شمال

الان دو سه روزه که هوا حسابی سرد شده و همش شُر شُرِ بارونه. هوای اینجا منو خیلی یاد شمال می ندازه. گاهی شُر شُرِ بارونش, سرمای یه دفعه اش, بوش, سقف های شیرونیش. 
بچه که بودم شمال برام جایی بود پر از اتفاقات تازه. جایی که فقط توی تعطیلات عید می شد رفت. برفِ تو جاده, در حالی که توی تهران دیگه برفی نبود. سرما و بارون, تو روزایی که توی تهران گرم بودن. داشتن شومینه و بوی چوب سوخته. بودن بخاری برقی به جای شوفاژ تو اتاق ها. خوابیدن زیر سقف شیرونی. صبحانه خوردن دسته جمعی. 
رفتن به بازار ماهی فروش ها یا رفتن به حمام نمره و بعد از اون خرید پارچه از ایران پوپلین یا لباس های خوش جنس از ایران کتان. 
دیدن دریا و ساحل شنی پر از گوش ماهی از پنجره و بعدها که دریا جلو اومد, شنیدن صدای موج ها موقع خوابیدن و بیدار شدن. حل کردن پیک شادی. سوار شدن چرخ و فلک توی زمین بازی کنار ساحل. هوا کردن بادبادک. آزادی های کوچیک دوست داشتنی. تنهایی رفتن لب ساحل, گشتن توی شهرک.      
همه و همه خاطرات خوب و شیرینی بودن که گاهی اینجا با شنیدن صدای بارون, همشون از جلوی چشمم رد می شن.

نظرات

پست‌های پرطرفدار