رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2015

نمی‌‌دونم چی‌ بگم

روزای گذشته، روزای خیلی‌ عجیبی‌ بودن از نظر احساسی‌. من مدام روی نمودارهای سینوس کسینوسی احساس در حال رفت و آمد بودم. از خوشحالی‌ به ناراحتی‌ و بدبختی، از امید به ناامیدی، از حس موفقیت به حس از دست دادن، از عصبانیت به آرامش و صلح، از عشق به نفرت. هیمی‌‌رفتم وبرمی‌ گشتم. عجیب بود. طاقت فرسا بود. تا حالا همچین بلایی سرم نیومده بود!  میگرن هم اصلا تصمیم نداشت توی این دوران تنهام بذاره. وقتی‌ فکر می‌‌کنم که چقدر نسبت به ۶ سال پیش، چقدر نسبت به یک سال پیش و چقدر نسبت به ۶ ماه پیش عوض شدم، تعجب می‌‌کنم. به خودم افتخار می‌‌کنم برای این همه پشتکار، این همه تلاش و تغییر، این همه آموختن. وقتی‌ به تقویمم نگاه می‌‌کنم و می بینم چقدر کار تو دو سه هفته ای که گذشت انجام دادم، مغزم سوت می کشه. انگار تمام وقت از یه مکان به مکان دیگه پرت می شدم، از یه کلاس به یه کلاس دیگه، از یه احساس به یه احساس دیگه. 
امروز سر کلاس آموزشی برای خویش فرمایی که نشسته بودم، به این فکر می کردم که اون اول که امده بودم اینجا و تازه زبان یاد گرفته بودم، به مغزم هم خطر نمی کرد بتونم همچین چیزهایی که برام پیچیده هستن مثل سیستم های…

یعنی‌ بهار می‌‌یاد تویِ دلِ من؟

امروز یه کمی‌ خونه تکونی کردم. پنجره هارو باز کردم که بهار بیاد تو. از اولِ هفته عدس ریخته‌ام تو آب واسه سبزه اما هنوز سبز نشده.
برای اولین بار نیم کیلو سبزی گرفتم، سبزی پاک کردم و خرد کردم.بقیه روز به کارهای اداریِ سرد و تاریک و نگران کننده گذشت.

بهار

صدا و بوی بهار می‌‌یاد. خوشحالم که امسال بهار زود به شهر و دیار ما اومده.  شونه هام داره سبک می‌‌شه. اینو امروز صبح که بیدار شدم فهمیدم. از نیمه اردیبهشت برای بچه‌ها کلاس‌های خلاقیت و هنر می‌‌گذارم. جمعه رفتم کلید محل برگزاری کلاس هام رو گرفتم.باید از هفته دیگه خریدهام رو آروم آروم شروع کنم.