ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

دنیام رو از نو می سازم

صبح باد هنوز سعی داشت پنجره رو از جا بکنه. یه بارون نم نمی هم کم و بیش می زد. بعدازظهر آفتاب شد بلاخره اما باد دست بردار نبود.
دیروز از ساعت ۲,۵ بعد از ظهر تا ۸,۵ شب توی آتلیه اره کردیم و چکش زدیم و تعمیر کردیم و جا به جا کردیم. بعدش دست و پام شروع کرد از خستگی لرزیدن. کمدی که درش قفل نمی شد وقتی که تعمیر شد و تونستم تعدادی از وسایلی رو که یک ماهه توی اتاق کناری انبار کرده بودم توش بگذارم, یه آرامش و حس خوبی بهم دست داد. حس برآورده شدن یه رویا. همش دلم می خواست وسایلی که برام مهمن و با زحمت تهیه شون کردم رو جایی بگذارم که درش بسته بشه. ضمن اینکه نظم هم داشته باشه. اما چون مکان آتلیه مال خودم نیست, چیزای رو اونجا زیاد نمی تونم تغیر بدم. کمد یا مبلمان اضافه هم اجازه ندارم اونجا اضافه کنم چون جا تنگ می شه. 
وقتی برگشتم, ساعت حدود ۹ بود. شام پختم. 
امروز از صبح کارهای اداری تلفنی رو انجام دادم. بعدازظهر که آفتاب شد, رفتم کافه کتاب خونه, خودمو به یه قهوه دعوت کردم. کتاب هارو پس دادم. رفتم انبار که دو تا از کارتون هارو بیارم. دوتارو بستم به چرخ دستی. یکیش خیلی سنگین بود. پر از کتاب و کاغذ. دومی بزرگ و سبک بود. سرهم سوار بودن و گاه گاهی لق می زدن. چرخ دستی توی راه سوار و پیاده شدن از مترو و یه تیکه راه پیاده روی تا خونه, ۴ دفعه چپ شد و کارتون ها افتادن. دفعه دوم, دو تا خانم پشت سرم بودن که کمکم کردن و دفعه چهارم جلوی در خونه بود که یه دختر مهربون که تازه ماشینش رو پارک کرده بود, دید. اومد جلو و کمک کرد. نیم طبقه یکی از کارتون هارو آورد بالا, گذشت جلو آسانسور و دکمه آسانسور رو زد و رفت. امروز خانوم های بامعرفتی سر راهم بودن. 
اومدم خونه بد از پختن شام, افتادم به پیچ و مهره کردن قطعه های کمد. خیلی خسته بودم, فکر نمی کردم بتونم زیاد کار رو جلو ببرم اما تونستم کمد رو تقریبا تموم کنم. انقدر پیچ پیچیدم که مچ دستم درد می کنه. مجبور شدم قفسه های دیگه رو کمی جابجا کنم تا جا برای کمد باز بشه. شکل اتاق کمی عوض شد اما هنوز هم آرامش داره. الان ساعت یک صبحه. 
حس خوب سازندگی دارم. خوشحالم که به زودی آخرین وسایل وسط اتاق هم سرو سامون می گیرن.   

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۱, دوشنبه

روز خود را وقتی که از کلاس جیم فنگ می شوید چگونه می گذرانید!

سه شنبه صبح زود که بیدار شدم تصمیم داشتم توی یه کارگاه دو روزه شرکت کنم. باز هم کارگاهی مربوط به کارآفرینی و خودفرمایی. اما به حدی خسته بودم که توان دو روز سر کلاس نشستن رو تو خودم ندیدم. دلم می خواست برم استخر اما از آفتاب خبری نبود. بیشتر از یک هفته ست که دمای هوا ۱۲ درجه شده. اکثرا یا ابریه یا باد شدید می یاد یا نم نمِ بارون می زنه.  
بعد از صبحانه کمی به کارهام رسیدم. بعد ۲ ساعت خوابیدم. ساعت ۱ بعدازظهر زدم بیرون. اول رفتم فروشگاه مبلمان. باید یه چیزهایی رو پس می دادم و برای کمدی که باید سرهم کنم, یه سری پیچ و مهره می گرفتم. همونجا نهار خوردم که جون داشته باشم راه برم. خیلی ملو و یواش جلو رفتم و همه چیز رو با برسی تهیه کردم. بعد رفتم فروشگاه ابزار و تیر و تخته. اونجا هم خرید کردم. این خرید ها و پس دادن وسایل, خیلی مهم بودن که هی مجبور بودم به خاطر کارهای دیگه عقبشون بندازم. امروز کلی به خودم افتخار کردم. تهیه بعضی وسایل خیلی آسون نبود, شاید یه جورایی کار مردونه بود. خیلی خوشحال بودم که تنهایی و بدون کمک همه کارهارو انجام دادم. وقتی خریدها تموم شد با چرخ دستی پر از وسایل راه افتادم به سمت آتلیه. وسایل رو اونجا خالی کردم و سروسامون دادم. خوشحال بودم که کارهای آتلیه  کم و بیش داره انجام می شه. ساعت ۸ شب رسیدم خونه. انقدر خسته بودم و پاشنه های پام درد می کرد که خودم رو به زور از ایستگاه مترو تا خونه رسوندم. وقتی رسیدم شام پختم.
این هفته در کنار همه کارها, دو بر دندون پزشکی بودم, یه بار چشم پزشکی. دکتر خانواده هم می خواستم برم که نرسیدم و تصمیم دارم فردا برم. این هفته خیلی کار انجام دادم.
دیروز از صبح کلاس داشتم. پایان نامه ام رو دادم و دیپلم "تعلیم و تربیت"(آموزش و پرورش) رو گرفتم. یه دیپلم دیگه به دیپلم هام اضافه شد. از اونجا رفتم سر کار. کارگاه خلق برای تولد دختر بچه ۸ ساله. ۱۲ تا دختر بودن. بچه های دوست داشتنی و آرومی بودن. خیلی خسته بودم. توالت که تموم شد, پولم رو دادن. فکر کردم امروز واقعا با چه سختی ای این پول رو درآوردم. باز به خودم افتخار کردم.
امروز که یکشنبه ست. اولین روز تابستونه. خسته افتادم توی تخت, باد داره کم و پیش پنجره رو ازجا در می یاره. هوا ابریه و آسمون سفید. با اینکه هوا ۱۲ درجه ست, حس واقعیش ۷ درجه اعلام شده! یه چیزی شبیه پاییز. امروز باز میگرن داشتم. عصری دست یکی از بچه هارو گرفتم و بردمش تاتر عروسکی. برادر بزرگ ترش تولد دعوت شده بود. حالش گرفته بود که چرا اون باید تنها خونه بمونه. منم می خواستم تاتر عروسکی رو ببینم, بهش پیشنهاد کردم که بیاد. باز سعی کردم نقش مادر رو بازی کنم و باز موفق شدم خودم رو راضی کنم. می بینم که چطور خیلی چیزهایی رو که تئوری یاد گرفتم انجام می دم. چیزهایی که سال ها پیش نمی دونستم و شاید انجامشون برام غیر قابل تصور بود. می بینم که حوصله ام برای کار با بچه ها و بودن باهاشون بیشتر و بیشتر می شه و این خوشحالم می کنه.
شب کلی کارهای نوشتنی و فرم پر کردنی انجام دادم. اما هنوز خیلی باقی مونده. تقویمم از فردا تا آخر هفته پرِ پره.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۳۱, یکشنبه

مرگ

یکی از دوره های آموزشی که شرکت می کنم دوره ای یه به اسم "آموزش دهنده والدین". یه همکلاسی مهربون و خوشرو دارم که دوشنبه عصر جلسه ای برای چند تا از مادرهایی که بچه هاشون پاییز کلاس اولی می شن توی دهی که زندگی می کنه, ترتیب داده بود. از من خواسته بود که به عنوان ناظر برم و بهش بازخورد بدم. یک ساعتی تا اونجا راه بود. وقتی رسیدم چند تا از مادرها اومده بودن و مشغول صحبت بودن. داشتن در مورد خرگوش یکی از بچه ها صحبت می کردن که به بیمارستان برده شده و تحت عمل جراحی و ممکنه بمیره. هر کسی از تجربیات خودش با حیوونای خونگی و به خصوص خرگوش می گفت. یکی از خانم ها گفت که حیوونای خونگی متعددی داشته و هر کدوم که می مردن, با کمک پدرش اون هارو تو باغچه خونشون چال می کرده. پدر برای همه این حیوون ها سنگ قبر مرمری با کنده کاری و عکس اون حیوون درست می کرده. خیلی همچین موضوعی برام جالب بود. تاحالا همچین چیزی نشنیده بودم. همون لحظه فکر کردم, بی خود نیست که اینا با موضوع مرگ آرومتر و منطقی تر از ما کنار می یان. یه لحظه جلوی چشمم اون شیون و فریاد عزاداری های ایرانی ظاهر شد.
هر کسی یه تیپی می داد برای نحوه گفتن, نحوه خاک سپاری. هرچی زمان می گذشت مادری که باید روز بعد احتمالا خبر مرگ خرگوش رو به دختر ۶ ساله اش می داد, غصه دار تر می شد. بلاخره بهش از درمونگاه حیوونا زنگ زدن و گفتن که خرگوش خوب نمی شه و فردا باید بهش آمپول بزنن که بمیره. یکمی گری کرد چون می گفت منی که زر زرو هستم, چطور می تونم به بچه ام کمک کنم؟ ما باهاش حرف زدیم, گفتیم هر مادری انسانه و دارای احساساته. نمی شه که مادر فقط نقش قهرمان شکست ناپذیر رو داشته باشه. گاهی لازمه که بچه گری مادرش رو ببینه. شاید فردا دخترک حس کنه که مادرش تو غمش شریکه و برای همینه که گریه می کنه. دوستم بهش گفت که با دختر خودش همراهش می رن تا ۴ تایی باهم خرگوش رو خاک کنن.
خیلی حس خوبی بهم دست داد از این پشت هم بودن, همدردی و همدلی کردن, اطلاعات دادن, دستور ندادن, امر و نهی نکردن, پیشنهاد کمک کردن. از این انسانیت خیلی خوشم اومد.
انگار اینجا برای همه چیز تمرین هست, برای شد بودن, برای غصه خوردن, برای جدا شدن, برای مرگ. وقتی سال های سال این احساسات رو تجربه می کنی و یاد می گیری چطور باهاشون کنار بیای, دیگه خیلی عجیب نیست که بتونی با مسائل بهتر و منطقی تر برخورد کنی.
مرگ همیشه مساله حل نشده ای بوده برام. نمی دونم چطور باید باهاش برخورد کنم. خیلی کم پیش اومده کسی که بهم نزدیک باشه, بمیره. شاید بعدش غصه خوردم, یا شوکه شدم یا دلم می خسته که طرف برگرده اما نمی دونستم با قضیه چطور برخورد کنم. برای همین از مرگ پدر و مادرم به شدت می ترسم. بزرگترین ترسم اینه که اتفاق موقعیی باشه که دور باشم و بهم به موقع خبر ندن. بهم فرست خداحافظی ندن. این کارهای ایرانی تعارفی بهم وحشت می ده. متنفرم از اینکه یه کسی میمیره و بهم نمی گن یا لای هزار تا زرورق می پیچن موضوع رو یا مدت ها بعد تازه به آدم می گن.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۵, دوشنبه

بی همه چیزی

زندگی اینجا یه جور بی همه چیزی رو به من یاد داده. ایران که بودم, چیزهای مادی بود که خیلی بهشون وابسته بودم. مثلا کتاب هام. هیچ وقت نمی تونستم تصور کنم شب که می خوابم, کتاب های مورد علاقه ام توی اتاقم نباشن, یا رنگ ها و وسایل نقاشیم پیشم نباشن. اما بیشتر کتاب هام رو گذاشتم و اومدم. اینجا هیچ کتابی نمی خرم و فقط از کتابخونه شهر کتاب قرض می کنم. حتا کتاب هایی رو که تک و توک با خودم از ایران می خرم و می یارم, بعد از خوندن, هدیه می دم به کتابخونه شهر. این مساله در روزگاری نه چندان دور, برام غیر قابل تصور بود.
وسایل نقاشیم رو با خودم آوردم اما الان, اگر اون هارو هم ازم بگیرن, بازم زنده می مونم. بازم می تونم با انگشتام نقاشی بکشم. 

انقدر اینجا بارها مجبور شدم بدون وسایلی که دوست دارم در کنارم باشن, زندگی کنم که الان برام عادی شده. راحت تر می تونم دل بکنم. انگار سبک تر شدم. انگار به اندازه کافی تمرین کردم که با از دست دادن وسایل مادی, ضربه نخورم. امروز یه حس بی همه چیزی خوبی می کنم. مثل باد خنک بی همه چیزی که داره می وزه.

داستان لباس ها

فصل ها می گذرن. لباس ها تنگ و گشاد می شن. جمع می شن, می رن زیر تخت, بالای کمد یا توی انباری. دوباره بیرون می یان. کم و زیاد می شن. گاهی تن آدم های دیگه می رن. گاهی از تن آدم های دیگه می یان. لباس ها بخشی از زندگی ما رو تشکیل می دن. بخشی از هویتمون رو. بخشی از خاطره هامون رو. شاید حتا هر لکه ای روی لباس, داستان و خاطره خودش رو داشته باشه.

امروز بیشتر از ۲۴ ساعت بود!

امروز صبح که بیدار شدم له بودم. صبح ها نمی تونم خیلی طولانی بخوابم چون بچه ها زود بیدار می شن و من هم با سر و صداشون بیدار می شم. اگر ظهر خونه باشم, می تونم یک ساعت بخوابم. به زور دگنک خودم رو مجبور کردم که جمع و جور کنم. اصلا توان نداشتم ولی بیشتر از این نمی تونم ماجرا رو کش بدم. باید قبل از راه افتادن آموزشگاهم به اوضاع سروسامون بدم.
این روز خیلی حال غذا درست کردن ندارم. امروز سالاد ماکارونی درست کردم چون دلم می خواست یه چیز سرد بخورم. ساعت ۳ بود که دوستم اومد. می خواستم برای آخرین بار بریم انبار و وسایل باقی مونده رو بیاریم. اگر به هوای اون نبود, امروز اصلا جون این کار رو نداشتم. هوا ابری و به شدت شرجی و ایستا بود. رفتیم کارتون ها رو آوردیم پایین. زنگ زدم یه تاکسی ون سفارش دادم. از اونجا رفتیم دنبال یه کمد و بعد من با تاکسی پر از وسیله اومدم و دوستم با مترو. من که با تاکسی رسیدم رگبار حسابی گرفت. تند تند همه جعبه ها رو از ماشین خالی کردم, راننده هم عجله داشت. سریع گازشو گرفت رفت. دوستم هم چند دقیقه بعد رسید و دوتایی کشون کشون همه چیز رو آوردیم تو خونه. داشتیم از گرما هلاک می شدیم. بعد از چند دقیقه مشغول پایان نامه من شدیم که دوستم قرار بود بخونه و غلط گیری کنه. بعد از رفتن اون پایان نامه رو آن لاین به صورت کتاب عکس سفارش دادم. تقویمم رو باز کردم و فهمیدم که یه ایمیل می خواستم بزنم که برای نوشتنش به کمک احتیاج داشتم. به هر صورت دیگه دیر شده بود. خودم فردا از پسش یه جوری برمی یام. 
نشستم کارت ویزیتم و کارت های ثبت نام بچه هارو آن لاین سفارش دادم. تراکت ها هم چند روزیه رسیده و چند تاییش رو پخش کردم.
الان نصفه شبه و من منتظرم زودتر صبح بشه تا بعد از دندونپزشکی رفتن, بیام و جعبه ها رو خالی کنم.   
هنوز به شدت عطش کتاب خوندن دارم. چند تا کتاب رو همزمان می خونم و از هیچ کدوم نمی تونم بگذارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

به شجاعت یک پرنسس

دیروز زیر آفتاب داغ نشسته بودم و صورت بچه ها رو نقاشی می کردم. پسرک نوبتش که شد, روبروی من روی نیمکت نشست. خیلی محکم, واضح و شیوا گفت: "من می خوام یه پرنسس صورتی بشم." گفتم: چه خوب! چه پسر شجاعی. چند سالته؟" گفت: ۴. مادرش پشت سرم بود. زد زیر خنده. گفت: "همچین چیزی کم پیش می یاد نه؟". گفتم: "خیلی عالیه که انقدر مطمئنه و اعتماد به نفس داره."
پسرک خوشحال بود و منتظر که پرنسس دلخواهش رو توی آینه ببینه. این چندمین پرنسسی بود که بعد از ساعت ها توی آفتاب نشستن نقاشی می کردم. اما سعی کردم قشنگ ترینشون باشه. 
وقتی خودش رو توی آینه دید, لبخندش رو به من هدیه داد و رفت.  

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۲, جمعه

الان درست یک ماهه

ساعت نزدیک ۱۲ شبه. الان درست یک ماهه که تو این خونه ام. هر روز داره از وسایل ویلون روی زمین کم می شه و به قفسه ها و کمدها اضافه می شه. خیلی کارهارو تند تند انجام دادم و خودم رو زود جمع و جور کردم. اگر بتونم یکشنبه آخرین اسباب رو هم از انبار بیارم, دیگه قال این جا به جایی طولانی کنده می شه.
دیروز داشتم از حجم کار خل می شدم. بعد از کلاس طولانی ام باید ۲ ساعت می رفتم سر کار. بعدش هم دوباره دو ساعت کلاس داشتم. دیدم تا برسم, نیم ساعت از کلاس می گذره, کلاس رو کنسل کردم. خیلی خسته بودم. از سر کار کشون کشون اومدم خونه و فکر کردم که چه خوب شد کلاس رو کنسل کردم. بعدش نشستم پایان نامه ام رو تموم کردم. 

توی این هیری ویری, لپتاپم هم مثل من مخش پر شده و هی غر می زنه که فضا کم داره. منم باید مدام از روش عکس و اطلاعات پاک کنم یا به جای دیگه منتقل کنم.   
امروز نسبت به روزها و هفته های پیش, زنگ تفریحم بود. صبح رو خونه بودم و به کارهام رسیدم. دو ساعتی خوابیدم و رفتم سر فرصت حدود صد صفحه پرینت و کپی گرفتم. چند تا از پرینت ها فرم هایی یه که باید پر کنم. همراهشون باید کانسپت هم بنویسم. یه رزومه برای کار پر کردم که باید دستی نوشته می شد. پر کردن فرم ها و نوشتن کانسپت ها و دلایل شرکت در مسابقه یا تقاضای کاری خیلی وقت گیر هستن و نوشتن یا پر کردنشون به یه مغز خالی از نگرانی و مصیبت نیاز داره. ضمن اینکه باید متن ها با جمله بندی های خاص نوشته بشن و بی غلط باشن. بنابر این کلاس دو ساعتی امروز عصر رو هم کنسل کردم.
بخش عمده ای از کلاس دیروز راجع به ارتباط بدون خشونت بود. چیزی که این روزها خیلی روش تمرین می کنم. بین همه این گرفتاری ها, مدام دارم سعی می کنم خودم رو بهتر کنم و ببینم اشتباهاتم کجا بوده. به جای اینکه روی اشتباهات بقیه متمرکز بشم. دارم تمرین می کنم که یاد بگیرم, من رسالت ارشاد ندارم و مجبور نیستم همه آدم ها رو, تا خودشون نخواستن, تربیت کنم یا راه های خوب رو یادشون بدم که چطور بهتر باشن. دارم یاد می گیرم راحت تر بگذرم و واقعیت هارو راحت تر بپذیرم. نیرو و توانم رو بیشتر برای خودم بگذارم تا درست کردن بقیه یا رفتارهاشون. رسالت من چیز دیگه ای یه که روز به روز دارم بهش نزدیک تر می شم. باید تا اون موقع توان داشته باشم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

مثل توپ فوتبال

توی سه هفته اخیر مجبور شدم شرایطم رو برای دو تا دیگه از دوستام توصیف کنم. دلم نمی خواست تا مجبور نشدم, شیپور بردارم و دوره بیفتم که آهای مردم, من این بلاها سرم اومده و این مشکلات رو دارم. به خصوص اینکه آدم های راه دور, کمکی هم از دستشون بر نمی یاد. اما خب گاهی مجبور می شم توضیح بدم که چرا شرایطم در حال حاضر خاصه. 
دوستایی هستن که ناراحت می شن و می پرسن چیکار می تونن انجام بدن, می دونن با تلفن زدنشون خیلی می تونن کمک کنن و می تونن در کنارم باشن.  من گاهی بیشتر از هر چیز  حرف زدن نیاز دارم. دوستی فقط این نیست که آدم کاری جسمی برای دوستش انجام بده. از راه دور می شه با چند کلمه حرف زدن و احوال پرسی هم به کسی کمک کرد. نمی دونم چرا گاهی ما آدم ها دنبال راه های پیچیده برای کمک کردن می گردیم. به این فکر می کنم که اگر دوستی براشون انقدر ارزش نداره که دو هفته یک بار وقت بذارن و یه تلفن ساده بزنن, پس چرا انقدر دم از نگرانی و دوستی و کمک کردن می زنن؟   
سه چهار روزه باز میگرن امونم رو بریده و از شدت کار مثل توپ فوتبال به این طرف و اون طرف شوت می شم. جمعه از ۴ بعدازظهر تا ۱۰,۵ شب سر کار بودم. از ۴ تا ۷,۵ صورت بچه های کلاس رقص رو برای رفتن روی صحنه آرایش می کردم. بعد هم مراقب هر گروه بودم تا نوبتشون بشه و برن روی صحنه. ۱۱ شب که رسیدم خونه, بیهوش شدم و تا صبح هیچی نفهمیدم. شنبه بعد از اینکه دو ساعت مراقب بچه ها بودم و باهاشون کاردستی درست کردم, با دوستم رفتیم تو رودخونه شنا که خیلی خوب بود. فقط میگرن اذیتم می کرد.
یکشنبه با این که هوا خیلی گرم بود و خیلی ها رفته بودن شنا, من بیکینی پوشیدم و 
موندم خونه! کلی جمع و جور کردم و مابینش هم دو دفعه از خستگی خوابیدم. هنوز از شب قبل خسته بودم و کل شرایط موجود هم گاهی خیلی خسته ام می کنه. شب ها تا دیروقت بیدارم و مشغول خوندن و نوشتنم. 
دیروز و امروز صبح برای کارهای نهایی پایان نامه ام, رفته بودم کودکستان یکی از هم دوره ای هام. امروز مجبور شدم زنگ بزنم و وقت دندون پزشکم رو بندازم هفته آینده. البته همین تلفن زدن توی راه باعث شد که دیر از مترو پیاده بشم. پیاده که شدم داشتم با دستم تو ایران با وایبر چت می کردم و خیابون رو هم کامل اشتباه رفتم! هر دوتای این اشتباه ها باعث شد که یک ساعتی معطل بشم و دیر برسم. 
روزها به سرعت می گذرن و من فقط می فهمم که شب می شه و صبح ها عددهای تقویم عوض می شن. این شنبه باید تو یه کارگاه شرکت کنم که توی یکی از شهرهای کوچیک اطرافه. هنوز وسایلی هست که جایی براشون پیدا نکردم و روی زمین ولو هستن. هنوز به یه کمد یا دراور احتیاج دارم که تهیه کردنش کار حضرت فیله! ۱۶ تا جعبه هم توی همون انباره کذایی یه که باید به زودی بیارمشون اینجا و این باز مستلزم برنامه ریزیه.  
فشار کار یه جورایی خیلی زیاده اما همه چیز کم کم داره منظم می شه. کمی ترس از شروع دارم...

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه

خیالِ راحت

ساعت ۱۲,۵ ظهر از خونه زدم بیرون. دیروز با همون همکار ۷۵ ساله ام قرار گذاشتیم من امروز ماشین بزرگی رو برای ۵ ساعت کرایه کنم که باهاش بریم و همه انبار رو خالی کنیم. چون قرار بود اون ماشین رو برونه، خودش هم باید تحویل می گرفت. متاسفانه به جای ماشین با فضای ۵ مترمکعب، ۳ مترمکعب گرفته بود و من همش نگران بودم که همه چیز جا نشه و من مجبور بشم دوباره پول ماشین بدم.
امروز روز خیلی گرم و به شدت شرجی ای بود. انگار یه دفعه تابستون شده بود. اول رفتیم جایی که قراره آتلیه هنرم باشه و کلاس هام رو توش برگزار کنم، اونجا رو کمی برسی کردیم که چی رو کجا بذاریم. بعد رفتیم جایی که قرار بود دو تا کمد دست دوم که یه نفر می خواست هدیه بده رو بگیریم. بعد از اون رفتیم انبار و سه بار با آسانسور دراز و طویل بالا و پایین رفتیم تا تقریبا همه چیز رو توی ماشین جا دادیم. بیشتر شبیه پازل درست کردن بود. بالاخره چند تایی کارتون باقی موند و نشد که همه چیز رو ببریم اما زیاد نیست
، توی یه ماشین معمولی جا می شه. جعبه هارو آوردیم خونه و خالی کردیم.
همخونه ایم
، خانواده، مرد قویی و قد بلندیه. بهش گفته بودم که امروز وسایلم رو می یارم. اون هم گفته بود که کمکم می کنه. جالب اینجا بود که به دو تا از دوستاش که چند تا کوچه بالاتر زندگی می کنن گفته بود که بیان و یکی از دوستای خودم هم اومده بود و ماشین در عرض چند دقیقه خالی شد.
اما ما باید سریع قبل از این که وقتمون تموم بشه، به جای کلاس ها می رفتیم و یکی از کمدها و ۳ تا کارتون رو اونجا خالی می کردیم. خلاصه اینکه همه این بدوبدو ها تا ۶,۵ بعدازظهر ادامه داشت.
ساعت ۷ خوشحال و خسته رسیدم خونه. اینجا سقفش خیلی بلنده و برای زدن پرده احتیاج به کمک داشتم که همخونه ای عزیز باز هم کمک کرد.
بعد از نزدیک ۷ سال، این اولین پرده درست حسابی یه که تو این مملکت دارم. خیلی به خونه حس آرامش و دنج بودن رو می ده.
فردا از کلاس که برگردم، باید بیفتم به جون کارتون ها. امیدوارم که زودتر همه چیز سر و سامون بگیره. الان ساعت نزدیک ۱۱ شبه. کت و کول و گردن و پشتم درد می کنه و خسته ست اما امشب با خیال راحت تری می خوابم.