رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2015

برف می بارد

برف می بارد. برف می بارد در غربت. دانه های برف می رقصند. فرود می آیند. برف نمی نشیند. چه کسی می تواند این سفیدی سرد را دوست نداشته باشد؟ راه می روم. به نوشتن فکر می کنم. توی مغزم می نویسم. گاهی از نوشتن فرار می کنم. نکند که مرا به دنیاهای ناشناخته دور ببرد. نوشتن که آب و نان نمی شود. نوشتن اما مدام به سراغم می آید. می خواهد از مغزم جاری شود روی کاغذ. سربرود. جاری شود روی کارهای نکرده ام را بگیرد.
به سی سالگی فکر می کنم. کسی من را برای سی سالگی آماده نکرده بود. چه می دانستم ۱۰ کیلو چاق می شوم. استخوان می ترکانم. چه می دانستم هورمون هایم تغییر می کنند.
به سی و پنج سالگی فکر می کنم که در راه است. به بچه ای که ندارم. به خواب های عجیبی که دیشب می دیدم. به آن همه جزئیات و برنامه ریزی در خوابم. به عطش عجیب و تمام نشدنی ام برای آموختن. به شعرهای منتشر نشده ام. به کارهای نکرده ام. به کلاس های پیش رو. به کتاب های زیادی که دور تخت خوابم انتظار ورق خوردن را می کشند.
باز این سر لعنتی درد می کند.

از بچه ها آموختن

دو تا بچه دوست داشتنی هستن، که موقتا برای ۵ هفته همسایه ما شدن. قرار شده چند باری نگهشون دارم. دختر و پسری ۶ و ۳ ساله اند. دختر به سه زبون صحبت می کنه، پسر به دو زبون، سومی رو می فهمه و با بله و خیر جواب می ده. پسرک قیافه ناز و بانمکی داره و توی دیدار آشنایی، کمی خجالتی رفتار می کنه. بعد می فهمم که خجالتی نیست بلکه متفکر و دقیقه و به نظرم می یاد که رقص و باله و بندبازی توی وجودشه. دختر مرتب آواز می خونه یا سوت می زنه، خوشحال و خندانه.
دیروز بار سومی بود که باهاشون بودم. می دیدم که چطور بیشتر و بیشتر به من عادت و اعتماد می کنن. رفتیم زمین بازی بزرگی که ده دقیقه پیاده از خونه فاصله داشت. ما تنها آدم های توی پارک بودیم، هوا سرد بود و باد می اومد.
انواع وسایل بازی بود و کلی موقعیت و وسیله برای حرکت های تعادلی، روی طناب راه رفتن، آویزون شدن و بالا رفتن. پسرک بعداز کمی مشاهده و فکر و نشستن ساکت و آروم روی یه تمساح و برسی اطراف، رفت سراغ وسایل آویزون شدن و بالا رفتن. چنان بالا می رفت و حرکت می کرد که کیف می کردم و مدام تشویقش می کردم. انگار با عشق به طناب ها چنگ می زد. با اطمینان پاهاش رو روی…

من عاشق یه عروسک شدم؟

دیروز سه ساعت ورک شاپ تآتر بود, همونجا که همیشه کلاس رقص می رم و کلاس های مجانی برگزار می شه. موقعه ای که خبر نامه اش اومد, انگار یه جورایی شک داشتم که برم. نمی دونستم به دردم می خوره یا نه؟ دو دلیل من رو به رفتن سوق می داد, یکی اینکه تمرکز ورک شاپ روی زبان بدن بود و دیگری ترک کردن خونه. خیلی معمولی نهارم رو خوردم و زدم بیرون, کمی هم خوابم می اومد. وارد که شدم خیلی شلوغ نبود. وقتی شروع شد ۴۰ نفر بودیم و چند دقیقه بعد ۶۰ نفر. یه خانم و یه آقای میان سال معلممون بودن. آقا خیلی بامزه و صمیمی, درعین حال جدی, با لهجه دوست داشتنی بود و خانم نقش کمرنگ تری دشت. 
دو سه نفر از هم کلاسی های قدیمی رقصم رو هم توی اون جعمیت دیدم. به خصوص یه همکلاسی قدیمی که مکزیکی یه, خواننده اپراست با صدای باریتون. چند سال بود ندیده بودمش. خلاصه اینکه دیدارها تازه شد و همون لحظه اول فکر کردم که خارج از اینکه ورک شاپ چقدر جالب باشه, یه خوبی داشته.
کلاس خیلی خوب و جالب پیش می رفت و زمان زود می گذشت تا به جایی رسید که ما باید حرکتی رو انجام می دادیم و نفر مقابل نقش آینه رو بازی می کرد. توی اون دایره بزرگ, دختری کنار من …

این روزا

از روزی که برگشتم مشغول سر و سامون دادن کارها و انجام کارهای عقب افتاده هستم. به شدت خسته ام, خوابم زیاد شده و از خوابم لذت می برم. دیشب یه جور عجیبی خواب هرچی دوست و آشنا توی عالم بود رو دیدم, خیلی قاطی پاطی و درهم برهم بود خوابم. انگار مغزم مشغول کار روی همه افکار و تاثیرات برگرفته از محیط اطرافم تو ایران بود. یه جوری کند پیش می ره همه چیز. نمی تونم همه کارهارو همزمان انجام بدم. شاید مال خستگی سفر باشه, شاید مال هوای سرد, شاید مال فضای سرد و بی روح و پراسترس خونه.   
امروز آفتاب شده بود. رفتم استخر. دوباره دردهای شونه و گردنم زیاد شده. جمعه هم استخر بودم. هر بار می رم استخر فکر می کنم حتما باید بیشتر برم توی آب, آب یه حال خوب عجیبی می ده بهم. اما باز کم می رم, باید این تصمیم رو بگذارم جزو تصمیمات خیلی جدی و بهش عمل کنم.
توی آب کلی افکار میاد سراغم و گاهی انگار که مداد و کاغذ دستم باشه, کلی چیز می نویسم توی فکرم. مثلا به این فکر می کنم که اون آقایی که امروز اومد توی آب و دو تا پا نداشت, رو صورتش لبخند بود, نیم ساعت با دست هاش شنا کرد و رفت. کاش تو ایرانم اینجوری بود. یا به این فکر می ک…

تهران, واقعی

وارد دکه پستی کنار پارک لاله می شم. سرد و بی روحه و پر از جعبه های پستی. کنار دیوار چندین بسته با آرم کانون پرورش فکری هست. پیش خودم فکر می کنم حتما کتابه. دلم می خواست می تونستم بازشون, همونجا رو زمین بشینم و عکساشونو نگاه کنم.
می رم جلو پیش مسوول باجه. ۹ تا کارت پستال می دم دستش, می گم پست اروپا با تمبر لطفا. می گه تمبر نداریم, فقط نقش تمبر می زنیم. می پرسم چرا تمبر ندارین؟ می گه: باجه ها دیگه تمبر ندارن, برین پست مرکزی ولی عصر. به این فکر می کنم که دو سال پیش هنوز تمبر بود و خودم از همین باجه کارت پستال فرستادم.
به ساعت نگاه می کنم, بیشتر از یک ساعت وقت دارم. سوار تاکسی می شم, می رم میدون ولی عصر. ۹ تا کارت پستال می دم دست مسوول مربوطه, می گم پست اروپا با تمبر لطفا. می گه: تمبر نداریم, فقط نقش تمبر می زنیم. می گم الان همکارتون از فلان جا منو فرستاد گفت بیام این دفتر پستی, تمبر هست. می گه: غلط کرد!
نقش تمبر می زنم. می گم: نمی خوام آقا می خوام تمبر بچسبونم, می گه: تمبری که به اندازه پست خارج باشه ندارم, باید ۴-۵ تا تمبر بچسبونی. می گم: آقا نمی شه که روی روی این یه ذره کارت این همه تمبر…

سفرم خوب بود

سفرم خوب بود, فشرده و پرکار با نتایج مثبت. دوستام رو دیدم, کلی عشق بینمون رد و بدل شد, دوباره پایه های دوستی مونو محکم کردیم, نذاشتیم که فاصله, بینمون فاصله بندازه. هنوزم بهشون که فکر می کنم, گرماشونو و بغل های سفت و محکمشون رو حس می کنم و عشق تو رگ هام جاری می شه.