رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2015

مغزم پر بود

امروز می خواستم برم کلاس اما بدن و مغزم دیگه نکشید. مغزم پر بود از حرف، از جمله و کلمه و آموزش. فکرم پر از آدم بود، آدم هایی که همه جا رو اشغال کرده بودن، با حرف هاشون، با غرزدن هاشون، با فضولی هاشون و با اطلاعاتشون. دلم می خواست همشون رو از مغزم بکشم بیرون و بندازم اون ور. می خواستم فریاد بکشم و بگم راحتم بذارین. از بس شنیدم چی خوبه، چی بده، چطور باید کجا چیکار کرد، خسته شدم. صبح که بیدار شدم، فقط دلم خواست خودم باشم، با همه خوبی ها و بدی هم.
توی ۴ ماه گذشته ۴۹ روز کلاس رفتم که فقط بعضی روزها آدم ها توی این کلاس ها مشترک بودن اما بیشتر کلاس ها یک روزه بودن و توی هر کلاس حدود ۱۶ نفر شرکت کننده که اکثرا جدید بودن. کلاس ها خوب ولی زیاد و گاهی فشرده بودن. موضوع کلاس ها از اقتصاد و حسابداری و پرداخت مالیات و راه های دریافت کمک های مالی هست تا ارتباطات، کنترل کیفیت، مدیریت زمان، برنامه ریزی، رفتار با مشتری و چیزهای مشابه. 
احساس می کنم این همه احساس و تاثیر از این تعداد زیادی آدم توی یه مدت کوتاه، زیاده. کلاس ها معمولا فشرده بودن و از ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر یا گاهی از ظهر تا شب. و گاهی هم از ص…

خونه

الان ۵ صبحه. باز بی خوابی زده به سرم. شنبه عصر بعد از کلاسم رفتم استخر و یک ساعت توی آب شنا کردم، رقصیدم و شلنگ و تخته انداختم. آب برام مثل یه جایزه بود بعد از یک هفته شلوغ و پر استرس.
دیروز ساعت ۹ صبح یکشنبه به نظرم می اومد نیمی از روز گذشته. چون به جای این که طولانی خوابیده باشم، جارو زدم، صبحانه خوردم، جمع و جور کردم و لباس های شسته رو جا به جا کردم و تازه ساعت شد ۹. هوا از اول صبح ابری بود. آفتاب چند باری تلاش کرد از پشت ابرها بیاد بیرون اما نتونست. صدای پرنده ها از حیاط پشتی و جلویی شنیده می شد. کلی کاغذ و یادداشت و نوشته برای سر و سامون دادن و مرتب شدن روی میز انبار شده بودن. صدای زنگ کلیسا از دوردست ها شنیده می شد.
بعد از کمی رسیدگی به کارها، تمام کاغذ ها و یادداشت ها رو ول کردم و رفتم دو ساعت گرفتم خوابیدم. هنوز خسته بودم از دیروز و هفته گذشته. قرار بود تو یه تولد با ۱۰ تا بچه ۳ تا ۴ سال بازی کنم و تصمیم نداشتم اونجا از خستگی ولو بشم. بعد از تولد و بعد از کلی حرص خوردن از دست مادر پدرهای بی برنامه، آفتاب دیگه دراومده بود و هوا حسابی گرم شده بود. در حالی که قرار بود بارون بیاد. ح…

و روزها می گذرن...

توی بالکن یه رستوران تو آفتاب نشستم. باد می یاد. بادی که کمی قوی تر از ملایمه. هوا امروز حسابی گرمه، ۱۷ درجه است و بوی تعطیلات تابستون می ده. لازانیای سبزیجات با سالاد انقدر خوشمزه بود که در عرض یه چشم به هم زدن خوردمش. چند هفته ای می شه که منوی روز رو عوض کردن و غذاهاشون خیلی بهتر شده. کافه و رستوران رفتن اینجا یه جورایی یه عادت و رفتاره. خیلی طول کشید تا از نظر روحی و مالی قانع بشم که برم کافه و رستوران و اونجا بشینم و کار کنم. به مرور زمان که کمی دستم به دهنم رسید و کمی حساب کتاب دقیق تر کردم، دیدم که توی خرجم تأثیر زیادی نداره ولی به جاش توی روحیم و بازده کاریم خیلی موثره و توی ذخیره کردن زمان هم کمک می کنه. در ضمن تنوع غذایی هم خیلی بالاست. غذاهای جدید رو امتحان می کنم و همون هارو تو خونه می پزم.
الان ۴ هفته است که دارم دنبال خونه می گردم و هنوز چیز به درد بخوری که برام قابل پرداخت باشه پیدا نکردم. ساعت ها گشتن تو اینترنت و گاهی بازدید از خونه ها وسط این همه کار و کلاس خیلی حالگیریه. یکشنبه عصری دوباره می رم یه خونه فسقلی ببینم.
کلاس ها خیلی خوب پیش می رن و هر روز چیزهای جدیدی یاد …

از دست دادن

شاید از دست دادن، زمانی برام مساله شد که نوزاد بودم و مامانم یک ماهی از شهرستان رفت تهران موند که یه سری کارهارو انجام بده.
شایداز زمانی که دو سالم بود و از خونه بزرگمون با حیاط قشنگش تو شهرستان رفتیم تهران توی آپارتمان طبقه چهارم.
شاید از همون چند روز بعدش که داداشم رفت خارج و من خواب بودم.
شاید از همون چند سال بعدش که خواهرم رفت.
شاید توی سال های جنگ.
شاید هر بار که می رفتیم فرودگاه بدرقه خواهر و برادرم و هر بار که می رفتیم برای پیشواز و تا نزدیک فرودگاه می شدیم، من بالا می آوردم.
شاید از وقتی که جابه جایی مون از خونه ای به خونه دیگه و از مدرسه ای به مدرسه دیگه شروع شد. با از دست دادن دوست های خوبی که تا بهشون دل می بستم، ازشون جدا می شدم و گاهی تا سال ها دنبالشون می گشتم تا دوباره پیداشون کنم.
شاید از وقتی مامانم تهدید می کرد که می ره و تنهام می ذاره. 
گشتن و پیدا کردن همیشه یکی از دل مشغولیام بوده. پیدا کردن تکه پازل های زندگیم که تو شهرها و محله ها و خیابون های مختلف پخش و حتا گاهی گم شده.
باز امشب بی خوابی زد به سرم. باز انگار بدنم بهم یاد آوری کرد که این درد و انقباض مداوم که از نوجوونی…

به خودم بیشتر اعتماد کنم

الان ساعت حدود ۴ صبحه. بشدت سرما خوردم. طوری مریض شدم که سال ها بود مریض نشده بودم. آب بینیم جوری سرازیره که انگار شیر آب رو باز گذاشتن! ساعت از ۳ گذشته بود که سردرد من رو از خواب بیدار کرد و دیگه نگذاشت بخوابم.
دوازده روزه که اومدم خونه دوستم. فکر کردم شاید اوضاع عوض بشه. که عوض هم شد. هردومون به یه آرامشی رسیدیم. علم روانشناسی خیلی چیز جالب و گاهی عجیبی. از دوازده سالگی به روانشناسی علاقه پیدا کردم و این علاقه همیشه بیشتر و بیشتر شده و برای یاد گرفتنش هیچ انتهایی برام وجود نداره و هرچی جلو می رم، یه جورایی برام جالب تر و هیجان انگیز تر هم می شه. 
ارتباط بدون خشونت چیزی بوده که از همون بچگی آرزوش رو داشتم و به دنبالش بود. مسیر خیی دراز، پیچیده و پر فراز و نشیبی رو طی کردم تا بهش رسیدم. هنوز هم توی یاد گرفتن و تمرین کردنش هستم.
از بچگی می دونستم که باید راه بهتری هم برای ارتباط برقرار کردن باشه. راهی که بیشتر وقت ها به بازندگی من ختم نشه. چون کوچکترم، چون ضعیف ترم، چون اطلاعاتم کمتره و... امروز برام جالبه که اون زمان به عنوان بچه به این چیزا فکر می کردم. این رو هم می دونستم که یه سری چیز…