رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2014

گیج گیجک

این دو روزه انقدر تلفن زدم, ایمیل زدم, کار اداری انجام دادم که حتا با فکر کردن بهش هم سرم گیج می ره. تازه با یه مجله هم مصاحبه کردم :-)
از اول ماه هم می رم توی یه شرکت کارآموزی, پیش یه خانم ناز و جوون و دو تا آقای مهربون :-)

هموطنان ایرانی

امروز رفتم سفارت, مدرکی رو بگیرم. آقاهه می گه: این عکست که همون عکس قدیمیته. می گم نه جدیده. می گه: اینا که خیلی شبیه همن. می گم آخه جفتش خودمم! باهاش ٣-٤ سال پیش آشنا شدم, توی یه گروهی با هم بودیم. اتفاقی هم رشته در اومدیم و هم سن. به نظرم دختر مهربون اما کمی سرد و نچسبی اومد. بعد از بهم خوردن گروه یکی دو سالی همدیگرو ندیدیم تا باهام تماس گرفت و دو بار همدیگرو دیدیم و چند باری هم تلفنی حرف زدیم. تا این که ترم پاییز شروع شد و سرش خیلی گرم شد با درس ها. آخر ترم یه روز که اتفاقا به فکرش هم بودم زنگ زد, فوری رفت سر اصل مطلب که تحویل پروژه داره و کسی هم رشته خودش نیست که کمکش کنه و می خواست که برم کمکش. گفتم باشه. یک بار هفت ساعت و روز دوم هشت ساعت, هر کاری که ازم خواست و از دستم بر می اومد براش انجام دادم و کمکش کردم. اما به رفتار بدش که نگاه می کردم, هی پیش خودم می گفتم, بی خود نیست بعضی ها می گن ایرانی ها کار تیمی نمی تونن انجام بدن. سعی می کردم چیزی بهش نگم, چون می دیدم خسته است و کارش مونده و احتیاج به کمک داره, دلم نمی خواست ولش کنم به امون خدا. طوری با من حرف می زد که انگار نوکرشم,…

همچین مخی دارد آدمیزاد, بله!

حدود یک ماه پیش, همون تو اوج کارها و کلاسهام, مطلبی رو توی یه مجله روانشناسی خوندم در مورد کابوس دیدن. نوشته بود که اگر کابوسی رو مدام می بینید که اذیتتون می کنه, توی بیداری بهش فکر کنین و یه پایان جدید و خوش براش در نظر بگیرین. فکر کردم چه جالب! اما چون خیلی کابوس نمی بینم, خیلی بهش فکر نکردم. اصلا نمی دونم مطلب رو کامل خوندم یا نه, اما دیگه هرچی می گردم پیداش نمی کنم!
دیشب گویا خواب بد دیده بودم, خواب رو یادم نمی یاد خیلی. اما انگار یه درگیری ای بین من و مادرم بود. جالب اینجا بود که توی خواب فکر کردم که دلم نمی خواد این پایانِ کابوسم باشه! پایانش رو عوض کردم و وقتی خیالم راحت شد که آخر قصه خوبه, با فکر و خیال راحت به خوابم ادامه دادم! و تمام مدت هم خواب بودم. یعنی بیدار که شدم, فَکَمبه زمین چسبیده بود که چطور آگاهانه آخر خواب رو عوض کردم! یعنی تو روز روشن, جلویه جفت چشم خواب بین خودم, اونام این روزا که مخم هزارجا کار می کنه! اَاَاَاَاَاَاَ! همچین حرکتی ازش بعید بود!

باربارا

این هفته رفته بودم دوره ای که روش های آموزش زبان به بزرگسالان رو یاد می دادن. توی یه موسسه آموزشی دولتی که شعبه های مختلف داره تو سطح شهر (تقریبا توی هر منطقه یکی) و دوره های مختلف در رشته های مختلف برگزار می کنه. یکی از معلم های اون دوره مددکاری اجتماعی بهم معرفی کرده بود. اولش مطمئن نبودم که اصلا می خوام همچین دوره ای رو برم یا نه, بعد فکر کردم بلاخره یه روزی به دردم می خوره, هزینه اش هم زیاد نیست. قبل از این که کلاس شروع بشه کمی هیجان داشتم اما اصلا هیچ تصوری نداشتم که این هفته فشرده قراره چطور بگذره و چی انتظارمو می کشه. 
پیش خودم فکر می کردم احتمالا ٨ تا ١٠ نفر هستیم سر کلاس چون یکی دو مرتبه توی این موسسه ها کلاس گذروندم که یه بعدازظهر بود و تعدادمون در این حد بود.
دوشنبه که رفتم کلاس, یه آفتاب قشنگی بود که خدا می دونه. عین یه روز بهاری. برای ورود به موسسه باید از توی ی پارک می گذاشتم که این حس خیلی خوبی بهم داد. دقیقا سر ٩ رسیدم, وارد که شدم و جمعیت رو دیدم, تعجب کردم. همون دم در یه صندلی بود, خواستم بشینم, یه خانومی گفت جای منه, آدما گرد نشسته بودن و کلاس بزرگ بود. رفتم جلوتر یه …