رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2015

من غصه دارم...

بارِ غصه داره روی شونه هام سنگینی‌ می‌‌کنه. یواش یواش داره شونه هام خم می‌‌شه. دارم خودم رو به زور میکِشم...
می خوام ساز بزنم، می خوام آواز بخونم، می خوام فریاد بزنم...

بارون می یاد

چند روزیه مدام بارون می یاد و بیشتر وقت هوا ابری و تاریکه. هوا دوباره سرد شده. هر بار که می خوام کاپشنم رو جمع کنم و از لباس های خنک تر استفاده کنم، دوباره سرد می شه. فعلا اثری از تابستون و گرما دیده نمی شه.
توی این ۴-۵ روزه کلاسی نداشتم و خیلی خسته و شل و ول بودم. پریروز رفتم استخر. دیروز دو ساعت رفتم تو جنگل، کمی راه رفتم و کتاب خوندم. سعی می کنم بلاهایی که سرم اومده رو هضم کنم. امیدوارم ۳-۴ کیلویی وزن کم کنم و تصمیم دارم هفته ای یه بار برم استخر.
هر چند هنوز ۳۰ تایی جعبه توی انبار مونده که باید به اینجا منتقلشون کنم اما خونه زندگیم کم کم داره شکل می گیره. 
سه تا چیز هست که کمی کلافه ام می کنه. یکی اینکه توی آشپزخونه آب گرم نداریم. دوم اینکه مادر بچه ها با زبونی که من نمی فهمم، گاهی صبح ها با بچه ها با صدای بلند دعوا می کنه. و این به غیر از اینکه منو بیدار می کنه، تنم رو هم می لرزونه. سوم اینکه بچه ۴ ماهه روز به روز که بزرگتر می شه صدای گریه ش هم بیشتر می شه. روزای اول خیلی آروم بود. الان که نزدیک به یه ماه گذشته، روز به روز گریه و داد و فریادش بیشتر می شه.
امروز کلی به کارهای عقب افتا…

جا به جایی با مشقت

هنوز مشغول جا به جایی هستم. اتاقم کمی شکل گرفته. چهارشنبه رفتم به مرکز دست دوم فروشی خیریه کلیسا. اونجا یه کمد کوچیک شبیه پاتختی، یه جاکفشی و یه میزتحریر خریدم. یکی از همکارام که ماشین داره گفته بود که برای اسباب کشی اگر ماشین لازم داشته باشم، کمکم می کنه.
جمعه صبح اول وقت اومد اونجا. وسایلی که خریده بودم رو گذاشتیم تو ماشین. با اینکه ماشین کوچیک بود اما همه چیز رو توش جا دادیم. دم خونه دوتایی میز بزرگ و سنگین رو از تو ماشین بردیم بالا. یه بار دیگه با ماشین رفتیم و کمدم رو از انبار آوردیم، اون حتا سنگین تر هم بود و اصلا فکر نمی کردم بتونم بلندش کنم. اما ظاهرا زندگی اینجا منو قوی تر از قبل کرده.
توی تمام این لحظه ها به راحت تر بودن و عملی تر بودن اسباب کشی تو ایران فکر می کردم. چقدر راحت می شد از کارگر ساختمون بقلی یا سر کوچه خواهش کرد که سر وسایل سنگین رو بگیره. با یه دستمزد کوچیک که هم اون رو راضی می کرد، هم کار ما رو راه می نداخت. چه راحت می شد یه وانت خالی از سر کوچه پیدا کرد و با یه مبلغ قابل پرداخت وسایل رو توش ریخت و رفت. و چه راحت می شد برای وسایل زیاد و سنگین به یه شرکت زنگ بزن…

بکِش بکِش با اسباب کِشی‌

بلاخره با کلی کشمکش برای تصمیم گیری، اتاقی رو گرفتم که پیش خانواده ۵ نفریه. چون یه اتفاق غیر منتظره دیگه افتاد، مجبور شدم بدون آمادگی قبلی، روز یکشنبه اسباب کشی کنم. کل وسایلم رو که ماه ها بود پیش دوستم انبار کرده بودم رو آوردم. فقط مونده ۴۰ تا کارتون که در حال حاضر برخلاف خواسته من، توی یه انبار وسط های شهر هستن و هر بار برای دسترسی بهشون کلی ماجرا دارم. راستش هرچی می گذره بیشتر وجود اسباب و اساسیه زیاد آزارم می ده. گاهی دلم می خواد همه رو بریزم وسط کوچه و خودم بزنم به چاک.
الان روی تخت یا در واقع مبل تختخواب شو نشستم. ۵ شبه اینجا خوابیدم و هنوز تمام اتاق پر از وسیله و کارتونه. هنوز کمد و دراور و میزتحریر ندارم و فراهم کردن این ها بدون ماشین یا کمک فیزیکی، خودش کلی ماجرا داره و کمی طول می کشه.
این خونه ۱۱۳ متری که ۶ تا اتاق داره! توی یه ساختمون ۱۰۵ ساله خیلی تر و تمیز واقع شده. دو تا از اتاق ها تو در تو هستن که یکی اتاق والدین و اون یکی اتاق تلویزیون یا همون حالِ و به اتاقی که در واقع آشپخونه باز و نهار خوری یه باز می شه. یه اتاق هست برای دو تا بچه ها. اون یکی هم که هنوز نخودیه و توی …

دارد دل با خودم

از اون روزی که اون مساله پیش اومد، خیلی به هم ریختم. برام خیلی غیر منتظره بود. گاهی چیزهایی پیش می یاد که آدم اصلا انتظارشون رو نداره. هرچند این اتفاق ها و پیشامدها کوچیک باشن، اما چون خارج از انتظار هستن، خیلی ضربه بزرگ تری به آدم می زنن. انقدر منگ بودم از این اتفاق که با سر رفتم تو لبه در و یه قلنبه آبی رنگ کنار پیشونیم به جا گذاشت که هنوزم با گذشت چند روز کمی درد می کنه. مساله اینه که جای اصلی ای که درد می کنه و دردش بیشتر از قلنبه روی پیشونیمه، دلمه که شکسته. اون هم که خیلی عمیقه و قابل دیدن با چشم نیست.
از این ماجرا حالم جوری گرفته شده بود که ۳ روز طول کشید تا خودم رو دوباره پیدا کنم. روزهای گذشته از خیلی آدم ها فاصله گرفتم. اتفاقات بیرونی، من رو از برنامه ریزی برای کلاس های هنرم دور می کنه. تعداد کلاس هایی رو که توی هفته شرکت می کنم، کم کردم و بیشتر می رم کتابخونه. نیازهام دارن تغییر می کنن. شاید اثرات ۳۵ سالگی باشه. مدتی یه نیاز شدید به یه دوست ایرانی دارم. به کسی که شونه به شونه ام راه بره و توی هوای من نفس کشیده باشه. نیازِ صحبت به زبان مادری چند وقتی خیلی توم قوی شده، مثل هم…

مرز خط خطی استقلال و تنهایی

من همیشه بین استقلال و تنهایی درگیرم. مرزش گاهی برام خط خطی می شه. دلم می خواد مستقل باشم و وابستگی مالی و کاری به کسی نداشته باشم. در عین حال دلم نمی خواد تنها و به حال خود رها شده باشم. احساس به پشتیبانی احساسی و عاطفی دارم. احتیاج به همراه دارم، کسی که وقتی می خوام باشه. گاهی احتیاج به تایید و تشویق شدن دارم، احتیاج به پذیرفته شدن.
گاهی دوست دارم تنهای تنها زندگی کنم و آرامش خودم رو داشته باشم. گاهی نیاز دارم که کسی باشه که کارهایی رو که من بلد نیستم انجام بده یا کمکم کنه که کاری رو انجام بدم. گاهی تصمیم این که آدم وابسته یا مستقلی هستم سخت می شه.  یه خونه مشارکتی پیدا کردم که یه زن و شوهر جوون و مهربون با ۳ تا بچه توش زندگی می کنن و دو تا اتاقشون رو اجاره می دن. بلافاصله بعد از این که جواب مثبت دادم، با همون قیمت، آگهی یه خونه مشارکتی رو دیدم که ۳ تا دختر دیگه هم توش زندگی می کنن اما اتاقش یه جوری جدا و مستقله که انگار تنها زندگی می کنم. موندم بین این دو تا که کدوم رو بگیرم. تو یکی مستقل ترم، تو اون یکی اجتماعی تر و وابسته تر. امسال تولد ۳۵ سالگیم رو تنها جشن گرفتم. مستقل! اولش فکر کر…

کله ام داغ کرده

باز توی کافه نشستم. بیرون باد می یاد، نمی شه نشست. سرم کمی درد می کنه. صبح نزدیک ساعت ۶ دوباره با صدای جیغ مانند همسایه روان پریش پایینی بیدار شدم. ساعت ۳ بعدازظهرخودمو به زور از خونه آوردم بیرون. آچمز و بیچاره بودم. بیچاره، چون چاره ای برای مشکلم پیدا نمی کردم. مونده بودم چهارچنگولی که چیکار کنم که درست باشه. حل کردن این مشکل به این راحتی ها نیست. آفتاب ملایمی افتاده تو چشم راستم. داره یواش یواش می ره پایین تر. امروز آفتاب شل و ول بود. می اومد و می رفت. آهنگ ملایم پیانو داره پخش می شه. دلم می خواست صداش کمتر بود. تعداد کمی تو کافه نشستن. شنبه ست. دیروز هم تعطیل بوده، لابد ملت زدن بیرون. توی خیابون پایینی مردم دارن واسه یه چیزی تظاهرات می کنن. بی خطر، بدون عربده کشی، خوشحال، با آهنگ. موضوعش مهم نیست. مهم آزادی بیانه.
حالم یه جورایی خرابه. دو روزه به خودم استراحت مطلق دادم و سعی کردم بیشتر رمان فارسی و مطالب غیرتخصصی بخونم، دنبال خونه نگردم و ایمیل ننویسم. کلی خوابیدم. زمان بازگشایی کلاس های هنر کودکان رو یک ماه عقب انداختم. 
دیروز دو ساعت تو جنگل نشستم. کتاب خوندم و به پرنده ها گوش دادم.…

خانم ها به هم کمک کنین

هیچ وقت به زنی که مدتی یه توی رابطه زناشوییش دچار مشکل جدی شده، نگین چرا توی رابطه موندی. شاید اگر می خواین سوالی کنین، بهتر این باشه که بپرسین: می خوای تو رابطه بمونی؟ شاید هم بهتر باشه اصلا سوالی ازش نکنین و به حرفاش گوش بدین. سعی کنین خودتون رو جای اون بگذارین و پا به پاش باهاش همفکری و همدلی کنین. بهش فحش ندین، باهاش دعوا نکنین، بهش متلک نگین، نگین دیدی گفتم! بهش اعتماد به نفس کاذب ندین، الکی شیرش نکنین و به خشونت دعوتش نکنین. بهترین چیز برای زن های دچار مشکل شده شاید یک دوست باشه، یک گوش شنوا، یه همراه. هر زنی برای موندن توی رابطه، یه دلیل داره. یه دلیل عاطفی، مالی، منطقی. دلیل بودن بچه ها یا حتا ترس. ترس از حرف مردم، ترس از جدایی، ترس از تنهایی، ترس از مشکلات، ترس از برگشتن به خونه والدین، ترس از پیدا کردن زوج جدید و مناسب. و شما این مشکلات یا ترس ها رو با گفتن یه جمله نمی تونین حل کنین یا از بین ببرین. پشت هر کدوم از این ترس ها، مشکلات یا احساسات، کلی خاطره، تجربه و حتا تراما نهفته ست. حل کاردنش مستلزم تلاشه و زمان می خواد. گاهی زن این توان جسمی یا روحی رو نداره. گاهی زن به زمان …