رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از March, 2014

سال نو مبارک

بلاخره بهار اومده, جوونه های درختای توفان زده رو آوردم خونه, گذاشتم سر سفره هفت سین. سبز شدن.

لعنت، لعنت، لعنت

لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که زن رو کوچک می‌‌کنن، لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که زن رو ذلیل می‌‌کنن، لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که به زن می‌‌گن تحتِ هر شرایط زن باشه، مادر باشه، دختر باشه، کلفت باشه، حتا اگه له‌ بشه، حتا اگه شخصیت و روحش داغون بشه. باید قربانی باشه، تمام عمر... لعنت لعنت... زن روسه، مسلمونه، از من جوون تره، دکترا داره، دو تا بچه کوچک، شوهرش از قزاقستانه، زن قربانیه، مادرش لهش می‌‌کنه، شوهرش داغونش می‌‌کنه، بچه هاش هم، زن بلد نیست فرار کنه، زن نمی‌‌دونه که اینا خشونته، می‌‌گه مرد منو کتک نمی‌‌زنه، چطور ثابت کنم که منو هر روز داغون می کنه؟! خدایا دارم داغون می‌‌شم، چطور کمکش کنم؟ خدایا کمک کن به ما زن‌هایی که قربانی هستیم، قربانی فرهنگی‌ که بهمون یاد نداد خشونت چیه، فرهنگی‌ که تو سرمون زد... :-(

گوش کردن

مدتی یه دارم یاد می گیرم که گوش کردن خوب چه جوری یه, شنونده خوب چه شرایطی رو باید داشته باشه و من به عنوان شنونده کسی که داره دردِ دل می کنه, چطور می تونم بهش کمک کنم و خودم به عنوان کسی که می خواددردِ دل کنه, به چه شنونده ای احتیاج دارم, چه چیز هایی ممکنه اون شنونده بگه که حال من و وضعیت من رو بدتر کنه.
چیزی که من بهش طی سال های گذشته عادت داشتم, مشورت کردن بود. این مشورت لزوما با افراد متخصص نبود بلکه با یه دوست نزدیک یا فرد قابل اعتماد بود.
اخیرا و تو چند سال گذشته کم و بیش به نتایج این مشورت ها فکر می کردم که گاهی باعث درجا زدن یا گیر کردنم توی مساله ای شده, بدون این که توی اون دوره متوجه این موضوع باشم.  
چیزی که این روزها دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم, فیلتر کردن چیزهایی یه که برای افراد غیرمتخصص مثل دوست, خواهر, مادر و افراد قابل اعتماد تعریف می کنم. این که ببینم به کی چی رو بگم, چطور بگم و تا چه حد و مرزی بگم. چون اون ها فقط ممکنه برای من نسخه بپیچند یا نظرشون رو به نوعی تحمیل کنن, بدون این که لزوما نظرشون کمکی به زندگیم بکنه. دارم سعی‌ می کنم  "زتعارف كم كن و بر مبلغ افز…

موی سفید

امروز اولین می سفیدمو توی آینه دیدم, یه جوری جا خوردم. نمی دونم ناراحت شدم یا خوشحال. فقط تو یه لحظه فکر کردم حیف این عمر که به این همه اعصاب خوردی و کشمکش بگذره.

روزای خوب می یاد...

سر کارم, خوبه, زمان زود می گذره. فقط خستگی هنوز تو جونمه. آخر هفته کمی خونه تکونی کردم. عدس خیس کردم واسه سبزه عید. عید داره می یاد, پارسال واسه عید تهران بودم, خوب بود. امسال اینجام و خوبه. دارم پیشرفت می کنم, یاد می گیرم. هر روز بیشتر. سعی می کنم از هر کسی یه چیزی یاد بگیرم.
نمی دونم کتاب ٤٠٠ صفحه ای روانشناسی که دستمه و توی روابطم قراره کمکم کن و هنوز به نصفه نرسیده رو تموم کنم یا کتاب ٥٠٠ صفحه ای که قراره توی کار پیدا کردن و شناخت خودم کمکم کنه و تازه دو سه صفحه اش رو خوندم؟ فکر می کنم کاشکی می شد کتابارو خورد! بعدش اما فرق می کنم حیفه منی که از هر صفحه کتاب لذت می برم, کتابو بخورم! لذته صفحه به صفحه اش از بین می ره! درسهای کلاسی رو که جمعه ها می رم رو هم باید بخونم.
کلی کاغذ و مدارک دارم که باید منظمشون کنم و کارهایی که باید بهشون رسیدگی کنم. 
دیروز با باربارا رفتم پیاده روی. باربارا همیشه می خنده. امروز بهترین دوستم از سفر دو ماهه اش برمی گرده. خیلی خوشحالم و کلی هیجان دارم.