پنکه. پنجره ها ۱۲ ساعت یا بیشتر بسته هستن تا گرما توی خونه نیاد. عجیب دلم بوی پوشال خیس کولر می خواد.
تقریبا بیشتر وقتی که خونه هستم, بیکینی می پوشم و مشغول جمع و جور و مرتب کردن مدارک و کاغذها می شم. جمع کردن خورده ریزها خیلی وقت گیره.
گرما به شدت باعث میگرنم می شه و از زندگی عقبم می ندازه.
این روزها بیشتر به کارهای نکرده ام فکر می کنم و گاهی به کارهای کرده. فکر می کنم چطور تونستم توی ۷ سال این همه کار انجام بدم؟ چطور تونستم این همه آموزش و دوره ببینم, تلاش و تغییر کنم؟ فکر می کنم چطور این ۴ ماه با این همه مشکل کنار اومدم؟
کلی کار و پروژه توی سرم هست. کارهایی که می خوام حتما انجام بشن. کارهایی که وقت گیرن. کتاب هایی هست که حتما می خوام بخونم. مشکلاتی هست که حتما باید حلشون کنم. تمرین روی ارتباط بدون خشونت, از بین بردن یا کم کردن مشکلاتی که در کودکی پیش اومده و می شه حلشون کرد اما زمان می بره.
هنوز هم پراکندگی افکار دارم. حس می کنم ۲۴ ساعت کمه. می دوم اما نمی دونم کی می رسم. مصاحبه کاری رو قبو…

هپروتی

دوروزه دل و روده ام توی حلقمه. توی عالم هپروتم. کمی گیج و خسته. یواش و دلگیر. زندگی و شرایط از من یه چیز می خواد, خودم یه چیز دیگه می خوام. تصمیم گیری کمی سخته. دو دلم. دوستی قدیمی می خوام. کسی که همراهیم کنه. کنارم باشه. بعضی روزها شونه به شونه ام راه بره. باشه. بدونم که هست. نزدیک باشه. بشه تو چشماش نگاه کرد.
آدم ها دارن بهم ضربه می زنن. بیشترشون به جای این که از کنارم رد شن, از روبه رو می یان. ضربه می زنن, زخمی می کنن و رد می شن. گاهی دنبال راه حلی بی خطر و بی خوشونتم. گاهی جواب می دم و سر و صدا می کنم. گاهی خسته ام و حال ندارم چیزی بگم. دنبال صلحم.  
یک سال و نیم پیش برای کاری تقاضا داده بودم که مرحله دوم مصاحبه اش رو رد شد. بعد از مدتی خودشون زنگ زدن و یه کار دیگه پیشنهاد دادن, اون رو هم قبول نشدم. الان بعد از یک سال و نیم زنگ زدن و یه پست دیگه رو پیشنهاد کردن. نخواستم نه بگم. نمی تونستم نه بگم. استرس گرفتم. صبح مصاحبه داشتم. هفته دیگه جوابش می یاد.  
هوا خنک شده. حدود ۲۰ درجه و باد می یاد. چند روز گرمای خیلی شدید بود. نه کولری, نه پنکه ای, نه خنک کننده ای. ۳۰ درجه شرجی.

صبح بود وقتی دل گرفته بودم

ساعت از ۸ صبح گذشته بود که رفتم آتلیه. قرار بود ساعت ۱۰, ۱۰ تا بچه بیان. وقتی رسیدم آتلیه, اولش استرس داشتم که همه چیز به موقع آماده بشه, بعد یه قهوه ریختم و نشستم و دلم گرفت. دلم خواست آتلیه مال خودم بود. وسایل رو توش جوری که می خواستم می چیدم. هر جا که می خواستم می گذاشتم. مجبور نبودم برای هر کلاس یک تا یک ساعت و نیمه, یک و نیم تا دو ساعت صرف درآوردن وسایل و تجهیزات از تو کمد و جعبه بشه و یک تا یک ساعت و نیم هم صرف جمع کردن و تو جعبه و کمد گذاشتنشون. دلم خواست یه جا آروم و قرار بگیرم که مال خودم باشه. تا بعدازظهر غصه تو دلم بود, هی فکر می کردم الانه که اشکم بریزه بیرون. 
به این فکر کردم که حتا تو خونه ای که الان هستم هم فقط توی اتاقم می تونم وسایل رو همونجایی که دلم می خواد بگذارم. دلم خواست کمی شرایط بهتر بود. کمی پول بیشتر بود. من که از هر سختی پلی می سازم, انعطاف به خارج می دم, مقاومت می کنم, از نو می سازم, برای خیلی از مسائل ایده دارم, چرا انقدر سخته شرایطم؟ همیشه فکر می کردم زندگی با این جور آدم ها بهتر راه می یاد. با کسایی که می ایستن, پشتکار دارن, تلاش می کنن. دلم گرفت. دلم خو…

غرها و طلبکاری های ایرانی

رفتم فرودگاه. برای اولین بار منتظر دوستی صمیمی بودم که از ایران بیاد و کلی هیجان داشتم. یک ساعتی تو صف استقبال کننده ها بودم که تعداد زیادی شون ایرانی بودن. مسافرهای چند پرواز همزمان از خروجی بیرون می اومدن. ایرانی های دور و برم, تمام وقت مشغول حرف زدن و مسخره کردن بقیه بودن. 
اینو ببین چه شکلی یه, اون یکی چقدر گنده ست, اون یکی چقدر درازه, اونو ببین ۳ تا بچه داره, می دونی به ازاء هر بچه می تونه ۲۵ کیلو بار ببره. 
دو سه دفعه جام رو عوض کردم و همینطور هاج و واج بودم که این حرف ها تمومی نداشت. تو این همه ملیت, از هیچ کس همچین حرفایی نشنیدم.
زنی ایرانی مشغول چرت و پرت گفتن و زدن حرف های رکیک به خانم بغل دستیش بود. یک دفعه شروع کرد رو لبه جایگاه که تعداد زیادی از جمله من آرنج یا دستشون رو روش گذشته بودن رِنگ گرفتن. کمی چپ چپ نگاهش کردم. اثری نداشت و یک دفعه چنان دو تا دستش رو محکم به هم کوبید که گوشم درد گرفت و پا به فرار گذاشتم و رفتم جای دیگه ایستادم و از بقیه غیبت ها و غرها مستفیض شدم.
اون هایی که اومدن کلی طلبکار بودن. چرا اون یارو بو می داد؟ ما فکر کردیم آدم ها تو اروپا بو نمی دن! چرا توا…