رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2015

زندگی بی کیفیت

هم خونه ایم تو غربت یه زن ۴۱ ساله است. موهای نامنظم و شونه نکرده اش، کمی فر داره. هیکلش درشت و یوقورِ. حرکاتش شلخته است و ظرافتی نداره. شور زندگی توش نیست. یه رگه هایی از افسردگی از توی وجودش رد شده. به نظر می یاد حال نداره از زندگی چیزی بخواد. خیلی راحت تسلیم زندگی می شه. یه دسته موی سیاه وز کرده زیر هر بغلش دراومده. بیشتر وقتا غذاهای آشغال می خوره و دهنش بو می ده. غذاهایی که می پزه، در حد هم زدن ۵-۶ دقیقه ای یه محتویاتِ آماده ست. ظرف هاش رو گاهی تا ۳-۴ روز نمی شوره. گاهی با خودش آواز می خونه، خارج و بدصدا. بیشتر شبیه به یه ناله. گاهی سوت می زنه. گاهی هم صداهایی مثل جیر جیر، ناله و نچ نچ از خودش در می یاره. گاهی لباس های از ریخت افتاده و لک دار می پوشه. خیلی پیچیده فکر و عمل می کنه و گاهی اصلا از مغزش استفاده نمی کنه. ترسو و نامطمئنه. چند بار در هفته تمرین های مدیتیشن انجام می ده. شنونده خوبه. خوبی های آدم هارو خوب و بزرگ می بینه.
نحوه استفاده اش از اشیاء و وسایل خونه یه حس بدبختی ای به آدم می ده. انگار زیبایی شناسی براش یه کلمه نامفهومِ دوره. هیچ تلاشی برای زیباتر شدن اطرافش نمی کنه.

روزها در ایران

اومدم ایران. امشب شب کریسمسه. روزها دارن تند تند می گذرن. هوا خیلی آلوده ست. آسمون یه رنگ عجیبه. خورشید یه حال دیگه ای داره. خیلی زود پریدم وسط زندگی اینجا. انگار نه انگار که یکسال نبودم.تاحالا ۴ تا از دوستام رو دیدم. کارهای اداری انجام دادم. به یه دفتر دولتی مراجعه کردم. در حال تعمیرات بودن. کل پله ها رو کنده بودن! به جای پله ها مصالح بود تا طبقه اول. خیلی خطرناک بود. نرده یا جای دستی نبود. چقدرجونِ آدم ها بی ارزشه اینجا. 
اینترنتِ پر سرعت یواشه. همه چیز فیلتره. آدم ها سریال های ترکی میبینن. تلویزیون خیلی روشنه.
امشب یه کنسرت کودکانه رفتم. بلیت ها گرون شده. برای رفتن به کنسرت سوار تاکسی شدم. نشستم جلو. چراغ قرمز طولانی بود. راننده یه سی دی نوحه گذشته بود. برام عجیبه که دوران عزاداری نباشه و یه نفر داوطلبانه نوحه بذاره گوش بده. بعد سوار اتوبوس بی آر تی شدم. هزار تومان دادم. ده دقیقه ایستادم تا اومد. خیلی پر بود. جایی اسم ایستگاه هارو ننوشته بود. نمی دونستم چند تا ایستگاه تا آزادی مونده. بیرون رو نمی دیدم. مردم هول می دادن. انسانیت زیر سوال می رفت. زنها خودشون رو به هم می مالیدن. خیلی به…

آرامش پس از طوفان

این چند روزه باز تقویمم پر بود. پر از کار و قرار و مدار. ۶ روز دیگه می رم ایران. می خواستم قبل از این سفر، پرونده بعضی کارها و مسائل رو ببندم. دلم می خواست سال رو بدون کدورت تموم کنم. برای مساله ای عاطفی، مدام دو صدا درونم با هم جنگ می کردن. یکی می گفت برو جلو ادامه بده، تلاش کن و شکست نخور. اون یکی می گفت ول کن، وا بده، رها کن و صبر کن تا شرایط آروم بشه. یکی می گفت فقط به حس درونی خودت اعتماد کن و جلو برو. اون یکی می گفت مشورت کن، مشاور برو، وکیل بگیر، از بقیه کمک بگیر. دیگه داشتم بین این دو صدا کش می اومدم و تحملم داشت تاق می شد. سه تا خواب دیدم که خبر از عمق وجودم و خسته قلبم می دادن. به مراکز مشاور خانواده مراجعه کردم، و به بعضی تلفن زدم، حتا به یه وکیل سر زدم، به دوستام غر زدم، چند بار گریه کردم. اما اکثرا جواب ها چیزی بود که قلبم نمی خواست بپذیره. امروز بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم. عصر با کسی قرار گذشته بودم که مدت ها بود برای قرار گذاشتن باهاش داشتم فکر می کردم. از طریق اون فهمیدم که دیگه هر کاری قبل از سال نو میلادی می تونستم انجام بدم، انجام دادم و باید ۶ هفته صبر کن…

به بهانه روز خشونت علیه زنان

قبل از این که مهاجرت کنم خشونت برام تنها کتک و مشت و لگد بود و جای انگشتان ضارب روی بدنم که قرمز رنگ می شد و دردناک بود. اصلا روحم هم خبر نداشت که روزهای زیادی از زندگیم رو تحت خشونت روانی گذروندم. خشونتی که تمام روزگارم رو تحت تاثیر قرار داد.
از وقتی حدودا ۱۲ ساله بودم، تلاش برای تغییر رو به صورت خودآگاه شروع کردم. تمرین مداوم برای انتخاب راه درست، انتخاب راه های ارتباطی درست، مدیریت رفتار و احساسات. اما شاید خیلی جاها موفقت کمی داشتم چون ریشه مسائل رو پیدا نمی کردم. نمی دونستم اشکال از کجاست و چه چیزی غلطه. فقط می دونستم اشکالی هست و این قدم بسیار بزرگی بود اما برای حل مشکل کافی نبود. دور و اطرافم پر بود از بزرگ تر هایی که مدام بهم می گفتن که چطور نباشم. کمتر کسی بهم چطور بودن رو نشون می داد.
فحش، بد و بی راه، تهدید، تحقیر، تشر، متلک، مقایسه،فریاد، جریمه، ترور و جنگ روانی، زورگویی، انتقالِ عذاب وجدان،کنترل و محدودیت. همه داشت به اسم تربیت و با زور بهم تحمیل می شد. من به نوعی سرکش بودم و حاضر به قبول این همه فشار نبودم اما فرار از زیر بار همه این خشونت ها کار آسونی نبود.
وقتی اومدم این…

برداشتن مشکلات از سر راه

از چند روز قبل از که بیام این خونه، یک چیز ذهنم رو حسابی به خودش مشغول کرده بود. نداشتن ماشین لباس شویی.
دوشنبه عصر یه سبد لباس رو زدم زیر بغلم و رفتم خونه خواهرم. تا هم بعد از دو ماه و نیمدیدارمون تازه بشه، هم تو اون ۲ ساعت که باهمیم،لباس هایی که ۳ هفته جمع شده بودن شسته بشن.
وقتی با یه ساک لباس های شسته شده خیس برگشتم خونه، کلی خوشحال بودم از این که بلاخره یه مشکل رو از سر راهم برداشتم. این روزها، برداشتن مشکل از سر راه، جزو جدانشدنی زندگی مه.
سه شنبه صبح رفتم استخر. اولش قیامت بود. چهار تا کلاس دبستان رو همزمان آورده بودن شنا. یه مشت بچه عین مور و ملخ ریختن تو آب. من هر بار که سرم رو می کردم زیر آب، یه مشت دست و پای درهم و بلاتکلیف می دیدم و موقع کرال رفتن، زیر آب می خندیدم. یه عده شون هم عین گلوله های بی شکل برفی، دونه دونه از بالای سکوی پرش توی آب می افتادن و یک عالمه حباب درست می کردن. بعد از استخر رفتم مجتمع ورزشی پشت ساختمون استخر تا بلاخره دوباره اسمم رو برای ورزش بنویسم. گفت دو جلسه می تونی آزمایشی بیای. منم کارت گرفتم و اومدم خونه. نیم ساعت خوابیدم، بعد یک ساعت و نیم رفتم ورزش…

روزهای پرکار

۲۰ روزه که ننوشتم. باز اومدم تو کافه مورد علاقه ام بالای کتابخونه شهر. نشتم و می نویسم. هرچی زمان می گذره، کافه شلوغ تر و پر سر و صدا تر می شه.
سفر خیلی خوبی داشتم. مادریدِ پر سر و صدا و پر هیاهو، شهر رویاهام نبود. فهمیدم جایی که من دنبالشم، جنوب اسپانیاست. و اونجاست که باید به لیست آرزوهام اضافه اش کنم. 
باز آخر پاییز شد. هوا زود تاریک می شه. ساعت ۴,۵ بعدازظهره، مثل ۱۰ شب سیاهه. برخلاف سال های گذشته هنوز هوا بالای صفره و خبری از سوز و برف نیست. این مدت کارم خیلی زیاد بود. از کارهام راضی ام. ۴ روز پشت هم از صبح تا ۱۱,۵ شب سر کار بودم. یک روز و نیم آمادگی برای کار توی نمایشگاه تحصیلات و مشاغل که برای نوجوون ها برگذار می شه و بقیه وقت مشغول مدل سازی ویترین ها بودم. ۴ روز آخر هفته آینده تمام وقت تو نمایشگاهم. دیروز و امروز با بچه های ۳ تا ۶ سالمهد کودک کار می کردم و دیروز عصر مترجم یهخانواده افغانستانی بودم پیش یه وکیل. و خلاصه از سفر که برگشتم از یه کار به کار دیگه می دویدم.   بیشتر کارتن های اسباب کشی هنوز وسطاتاقه و هیچ امیدی ندارم که به زودی به سر و سامون برسه. دو شبه خواب های درهم برهم …

دوباره دیالوگ های ایرانی

لینک متنی رو که توی یه مجله اینترنتی به عنوان نقد کتاب نوشتم، برای دوستی فرستادم. اولین جمله ای که برام نوشت: وای! خب تو اینارو نوشتی که کتابش رو دستش باد می کنه!
من: مگه به حرفِ منه؟ طرف ۷ ساله داره این کتابو می فروشه! این همه مردم هر روز نقد می نویسن در مورد فیلم ها و کتاب ها، مگه همه باد می کنه؟!
دوستم: ولی نقدت خیلی خوندنی بود!


دوستی تو تلگرام می نویسه: دوستم خیلی وقته ندیدمت، یه عکس از خودت بده ببینمت.
من هم فورا عکسی فرستادم.
دوست: چه شالت قشنگه.
من:!!!!!!!

جلوی گیت

امروز هوا آفتابیه و ۷ درجه بالای صفر. در حالی که دماسنج اول صبح صفر درجه رو نشون می داد. در حال برآورده کردن یکی از آرزوهام هستم. سفر به اسپانیا. جلوی گیت نشستم و نیم ساعت دیگه پرواز می کنم. تا وقتی اونجا پیاده نشم و تو کوچه پسکوچه ها راه نرم، باورم نمی کنم. می رم یه دوست دوران دانشجویی رو بعد از ۶ سال ببینم. اون وقتی که این آرزو رو کردم، به این فکر نکرده بودم که به کدوم شهر می خوام سفر کنم. 
روزهای گذشته روزهای سخت و شلوغی بودن. سه شنبه اسباب کشی کردم. تصمیم به اسباب کشی رو خیلی سریع و راحت گرفتم. خونه دوستی یک اتاق خالی بود و من که کمی وسایلم رو دور ریخته بودم، جوگیر شدم و فکر کردم که دو اتاقی رو که در خونه ای بی نظم و شلوغ با آدم هایی با رفتارهای نامناسب داشتم به یک اتاق تبدیل کنم. این رو بگم که اینجا هم از مبل راحت فعلا خبری نیست و اسباب دو اتاق چنان یک اتاق رو پر کرده که به سختی جای عبور هست. اما آرامش چیزی یه که توی خونه و اتاق جدید بیشتر حکمفرماست.  اسباب کشی با همه دردسرهاش تموم شد و من ۴ روز پشت سر هم میگرن داشتم و امروز هم کامی سردرد دارم.
طراحی ویترین هارو هم باید تموم می کرد…

حال و هوای کریسمس

یک دفعه هوا خیلی سرد شد. هنوز به وسط سپتامبر نرسیده، رسید به صفر.
وقتی که هوا سرد می شه، وقتی که درجه هوا به صفر نزدیک می شه و از روی صفر سُر می خوره و پایین می ره و وقتی که دماغم به شدت یخ می زنه، دلم غنج می زنه برای حال و هوای کریسمس. برای چراغونی های مجلل. برای بوی کیک های دارچین و میخک دار، شیرینی های زنجبیلی با شکل های مختلف، بوی سیبزمینی داغ با پوست. بازارهای کریسمسی کوچولو و نُقلی. برای صدای جعبه موسیقی که توی کوچه ها می پیچه و برای سرزندگی آدم ها تو اوج سرما و یخبندون و برای عوض شدن ویترین مغازه ها. کریسمس که می یاد، انگار یه صفحه از یه کتاب جادویی باز می شه، صفحه ای که جدیده و پر از اتفاقاتِ خوبِ خوشرنگه.

هیچ چیز اتفاقی نیست

شنبه دو هفته پیش خودم رو نهار دعوت کردم بیرون. من اهل این ساندویچ های پر و پیمون که همه چیز داره از همه ورش میزنه بیرون نیستم اما اون روز یکی از همین ها سفارش دادم. یکی دو ساعتی نشستم و برنامه هایی برای سه سفر در آینده نزدیک ریختم. بعد خودم رو برداشتم بردم استخر. ساعت ۴ بعدازظهر بود و استخرِ ورزشی خلوت بود. باز زیر آب متن نوشتم (همین متن قبلی رو همونجا زیر آب نوشتم) و فیلم مستند ساختم تو کله ام.
سه چهار روزی کوفتگی و خستگی مفرط داشتم. سه شنبه هفته پیش باید کاری رو انجام می دادم که ماه ها منتظرش بودم. وقتی که اون کار تموم شد، به شدت از نظر روحی به هم ریختم. انقدر حالم خراب بود که احساس می کردم از درون دارم منفجر می شم. شب نمی تونستم بخوابم. چهارشنبه اش حالت سکته بهم دست داده بود. می خواستم گریه کنم اما اشک هام نمی اومد. بعد از چند ساعت بلاخره نشستم وسط خیابون و زار زدم. بعد از این که یه دل سیر گریه کردم، رفتم استخر. یک ساعت شنا کردم. حالم خیلی بهتر شد.
جمعه باز رفتم همون رستوران. ۴-۵ ساعت نشستم. باز هم برنامه ریزی کردم و به کارهام رسیدم. ۶-۷ ماهی بود که می خواستم به یه آشنا زنگ بزنم اما…

۷ سال و نیم به دنبال مبلی راحت

شاید به نظر چیز غریبی بیاید وقتی بگویم که ۷ سال و اندی ست که در این مملکت به دنبال مبل راحتی هستم که رویش بشینم و نفس راحتی بکشم یا خستگی ای درکنم. اول که پایم به این مملکت رسید چند روزی منزل خواهر جان بودم. آنجا مبل راحتی بود که می شد وقتی جایی برای من بود رویش بشینم و کمی ولو شوم و مزه راحتی خانه را بچشم.
از آنجا به منزلی بی مبل نقل مکان کردم که موقتی بود و سرد. شاید ۱۰ شبی بیشتر آنجا نخوابیدم. خانه یک بخاری ارج مانند داشت که در آبان ماه سرد کمی گرما به منزل می داد. توالت منزل توی راهروی ساختمان بود و با همسایه های آن طبقه مشترک. بنده نصف شب ها برای این که ماتهتم یخ نکند مجبور بودم که دنده عقب بگیرم و داخل وان حمامی که کنار آشپزخانه تعبیه شده بود بشاشم. نه تنها مبلی آنجا نبود، بلکه توالتی هم نبود.
بعد از آن به منزل دوستی عزیمت کردم و سعی کردم از مزایای خانه مشارکتی استفاده کنم. این دوست بعد از ورود من مبلی خرید و بنده بسی دل خوش نمودم که به به! بالاخره مبلی دست و پا شد و به زودی طعم ولو شدن روی مبل را می چشم. از قضا این دوست خسیس بود و خوش نداشت من روی مبلش بنشینم. می گفت این جا بشین…

کار بی کار

دو ماه پدرم دراومد. کار فشرده و طاقت فرسا، فشار و استرس زیاد روزانه، محیط کاری خیلی بد،همکارهای پست فطرت و عوضی.  امروز همه چیز تموم شد. به تنها چیزی که دلم خوش بود دو تا همکار خوبومهربون بودن تو بخش خودم و یه همکار تو بخش روبرویی که گاه گاهی ساعت ناهار می دیدمش و یه بگو بخند چند دقیقه ای و کوتاه با هم داشتیم. دنیای من توی اون شرکت تقریبا بزرگ، به همین کوچکی بود. همین دو سه تا آدم باعث می شدن که دلم رو خوش کنم به کار و شرایط بد رو تحمل کنم. به خودم دلخوشی می دادم که برای تعویز نوع ویزام نگه داشتن این کار خیلی مهمه و فقط باید تا آخر سال میلادی تحمل کنم. اما امروز همه چیز تموم شد و خلاص. یه دوست خوب و مهربون پیدا کردم که نگهش می دارم. اما از زیر فشار یه محیط بد، پر از جاسوسی و بدگویی و زیراب زنی و غیبت و استرس بی رویه بیرون اومدم.

شهبانو

یکی از عجیبترین اتفاقاتی که برام افتاده اینه که دیشب خواب شهبانو رو دیدم! جالب اینه که خیلی هم صورتش رو بیاد ندارم اما به طرز عجیبی مطمئنم که شهبانو بود. چقدر هم من رو تشویق کرد. به بقیه هم من رو نشون می داد و از کارم تعریف می کرد. انگار نزدیک اتمام یا تحویل یه پروژه هنری بود. آخرین جمله ای که بهم گفت این بود: "الان دیگه وقت شما با کرنومتر محاسبه می شه." چقدر کلمه های مثبت، لبخند و حس خوب ازش دریافت کردم.
دلم می خواست باز بخوابم و بقیه خواب رو ببینم. دلم می خواد بدونم برای چه کاری تشویق می شدم.

تولد

دیروز تولد وبلاگم بود. ۶ ساله که دارم می نویسم. زمان زود گذشت. از همه چیز نوشتم، از روزهای خوب و بد، از غم و شادی. خواننده های وبلاگم دارن روز به روز بیشتر می شن و تقریبا هر ماه کشورهای جدیدی هم بهشون اضافه می شن. این خوشحالم می کنه. فقط یک ساله که دیگه کسی پیغامی نمی ذاره برام زیر پست ها. همین باعث می شه فکر کنم خیلی مجازی و دور هستن.می دونم امسال هم روزهای خوبی در راهن که زندگی جدیدی رو برام شکل می دن. شاید حتا بهتر از پارسال. هنوز خیلی چیزا تو زندگیم مجهوله. نه آینده های خیلی دور، که آینده های خیلی نزدیک هم مجهولن.

خوشبختی ساده

اصولا من خیلی راحت خوشبخت می شم. وقتی لاک مورد علاقه ام رو می زنم. یکی در میون. دو رنگی که بی نهایت حس خوبی بهم می دن. انگار خوشبختی خالثن که روی ناخن هام نشستن. انگار خود پرنده خوشبختی اومده و روی تک تک ناخن هام نشسته. و درست وسط قلبم.
پارچه ها و رنگ هاشون هم منو خیلی خوشبخت می کنن. وقتی پیرهنی از پارچه نرم و لطیف می پوشم. یا وقتی که پارچه لباسم طرح مورد علاقه ام رو داره. هر بار که بهش دست می کشم، هر بار که می پوشمش خوشبخت می شم. لباس های تک رنگی که رنگ های مورد علاقه ام رو دارن هم همین حس رو بهم می دن. هر بار که یه لباس فیروزه ای رنگ می پوشم، تنم خوشبختِ خوشبخت می شه.
وقتی با رنگ روغن نقاشی می کردم، دلم می خواست رنگ های مورد علاقه ام رو بردارم و به بدنم و لباسام و سر و کله ام بمالم. چون رنگ ها به شدت بهم حس خوشبختی می دادن. تا الان به خوشبخت شدن با دیدن رنگ ها بسنده کردم و هیچ وقت رنگ هارو به خودم نمالیدم. شاید یه روز این کارو بکنم و به عنوان یه اثر هنری ثبتش کنم.
هر بار که کفش بله می پوشم. هر بار که جوراب نو می پوشم.
هر بار که توی آب شنا می کنم، توی آب خوشبخت می شم، فلسفه بافی می کنم، …

لای در موندم

زندگی گاهی بدجنسی های پنهان داره. بدجنسی هایی که در لحظه بدجنسی محسوب می شن اما بعدا آدم به این پی می بره که نه تنها بدجنسی نبودن، بلکه خیلی هم خوش جنسی بودن. 
اما وقتی آدم در مرحله ای از زندگی تو کوچه بن بست گیر می کنه،لای در یا بین دو دیوار منگنه می شه، از اون زمان هایی یه که سخت می شه همه چیز رو به حساب خوبی و خوش بینی گذاشت. 
لحضاتی هست که انگار همه اتفاق ها منتظر بودن آدم رو یه گوشه گیر بندازن و طوری روی سر آدم خراب بشن که شور و حال و توانایی ای در آدم باقی نمونه. 
روزهایی هست که فکر این که چرا مرتکب اشتباه شدیم، مثل یه مته مغزمون رو سوراخ می کنه. روزهایی که به نظر خاکستری و بی روح می یان. انگار آدم ها می خوان به نوعی بهمون حالی کنن که به درد نمی خوریم، خوب نیستیم یا کارمون رو خوب انجام نمی دیم. 
تو این لحظه فکر می کنیم چند درصد از آدما تو شغلی کار می کنن که دوست ندارن؟ چند درصد از آدما تو شغل یا جایی هستن که نباید باشن؟ نمی شه یه شب بخوابیم، توی خواب زلزله بیاد، آدمارو پرت کنه سر جای درستشون؟ 

روزی

روز اول مدرسه، هوا سر بود. باد می اومد. ایستگاه های قطار و مترو قیامت بود. مردی از روی مبایلش قرآن رو زیر لب می خوند و تند تند ورق می زنه.
توی پارک پیرزنی با همسرش نشسته بود. صورت پیرزن حسابی چروکیده بود. چونه ای بالا اومده داشت. همین طور که یه چشمش به نوه اش بود که داشت بازی می کرد، با انگشتش روی تلفن هوشمندش می کشید. به نظر می اومد داره عکس هایی رو تماشا می کنه.

سردرد

سردرد با من سوار هواپیما شد. با من از پله ها پیاده شد. سوار قطار شد. توی شهر همراهم بود و وقتی سوار بر قطار بین شهری از شهری به شهر دیگه می رفتم. 
سردرد همراهم بود وقتی کتاب های زیبای فرانسوی رو ورق می زدم. و وقتی به قیمت های سرسام آور پشت ویترین ها نگاه می کردم.
همراهم بود وقتی توی اتاق زیرِشیروانی،زیرِپنجره خواب بودم و خواب های درهم برهم می دیدم.
توی سرم موج می زد، وقتی توی موزه بین نقاشی های رنگی خط خطی شده روی بوم و مقوا راه می رفتم.
وقتی به گذشته و آینده فکر می کردم.
سردرد داره با من بر می گرده. سوار قطار شده. پیاده شده و می خواد که از پله های هواپیما بالا بره.

پول

ساعت ۱۲ از ماشین میشل پیاده شدم. داشتن می رفتن مهمونی خانوادگی تو شهر کناری. 
پله های برقی رو به سمت قسمت قدیمی شهر رفتم پایین. هنوز راه نیفتاده گرسنه ام بود. دست کردم تو کیفم کیف پولم رو در بیارم که دیدم نیست. یک دفعه یخ کردم. یادم افتاد تو جیب کیف کمریم جا مونده. تو یه کشور قریب وسط یه شهر قریب بودم بدون پول، کارت بانکی‌ و کارت شناسایی. فوری زنگ زدم به میشل که شاید بتونه دور بزنه برگرده. ولی‌ چون پشت فرمون بود تلفنش رو جواب نداد. براش اس‌ام‌اس زدم. سعی‌ کردم دست و پام رو جمع کنم و یه راه حل خلاقانه پیدا کنم. توی کیفم رو گشتم، ۵ تا سکه ۱ یورویی داشتم. حتا گدایی و پیدا کردن سکه توی چشمه آب از ذهنم گذشت. خنده ام گرفته بود از این فکرها. کلید خونه میشل اینا تو کیفم بود اما حتا پولم برای برگشتن به خونه کافی نبود. خیلی تجربه عجیبی بود. هیچ راهی جلوی پام نبود.
به سمت مرکز قدیمی و زیبای بِرن راه افتادم. گرسنه ام بود و حتا با پولی که داشتم نمی تونستم یه ساندویچ بخرم. سعی کردم از زیبایی شهر لذت ببرم و خودم رو به دست سرنوشت بسپرم. کمی که رفتم میشل زنگ زدم و گفت یک ربع بعد برمی گرد همونجایی که من …

دارم می رم سر کار

ساعت ۸ صبحه. دارم می رم سر کار. ۵-۶ دقیقه ای تا ایستگاه قطار شهری پیاده راهه. تند تند قدم برمی دارم. به شدت شونه هام درد می کنه. آدم های زیادی با بوی سیگار از کنارم رد می شن. به ایستگاه که می رسم، پله های برقی رو می رم پایین، یادممی افته که قرص های میگرنم رو جا گذاشتم. پله برقی رو می رم بالا. فکر می کنم برم دکتر بدم بنویسه. جهت مطب دکتر خلاف جهت کارمه. با پله برقی سکوی روبرو می رم پایین. به ساعت نگاه می کنم. دکتر هنوز نیومده. اگر واستم تا بیاد و نسخه رو بنویسه، برم داروخانه بگیرم، بعد برم سر کار دیر می شه. دوباره پله ها رو می رم بالا و می رم سمت خونه. قرص هام رو برمی دارم و به سردرد لعنت می فرستم. به سردردی که تمومی نداره و همه جا دنبالم می یاد.    
مغزم خسته است. پره از اطلاعات آدم ها، پر از عدد و رقم، شماره شناسنامه، کارت ملی، پاسپورت و ویزا.

قصه آدم ها

روزها سر کار می شینم، بی سردرد یا با سردرد. آدم ها می یان و می رن. مثل آب روون. هر کدوم نقش و طرحی تو ذهن یا قلبم به جا می ذارن. انگار هر کدوم یه کتابن.
انگار یک دفعه پرتاب شدم وسطِ این کار. وسطِ همه آدم هایی که توش می یان و می رن. وسطِ یک عالمه اسم و مدرک و شماره.
روزها تند تند می گذرن و من برگ های تقویم کوچیک و قشنگ روی میزم رو که از شهر کتاب خریدم، تند تند می کَنَم.
هر روز آدم های متفاوت تری رو می بینم. مغزم پر می شه از آدم ها و قصه هاشون. داستان ها مثل عکس هایی که روی هم افتاده باشن، گاهی روی هم می افتن یا لب به لب می شن.
قصه مردی که ۴۰ سال پیش تو یه شهر گرم و جنوبی عاشق دختر همسایه شد، باهاش ازدواج کرد و بردش تو همون خونه دیوار به دیوار و تا روزی که ایران رو ترک کردن، با هم تو اون خونه بودن.
قصه پیرمرد مهربون مریضی که یه عمر از هموطن های مسلمونش بی احترامی شنیده. وقتی تعریف می کنه گریه اش می گیره. کمرش رو دوبار عمل کرده و باید برای آب درمانی به استخر بره اما نمی تونه چون آدم ها بهش می گن تو مسلمون نیستی آب رو نجس می کنی. حرف هاش که تموم می شه، دستش رو می گیرم و تا دم در می برمش. د…

سرسام

چند شبی خیلی‌ بد می‌‌خوابیدم. همسایه طبقه بالا، چند وقته کولری نصب کرده که لوله اش از بالای پنجره اتاقم رد می شه. خیلی صداش بلنده. حدود ۳ هفته ای تمام شبانه روز بدون وقفه روشن بود. روزها که خونه نیستم، اما شب ها صداش آزارم می داد. دو شب از شدت صدا نتونستم خوب بخوابم. بیشتر وقت رو بیدار بودم و شب دوم میگرن بیچاره ام کرد.
یه شب می خواستم رختخوابم رو بندازم روی میز نهارخوری ۸ نفره توی آشپخونه. خودم هم کلی از این ایده ام کیف کردم و خندیدم. اما دیدم اونجا پرده نداره و خیلی مشرفه و ناجوره. آخر سر دو شب رختخواب می نداختم و تو راهرو می خوابیدم. چند باری رفتم در همسایه رو زدم و پیداش نکردم. یک بار هم یادداشت به درش چسبوندم که افاقه نکرد. خلاصه یه ۳-۴ روزی در تلاش بودم تا گناهکار رو دستگیر کنم. آخر هم گیرش آوردم. یه پسر جوون ۱۹-۲۰ ساله. راضیش کردم اون شب کولر رو خاموش کنه. گفت از فردا شب بارون می یاد و بعد هم دو هفته می ره مسافرت. همینطور هم شد. چند روزی بارون اومد. هوا خنک شد. باد و بارون و توفان شد. و دوباره آرامش برقرار شد.  
اما از سفر که برگشت، هوا دوباره گرم شد و همونآش بود و همون کاسه.

مهاجرت بدون انگیزه

دومین هفته کاری ام فردا تموم می‌‌شه. این دو هفته خیلی‌ زود گذشت. کلی‌ چیز یاد گرفتم. بعد از سال‌ها دوباره با ویندوز کار کردم و برای اولین بار با سیستم‌های تو در توی دیتا بیس.  شغلم برام جالبه، هر روز حداقل با ۲ تا ۴ نفر آشنا می‌‌شم که هر کدوم داستان خودشون رو دارن. پیر و جوون، بچه و بزرگ، خوشحال و ناراحت، بیمار و سالم. با چیز‌هایی‌ آشنا می‌‌شم که تا وقتی‌ تو ایران بودم، حتا یک بار هم به گوشم نخورده بود. پریروز آقایی اومد که اسم مادرش دسته گُل بود. اسم عجیب ولی لطیفی یه به نظرم. تاحالا نشنیده بودم.  هنوز برامعجیبه که هر اولِ هفته ۴۰-۵۰ تا پناهنده اقلیت مذهبی‌ که تنها ۲-۳ روزه ایران رو ترک کردن، برای ثبت نام می‌‌یان. پناهنده‌هایی‌ که اکثرا حالشون خوبه و سالمن. با هزینه خودشون و به صورت قانونی از کشور خارج شدن. هزینه ۵-۶ ماه زندگی‌ تو اروپا رو دارن. بعد از گرفتن جواب مثبت، اروپا رو ترک می‌‌کنن. بعضی‌ روزا فکر می‌‌کنم نکنه ایران داره آروم آروم خالی‌ می‌‌شه! چیزی که تو عده ای از جوون‌ها حالم رو بد می‌‌کنه، بی‌ انگیزه گی شونه. خیلی از جوون ها همراه خانواده هستن.
دیروز دختری اومد ۲۳ ساله، کار خاصی…

مایو

اولین باری که مایو خریدم، ۱۸ سالم بود. قبل از اون همیشه خواهرم قشنگترین مایوهارو از اروپا می فرستاد. تی شرت و شلوار جین و پولیور و گاهی پیراهن رو هم خواهر و برادرم می فرستادن. پالتو و کاپشن و پیراهن های مهمونی رو مادرم می دوخت. به غیر از خریدن مقنعه و مانتو شلوار مدرسه، کفش از سپهسالار و کیف مدرسه از منوچهری و اسباب بازی، نوار قصه و کتاب، برای خرید دیگه ای به مغازه نمی رفتم. حتا تو دوره ای که پاساژ صفوییه، سرخه و بعدها گلستان توی بورس بود، من فقط اسمشون رو شنیده بودم و هیچ وقت توشون نبودم و ازشون خرید نکرده بودم.
اولین سفر بدون خانواده، اولین و آخرین سفرم به کیش بود. با پسر و دختر عموم و تعدادی از دوستاشون بودم. زن عموم هم بود اما خیلی تو ماجرا نقشی نداشت. اون موقع مد شده بود عده ای رو تو فصل گرما (مرداد ماه) ببرن کیش، هتل آپارتمان مجانی در اختیارشون بگذارن و در عوض کارت خریدشون رو ازشون بگیرن. سفرمون ۲-۳ روزه بود. تنها چیزی که از کیش دیدم مراکز خریدش بود.
خیلی از مستقل سفر کردن هیجان زده بودم و احساس خوشی آزادی داشتم. اونجا بود که شاید برای اولین بار طعم تلخ تنها موندن توی جمع موند زی…

اداره بازی

بچه که بودم, گاهی عصرها چند دقیقه ای می رفتم اداره بابام. بابام حسابدار بود. خیلی دوست داشتم که دفتر کارش پر از لوازم تحریر و ماشین حساب بود. یه ماشین حساب داشت که توش کاغذ لوله شده (فیش) می رفت و هرچی رو باهاش حساب می کردی، روی کاغذ ثبت می شد. من خیلی اون ماشین حساب رو دوست داشتم. می رفتم کلی عدد و رقم روی ماشین حساب می زدم که با جوهر آبی روی کاغذ لوله ای سفید و کوچک ثبت بشه. گاهی چند تایی کپی می گرفتم، چند تایی کاغذ منگنه می کردم یا تلفن های داخلی رو وصل می کردم.
گاهی هم با دوستام اداره بازی می کردم. مهر زدن کاغذا، دسته کردن مدارک،منگنه و سوراخ کردن. فرستادن مشتری ها به بخش بعدی. 
امروز، روز اول کاریم، عجیب من رو به یاد اون دوران انداخت. انگار تازه بزرگ شده بودم. برای اولین بار. انگار رفته بودم تو جلد بابام. هیچ وقت کاری به این شدت اداری و جدی نداشتم.میز سرد و بی روح و تقریبا خالی با یه کامپیوتر. کشوهای قفل دار. کلی کلید و رمز و قفل. کار کردن با همکارهای آمریکایی و ایرانی. مصاحبه با پناهنده ها. این همه ارباب رجوی جدی تو طول هر هفته. وارد کردن اطلاعات توی دیتابیس. سر و کله زدن با آدم ه…

شلپ شولوپ

جمعه, آخرین روز ماه جولای, حدود ساعت ۴ بعدازظهر, خودم رو برداشتم و بردم استخر. یه دلم می گفت بمونم خونه و بی کار و بی عار یه گوشه بیفتم. اما اون یکی دلم به شدت می خواست بره استخر. به خصوص که گرفتگی شدید عضلات گردن و شونه هم داشتم. 
هوا حدود ۲۵ درجه بود و کمی تا قسمتی ابری. این ابری بودن و بادی که می وزید باعث می شد هوا خنک باشه. استخر خیلی خلوت بود. حتا هیچ جیغ بنفشی از استخر بچه ها به گوش نمی رسید. یه آرامش عجیبی حکمفرما بود که من رو به شدت یاد روزهای آخر شهریور می نداخت. روزهایی که می دونستم استخر به زودی تعطیل می شه و مدرسه ها به زودی باز می شن. اون روزها همینطور خلوت و خنک بود. آب سرد بود و توی سایه نمی شد با موهای خیس طولانی مدت نشست.  پنجشنبه روز فشرده ای بود. صبح اول وقت رفتم دکتر. بعدش با یه همکار مهربون قرار داشتم. سه ساعت نشستیم تو محوطه باز یه کافه راجع به یه سری مسائل پیچیده گپ زدیم. نهار رو همونجا تنها خوردم.
سه ساعت بعدی رو تو دفتر مشاور خانواده گذروندم. بعد از اون هم بعد از مدت ها رفتم سینما. وقتی رسیدم خونه با دیدن دو قسمت از خندوانه شبم رو به انتها رسوندم.  امروز با اینکه…

نیازِ قلنبه

سه روزه که هوا خنک شده. این سه روز آرامش خیلی خوبی داشتم. از صبح می رفتم آتلیه. یه قهوه درست می کردم و شروع می کردم به کار کردن. بعد از ۷-۸ سال دوباره رفتم سراغ بوم و این بار رو آوردم به هنر مفهومی. یه نیازِ مبرم بود. یه نیازِ خفته که یه هویی قلنبه زد بیرون. 
پنجشنبه شب وسایلم رو آماده کردم, صبح جمعه بیدار شدم و با کلی وسیله زدم بیرون و رفتم آتلیه و تا ۸ شب کار کردم. شنبه هم همینطور. امروز بعد از باد و طوفان, دوباره آفتاب شد. زودتر برگشتم خونه و وسایل شنام رو برداشتم. با مترو رفتم نزدیکترین ایستگاهِ لب رودخونه و پریدم توی آب یخ. دلم می خواست جایی برم که تا چشم کار می کنه آب باشه و سبزه. دلم می خواست طبیعت رو با چشمام ببینم و با پوستم حس کنم. 
وقتی از روی صخره های خزه بسته توی آب سرد پریدم, یاد سال اولی افتادم که از ایران اومده بودم. چندشم می شد توی آب رودخونه برم. چقدر آروم آروم و ذره ذره عادت کردم. حتا به این فکر کردم که تا هفته پیش می ترسیدم تنها و بدون همراه برام توی دریاچه و رودخونه شنا کنم چون غریق نجاتی نیست اونجا نیست. نمی دونم چطور به خیلی چیزها عادت کردم. به خیلی چیزهایی که یه …