رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2014

موقع خوبیه برای رفتن...

دارم می رم ایران. ٣ تا چمدون بستم. خیلی چیزا باید از این خونه بره بیرون. باید حال و هوام عوض بشه. وقتی برگردم اتفاقای تازه می یفته. روزای خوب و سختی در راهن. له ام, خسته ام. باورم نمی شه قراره بعد از ٢ سال دوباره دوست هام رو ببینم, دوباره برم به جاهای دوست داشتنی سر بزنم, دوباره سفتِ سفت دوست داشته بشم.
چند هفته اخیر خیلی زود گذشت. کلی کتاب رو خوندم و جویدم و خلاصه کردم و چپوندم تو مغزم. دارم می رم تجربه های ٦ سال گذشته ام رو به اضافه فشرده کتابارو به بقیه هم یاد بدم. این همیشه یه آرزو بوده برام. امیدوارم هم اونا خیلی چیز یاد بگیرن, هم من. 
می رم بخوابم, سفر در راهه...

همدری ایرانی

زن به برادرش: می خوام جدا شم, می تونی کمکم کنی یه سری از وسایلم رو ببری پیش خودت؟
برادر: تو چه نفعی کردی از ازدواج با این مرد؟ اصلا من نمی فهمم چرا باهاش ازدواج کردی؟ خیلی آدم بی اعتماد به نفسی یه, اصلا هیچی حالیش نیست. من از همون اول که دیدمش فهمیدم این چه جور آدمیه, تو خالی و بی اعتماد به نفس.
برای چی فکر نکردی؟ از این باید درس بگیری, حالا یاد گرفتی که اجول نباشی, زود تصمیم نگیری؟ چرا انقدر زود با این ازدواج کردی؟ چه دلیلی داشت؟
یاد گرفتی که این همه وسایل رو نیاری تا خونه زندگیت جا نیفتاده؟ وکیل بگیرم پدرشو دربیاریم, این باید به تو پول بده. اگرم نداره به درک, از اینی که هست بدبخترش می کنیم. نمی فهمم چرا براش پلیس نمی یاری؟ چه نفعی می خوای ازش ببری؟ 
من چقدر وسایل برای تو ببرم بیارم؟ این همه راه رو بکوبم بیام وسایل تورو بیارم اینجا! باز لازمشون داشته باشی باید برگردونم! اون دفعه که می رفتم سفر وسیله داده بودی بردم, اضافه بار دادم. همش وسیله, وسیله! معلومه به کمک احتیاج داشته باشی می یام و کمک می کنم اما یه ذره فکر کن!
زن چند بار سعی کرد وسط حجوم این همه حرف چیزی بگه اما رگبار حرف و تشر اج…

سفری برای آموزش

سرعت گذاشتن روزها از دستم در رفته. اینجا بعضی روزها پاییزه, بعضی روزها زمستون. هفته‌ای که سفر بودم، روزهای فشرده و سختی رو به همراه داشت. ده ساعت با قطار شب توی راه بودم. سه ساعت تونستم بخوابم. 
اونجا هر روز سمینار‌های طولانی داشتیم به دو زبان از صبح تا ساعت ٥ و ٦ بعدازظهر و گاهی اول یا آخرش هم بازدید برنامه ریزی شده بود. بعد از تموم شدن سمینارها تمام استخون های نشیمنگاهم و گاهی هم کمرم از نشستنِ طولانی مدت درد می کرد.
مرکز (مجتمع) ای که توش سمینارها برگزار می شد, ساختمونی بود زیبا, بزرگ, روشن و پر از نور در دو طبقه. روزها آفتابی و قشنگ بودن. برای نهار می شد بیش از یک ساعت توی بالکن بزرگ جلوی رستوران موسسه بود, توی آفتاب گرم نشست.
شب ها توی هتل از خستگی غش می کردم و روز بعد با خوشحالی بیدار می شدم و برای دیدن و یاد گرفتن مطالب جدید و جالب راهی می شدم. هتلم به مجتمع خیلی نزدیک بود و با چند دقیقه پیاده روی توی هوای سرد صبح زود, زیر آفتابی که تازه در اومده بود, به ورودی بزرگ مجتمع می رسیدم.
سفر خیلیخوبی بود, خوشحالم که این انتخاب رو کردم. این دوره همون چیزیه که سال ها دنبالش بودم. حالا که بر…

سفر

امروز تاریک و سرده. از نصفه شب تا حالا داره بارون می یاد. گاهی نم نم, گاهی شُر شُر. روزها خیلی به سرعت و فشرده می گذرن. دو هفته و نیم هر روز برای بچه ها صبحانه و نهار درست کردم تا دخترک آشپز برگشت. دو روزه که دیگه نمی رم سر کار. سر کار یه مسائلی بوجود اومد که باعث شد نرم. برام خیلی مهم بود که به مسائل خاص بچه ها توجه بشه و به نیاز های خاص بچه ها پاسخ داده بشه. اما خب برای اونها اینطور نبود. بیشتر از دستشون عصبانیم تا ناراحت. 

دو هفته ای یه که سرما خورده ام. گاهی بهتر و گاهی بدتر می شم.
از دیروز دوباره شروع کردم کم و بیش دنبال کار گشتن. اما این دفعه با یه دید دیگه.
جم و جور کردن و جا به جا کردن وسایل انباری هنوز هم ادامه داره و نمی دونم چه موقع ممکنه به پایان برسه. 
دوره ای که کلی براش هیجان داشتم, شروع شد. روز اولش خیلی خسته بودم, خیلی نفهمیدم چطور گذشت, بیشتر تبادل اطلاعات بود. روز دوم خیلی خوب بود. هفته دیگه داریم می ریم سفر. به اون شهری که این رویکرد آموزشی ازش می یاد. ٧٠ نفر به این سفر می یان اما هر کس برای خودش سفر می کنه. یه عده از شهرای اطراف می یان و یه عده هم از کشور همسایه. من …

هفته ششم

چند روزیه دختری که توی مهد برامون آشپزی و نظافت می کنه مریضه و من آشپزی می کنم. هر روز باید یه سوپ هم کنار غذای اصلی باشه. من بی خیال برنامه غذایی شدم و منوی خودم رو درست کردم. روز اول لوبیا پلو پختم با سوپ کدو. فسقلی ها نفری ٣ تا بشقاب خوردن, اونم با ماست. روز دوم پیتزا و سوپ سبزیجات. خداییش پیتزای سبزیجات به این خوشمزگی تاحالا درست نکرده بودم. امروز هم سبزیجات و سیب زمینی گذاشتم توی فر با سوپ خوشمزه و ماست و خیار. فردا می خوام مرغ بپزم با برنج.
شنبه رفتم کتابخونه کلی کتاب و سی دی و فیلم آموزشی گرفتم. بچه های اوتیستیک, بیش فعال, ارتباط بدون خشونت, خودخواهی. خلاصه هر روز انگار که دارم برای امتحان درس می خونم, مطالعه می کنم. الان هفته ششمی یه که این حجم اطلاعات داره وارد کله ام می شه. دو هفته دیگه هم دوره تحصیلات تکمیلی ام که یه رویکرد آموزشی یه شروع می شه. دو سه روز در ماهه. کلی هیجان دارم براش چون الان دو ساله که دلم می خواد این دوره رو بگذرونم.  
چند روزیه باز بساط خیاطی رو هم پهن کردم و می خوام تا آخر هفته چند تا کیف بدوزم.
امروز خوشبختی رو تنم کردم. یه پیرهن بافتنی تو قسمت نوجوان یه …

خوشحال مثل برق و باد

امروز تولد وبلاگمه, ٥ ساله که دارم می نویسم. خیلی زود گذشت. از همه چیز نوشتم, از روزهای خوب و بد, از غم و شادی. می دونم که روزهای خوبی در راهن که زندگی جدیدی رو برام شکل می دن.

چهار هفته مثل برق و باد گذشت. انقدر سریع که حساب روزا و ساعت ها از دستم در رفت و خیلی کم پیش اومد که بتونم دقایقی رو برای خودم باشم و استراحت کنم. بچه ها خیلی دوست داشتنی هستن و سرعت یاد گرفتنشون بی نهایت زیاده و فهم و توانشون خیلی خیلی بیشتر از اونی که ما فکر می کنیم. ضمن این که بیشتر روزها رفتار خاص بچه ها رو پروتکل می کنم, بعضی شب ها هم سعی می کنم چند صفحه ای توی زمینه کاری ام مطالعه کنم.   
تو این مدت خیلی مفید و موثر بودم و چیزای خوبی یاد گرفتم که همه رو اجرا کردم. از خودم راضی و خسته و خوشحالم.
سردرد و گردن درد و پشت درد هم در کنار همه کارها خیلی خسته ام کرده. به زودی باید برم یه دکتر جدید شاید فرجی بشه. 
کارم خیلی فشرده بود توی این ٤ هفته. ٨ ساعت کلاس کمک های اولیه گذروندم و ٨ ساعت رو هم هفته آینده می گذرونم. به اضافه اینکه کلی هم کارهای قردادی داشتم برای آرایش صورت بچه ها برای جشن های مختلف و کارهای خونه و…

یک هفته کار

روز اول کاریم هیجان اول مهر رو داشتم. هوا مثل اول مهر بود, انگار همون بو رو هم می داد. این یک هفته خیلی زود گذشت و باورم نمی شه بلاخره تو این مملکت استخدام شدم. البته قرارداد رو قراره چهارشنبه امضا کنم. یک هفته کار توی مهدکودک خیلی آموزنده, جالب و در عین حال طاقت فرسا بود. می بینم که واقعا در مورد تعلیم و تربیت کودک هرچی یاد بگیرم بازم کمه و بازم نکات جالب و مهمی هست که می شه یاد گرفت. یاد گرفتن مداومِ تعیین مرزها هم یکی از نکات جالبه کارمه.
چیز دیگه ای که خیلی جالبه, نظاره کردن تغییر, رشد و پرورش پر سرعت بچه هاست. این یک هفته ٨ تا بچه داشتیم و از دوشنبه که روز آغاز مدارس هست, بچه های جدیدی به گروه اضافه می شن. بچه ها تقریبا هر کدومشون از یه مملکتی می یان و بیشترشون زبون مشترک مداری ندارن و زبان محیط رو هم به طور ناقص صحبت می کنن یا اصلا صحبت نمی کنن. به طور مثال دخترک نیجریه ای که ٣ سال داره, تا حالا حتا زبون باز نکرده که ببینیم اصلا قادر به ادای کلمه ای هست یا نه. دخترک فقط نگاه می کنه, حتا لبخند نمی زنه, یا اخم نمی کنه. فقط با حرکت خیلی کوچیک سر به راست و چپ یا بالا و پایین, گاهی جو…

کدوی قل قله زن و نفهمی ما!

در داستان کدوی قل قله زن درسی مهمی نهفته بود که بعضی از ما به دلیل پاره ای نفهمی ها و بعضی مسائل فرهنگی اونو نفهمیدیم. حالا هم دیر  نشده و ماهی رو هر وقت از آب بگیریم تازه ست. 
کدوی قل قله زن به گرگ گفت بذار برم خونه دخترم، غذا بخورم، چاق بشم چله بشم (بهم رسیدگی بشه، سر حال بشم) بد می یام تو منو بخور و اینجوری جونشو نجات داد. اگه می گفت تو با این دهن گنده و چشمای چپول باباقوریت می خوای منو بخوری؟! غلط کردی! گرگ خورده بودش. حالا بعضی از ما وقتی برای خودمون وقت احتیاج داریم می گیم: یه دقه برام یه جا ریخت شماها (یا تورو) نبینم،مُردم بس که تو این خونه جون کندم، چقدر بشورم و بسابم شماها (یا تو) بریزین و بپاشین، موردشورتونو ببره! قاتل جون منین! برم یه جهنم دره ای واسه خودم از دست شماها راحت بشم. پدرم در اومده، مگه این بچه(ها) می ذارن من یه دقه نفس بکشم؟!
و در این حالته که گرگ ما رو می خوره!
اما اگر به جاش بگیم: من برم سرحال بشم، خوشحال بشم، خوشگل بشم، بد می یام تو منو بخور! گرگ ما رو که نمی خوره هیچی، خیلی هم خوشحال منتظرمون می مونه تا برگردیم.
نکته اخلاقی این که گاهی بچه ها یا اطرافییانمون ممک…

پاییز

صبح رفتم بازار میوهخرید, به قول شادی, بازار کشاورزها. سردرد و خستگی تقریبا هر روز و همه جا دنبالمه. روزها خیلی زود می گذرن. پسر نون فروش خوش اخلاق و خوش رو بود. قصاب ازم پرسید با گشت چی می خواین درست کنین. به پنیر فروش سوئیسی گفتم من پنیر خور حسابی نیستم, گفت جلوی من اجازه ندارین همچین حرفی رو بزنین و قاه قاه خندید. گفتم این یه ذره پنیر واسه یه هفته ام بسه, باز خندید و گفت پس خیلی صرفه جو هستین و موقع خدافظی گفت پس تا زمستون و این بار هر دو قاه قاه خندیدیم.
اینجا پاییز شده. هوا رفته زیر٢٠ درجه. وقت و بی وقت باد و بارون می یاد. جعمه پیش که رفتیم استخر, آب سرد بود مثل آخرای شهریور. خورشیدم دیگه انگار جون نداشت. امروز هوا تو گرم ترین ساعت ١٨ درجه است.
چند وقتی یه توکاها و پرنده های دم قرمز زیادی به حیات خلوتمون سر می زنن. 
دوست صمیمیم که ٦ هفته سفر بود, دیروز برگشته. دارم لحظه شماری می کنم ببینمشو کلی با هم دیگه درد دل کنیم.
یه جوری دلم گرفته ولی نمی دونم کجاش, یه چیزی می خوام بگم, تعریف کنم ولی نمی دونم چی, به یکی می خوام بگم ولی نمی دونم به کی.
ظهر می خوام خورشت کرفس درست کنم. بعدازظهر قرا…

کار پیدا کردم!

بعد از یک سال و نیم به صورت فشرده و شبانه روز دنبال کار گشتن و جواب منفی شنیدن, بالاخره کار پیدا کردم و به طور نیمه وقت و هفته ای ٢٥ ساعت استخدام شدم. کار توی مهدکودک جور شد و ١٩ روز دیگه می تونم کارم رو شروع کنم. دو هفته اولش کارآموزی محسوب می شه. هر روز ٨ صبح تا ١ بعداز ظهر.
دیگه نیازی به گذروندن دوره آموزشی دو ماه و نیمه نیست چون دوره هایی که قبلا گذرونده بودم رو قبول کردن. فقط باید توی این روزهای باقی مونده، ١٥ جلسه درس حقوق کار با کودک رو بگذرونم. 
با این که از ٤ روز قبلش می دونستم که درست شده، اما باید تادیه اداره کار رو می گرفتم. تا نرفتم اداره کار و تادیه رو نگرفتم، هنوز نمی تونستم کامل خوشحالی کنم. الان دیگه خیلی خوشحالم و دارم برای روزای کاری ام برنامه ریزی و خودم رو آماده می کنم.
میگرن توی چند ماه گذشته امونم رو بریده. دو سه روزه یه رژیم غذایی رو شروع کردم که شاید به کم شدن دردهام کمک کنه. خیلی درد خسته ام کرده. تقریبا بیشتر روزها سردرد دارم. حالا استرس دنبال کار گشتن کم می شه، شاید بهتر بشم. قدم بعدی دنبال خونه گشتنه. یا علی!

تجربهٔ قانون

پنجشنبه و جمعه رفتم به یه مهد کودک, برای کار آزمایشی. تا یک هفته دیگه بهم خبر می دن که برای کار پذیرفته شدم یا نه. بعد باید یه دوره دو ماهه مربی گری رو بگذرونم که خیلی تجربه خوبی می تونه باشه برام.   
بچه ها (٢ تا ٤ سال) یکی یکی رسیدن و باهاشون آشنا شدم. همه خارجی هستن و هیچ کدوم محلی نیستن. بیشترشون پسرن. هر کس اجازه داشت به کاری مشغول بشه, تا همه از راه برسن. بعد وقت صبحانه است. بنابراینباید همه جمع و جور کنن, اسباب بازی هارو سر جاش بگذارن و برن سر میز بشنن.
قبل از صبحانه همه باید برای شستن دست هاشون صف ببندن. هر کس صف رو به هم بزنه, یاجلو بزنه, باید دوباره برگرده و سر جاش واسته تا نوبتش بشه و این کار انقدر تکرار می شه تا درست انجام بشه. بنابراین دست شستن ٨ تا بچه, خیلی بیشتر از اون چیزی که آدم فکر می کنه, طول می کشه.
موقع صبحانه باید بدون وول زدن بشینن و چند لحظه سکوت کنن. بعد دست هاشون رو بدن به هم و یه شعر بخونن که می گه: از این غذا می خوام مزه کنم و با شما که دورو بر من نشستین, این غذا بیشتر بهم مزه می ده. بعد یه بچه داوطلب بلند می شه و بشقاب ها رو بین همه تقسیم می کنه. پیش هر نفر …

لحظه مناسب, جای مناسب, شرایط مناسب, آدم های مناسب

پارسال یه پنجشنبه رفته بودم ورکشاپی که از طرف اداره کار بود. خیلی عالی بود. تاحالا هیچ ورکشاپی نرفته بودم که از لحظه اول همه چیز خوب باشه، همه با هم خیلی‌ زود جور بشن، با هم مهربون باشن و همکاری کنن. همدیگرو ساپورت کنن, از هم تعریف کنن و در آخر قرار بزارن که همه دوباره دور هم جمع بشن و انقدر حال و‌ هوای کلاس خوب باشه که معلم‌های کلاس تصمیم بگیرن داوطلبانه یه جلسه اضافه تعیین کنن که دوباره در مورد یه سری از مسائل صحبت کنن.

زندگی با یه آدم دیگه

زندگی کردن با یه آدم دیگه اصلا کار راحتی نیست.
هیچ وقت تو زندگیم فکر نمی کردم که یه روزی این حرف رو بزنم. یعنی  اصلا  فکر نمی کردم که احتیاج دارم یه روز یا چند روز به حال خودم باشم. مسلما آدم‌ها از نظر عادات، فرهنگ، خانواده و عقاید متفاوت هستن. از نظر میزانِ تمیزی و نظافت هم متفاوت هستن، چیزی که برای یه نفر تمیز محسوب می‌‌شه، ممکنه برای یه نفر دیگه، کاملا کثیف به نظر بیاد. میزانِ تشخیص بو، صدا، همه این‌ها چیز‌هایی‌ هستن که تفاوت بینِ آدم هارو ایجاد می‌‌کنن و گاهی حتا می تونن تو زندگی مشترک مشکل ایجاد کنن، چون هر روز یا به تناوب تکرار می شن. این که موقع خواب یکی گرمشه، اون یکی سردشه، یکی می خواد پنجره رو باز کنه، اون یکی ببنده، یکی می خواد شوفاژ رو ببنده، اون یکیباز کنه. این چیزها می تونه بین هر دو نفری باشه و مسلما هم هست اما گاهی این چیزها غیر قابل تحمل می شن،  شاید دلیلش این باشه که راجع بهش صحبت نمی شه یا شاید دلیلش این باشه که خب نمی شه عادات و رفتار کسی رو عوض کرد. 
با کفش راه رفتن توی خونه، توی اتاق خواب و حمام، گذاشتنِ کفش و جوراب روی میز،بی‌ نظمی و به هم ریختن وسایل، نبستن درِ …

حسِ خوبِ خونه

دو سال پیش اردیبهشت, وقتی‌ اون همه سبزیجاتو روی قالی آشپزخونه چیدم و مجبور شدم چهار زانو بشینم زمین تا اون همه سبزیجات رو خورد کنم، وقتی‌ یه دیگ برنج پختم، یه قابلمه خوراکِ لوبیا، وقتی‌ برای اولی‌ بار برای ١٠-١٥ نفر غذا درست کردم، برنج رو ریختم توی مجمع، دورش یک عالم تهدیگِ سیب‌زمینی چیدم، وقتی‌ برای اولین بار تنهایی‌ این همه غذا رو یه روزه درست کردم، لحظات خوبی رو داشتم، حسِ خوبِ خونه توی رگام بود.

کمپ نوجوانان

کار کردن با نوجوون ها رو دوست دارم. احساس خوبِ بدردخوردگی بهم دست می ده وقتی که باهاشون هستم، کمکشون می کنم، وقتی که برای نوجوون های افغان مطالب رو ترجمه می کنم، وقتی که اونا با زبونِ دَری، خیلی شیرین جوابم رو می دن یا با هم حرف می زنن. پارسال آخرین جمعه فوریه رفته بودم کمپ نوجوانان و تا شنبه صبح اونجا بودم. خیلی دلم می خواست یه دفعه به همچین کمپی برم تا ببینم حال و هواش چطوریه. ساعت ۲ و نیم بعدازظهر دم اتوبوس جمعشدیم. ۸ تا دختر بودن و ۹ تا پسر، من و یه مربی مرد و سونیا که در واقع رئیسه و مسئولِ پروژه. از این ۸ تا دختر، ۳ تاشون خواهر بودن بین ۱۴ تا ۱۶ سال و اهل چچن (تو روسیه)، پدرشون آورده بودشون، گفت سه تا دیگه هم دختر داره که تو خونن. بیشتر مردم چچن مسلمون هستن و متعصب. پدرشون دست و دلش خیلی می لرزید، به خصوص وقتی پسرهای پر سر و صدا و بلند قد و بالای ترک رو دید، کمی جا زد. می گفت که نگرانه. می ترسید، می گفت اگر چیزی برای دخترهام پیش بیاد، این کثیفی رو دیگه هیچ جوری نمی تونم پاک کنم! من از یه طرف می خواستم بزنم توی سرم اما از طرف دیگه فکر می کردم دمش گرم، چقدر آدم شجاعی یه که با این …

سفر

دارم می‌‌رم سفر. خیلی هیجان دارم، چون واقعا به این سفر احتیاج داشتم. چند وقتی‌ بود حس سفر توی تنم بود، حس رفتن، دور شدن، خواستن رهایی و آزادی. باورم نمی‌‌شه توی هواپیما نشستم و دارم می‌‌رم. خوشحالم با این که درامدم ثابت نیست، اما انقدر هست که بتونم راحت برای سفر کردن تصمیم بگیرم. از پنجره هواپیما به ابرا نگاه می‌‌کنم و فکر می‌‌کنم که چقدر بی‌ همه چیزن. به جز یه مشت بخار هیچی‌ نیستن اما قشنگ و سفید و دوست داشتنین. همون طور که هستن خوبن.

گاهی سختت می شه...

گاهی یه قسمت هایی از زندگی هست که توضیح و توصیفش برای بقیه سخته. حتا اگر اونا خانواده درجه اول یا نزدیکترین دوستت باشن. وای به حال این که آشنا و غریبه ای باشن که یه دفعه توی این برهه سر می رسن و تو آچمز می شی که چه جوابی بدی یا چی بگی بهشون.

پای یه پارتنر تو زندگیت باز می شه و چون هنوز همه چیز معلوم نیست, به همه در موردش نگفتی و یه دفعه همه دلشون می خواد برات شوهر پیدا کنن یا با گفتن جمله "چرا ازدواج نمی کنی, دیر می شه!" ترورت می کنن.خیلی وقت نیست که ازدواج کردی و با شوهرت یه دعوای حسابی کردی, ناراحت و عصبانی هستی و آسیب دیدی. یکی سر می رسه و می گه: "شوهرت خوبه, نه؟ قیافش که خیلی آروم و مهربونه". آب دهنت رو قورت می دی و می گی: "آره!" طرف باز می پرسه: "خوشبختین, خوشحالین؟". باز آب دهنت رو قورت می دی, لبخند می زنی و می گی: "آره!". سعی می کنی موضوع رو عوض کنی ولی دلت می خواد طرف رو بگیری بزنی!وقتی که تصمیم گرفتی طلاق بگیری اما هنوز به کسی به غیر از یکی دو تا از دوست های صمیمیت نگفتی و احتیاج به وقت و موقیعت مناسب داری. یکی با این سوال ها ک…

شمال

الان دو سه روزه که هوا حسابی سرد شده و همش شُر شُرِ بارونه. هوای اینجا منو خیلی یاد شمال می ندازه. گاهی شُر شُرِ بارونش, سرمای یه دفعه اش, بوش, سقف های شیرونیش. 
بچه که بودم شمال برام جایی بود پر از اتفاقات تازه. جایی که فقط توی تعطیلاتعید می شد رفت. برفِ تو جاده, در حالی که توی تهران دیگه برفی نبود. سرما و بارون, تو روزایی که توی تهران گرم بودن. داشتن شومینه و بوی چوب سوخته. بودن بخاری برقی به جای شوفاژ تو اتاق ها. خوابیدن زیر سقف شیرونی. صبحانه خوردن دسته جمعی. 
رفتن به بازار ماهی فروش ها یا رفتن به حمام نمره و بعد از اون خرید پارچه از ایران پوپلین یا لباس های خوش جنس از ایران کتان. 
دیدن دریا و ساحل شنی پر از گوش ماهی از پنجره و بعدها که دریا جلو اومد, شنیدن صدای موج ها موقع خوابیدن و بیدار شدن. حل کردن پیک شادی. سوار شدن چرخ و فلک توی زمین بازی کنار ساحل. هوا کردن بادبادک. آزادی های کوچیک دوست داشتنی. تنهایی رفتن لب ساحل, گشتن توی شهرک.
همه و همه خاطرات خوب و شیرینی بودن که گاهی اینجا با شنیدن صدای بارون, همشون از جلوی چشمم رد می شن.

هنر برای فروش

شنبه برای اولین بار یه میز گرفتم تو بازارچه هنر. از این بازارچه های هنر چند باری در سال اینجا برقرار می شه. از شب قبلش یه حس عجیبی داشتم عین شب امتحان یا شب کنکور. هی می رفتم و می اومدم و یه چیزی به محتویات کیف و کیسه ای که می خواستم با خودم ببرم, اضافه می کردم. موقع خواب هم هی فکر می کردم که یادم باشه چایی درست کنم ببرم, یه چیزی ببرم بخورم و ... واقعا عین شب کنکور.
ساعت ١٠ صبح رفتم اونجا برای چیدن وسایل. یه میز فسقلی بود و ما دو نفر آدم. چون میز گرون بود دونفری گرفته بودیم و برای بر اول نمی خواستم که ریسک بزرگی بکنم. تا ساعت ٧ بعدازظهر یه لنگه پا واستادیم سر پا. هوا هی سرد و گرم می شد. آفتاب می شد, دوباره ابر می شد. باد می اومد, وسایل رو می انداخت, نصف وقت حواسمون به این بود که زندگیمونو باد نبره. آدم کم اومد, منم کم تجربه بودم, خیلی فروش نکردم. اما پول میز درومد, یه چیزی هم برام موند. برای تجربه اول به نظرم بد بود. وقتی رسیدم خونه, ساعت نزدیک ٨ شب بود. داغون و له و حاج و واج بودم. شاید ته دلم خسته بودم, خسته از این در و اون در زدن و دنبال پول دویدن.      

تراما

خونه ساکتِ ساکته. ساعت نزدیک ١٠ شبه. چون پنجره ها توری ندارن, چراغ هارو خاموش کردیم که پشه ها نیان تو, یه چراغ کم نور توی اتاق بزرگه روشنه. می رم تو اتاق خواب, تاریکه. یه نوری از خونه همسای افتاده تو, باد می یاد, پرده ها رو تکون می ده. صدای حرف زدن و خندیدن همسایه ها تو حیات خلوت پیچیده. یاد بمبارون ها و خاموشی های طولانی می افتم. یاد چراغ گازی دیواری. صداها همون صداهاست, نور همون نوره...

این روزا

الان تو یه کافه نشستم دارم کاپوچینو می خورم. از دیروز بخاطر چیزی که توی سرم خورده سرگیجه دارم و سمت چپ سر و گردنم گرفته. هرچند که سرم هنوز سالمه, اما اون چیزی که توی سرم خورده, قلبم رو شکسته.
یه قسمت هایی از اوضاع هست که روز به روز داره بهتر می شه. امیدم رو از دست ندادم. اما اون قسمت هایی که خرابه, بهم سردرد و میگرن می ده. هنوز کار ثابتی که پاره وقت یا تمام وقت باشه پیدا نکردم اما کارهای پروژه ای جالبن و خوب پیش می رن. 
نقشه های زیادی برای اجرا دارم. با آدم های جدیدی آشنا شدم و کارهای جدیدی رو امتحان کردم.
هنوز دارم تغییر می کنم, رفتارم عوض شده, طرز برخوردم با مشکلات عوض شده. از خودم راضیم.
هوا همچنان سرد و گرم می شه و تابستون انگار لای در گیر کرده.
زمان زود می گذره, هفته ها و ماه ها تندتند می یان و می رن. تقویمم تا آخر این ماه پره و از اول ماه آینده دیگه تکلیف کاریم اصلا معلوم نیست.

تف تو روح کسی که گفت علم از ثروت بهتره!

ما دو زن از دو فرهنگ مشابه و دو کشور همسایه ایم. هر دو به نوعی قربانی خشونت های خانگی ای که فرهنگمون کم و بیش مجاز دونسته و ما بیشتر از ٣٠ ساله که باهاش رشد کردیم و شکل گرفتیم و حالا برای ایستادن در مقابلش هزینه می پردازیم. هر دو تحصیلات دانشگاهی داریم, به صورت مداوم چیزهای جدید یاد می گیریم یا دوره های آموزشی می بینیم. اون دکترا داره, من دو تا رشته تحصیلی و یه دوره آموزشی رو تموم کردم. اما هیچ کار ثابتی پیدا نمی کنیم. اون ٢ تا بچه داره و ٢ سال از من جوون تره. هر دو برای استقلالمون به یه درآمد ثابت ماهیانه نیاز داریم. 
در حال حاضر هر کاری که گیرمون بیاد انجام می دیم. اما اینها کارهای کوچیک هستن و به عبارتی خوداشتغالی محسوب می شه که شامل بیمه و مزایا نمی شه و متغیر هم هست.
چند روز پیش باز براش جواب منفی اومده بود, بهم گفت ول کنم برگردم روسیه؟ گفتم نه بابا کجا برگردی؟! همه چیز درست می شه, ما می تونیم! بلاخره موفق می شیم. خودم فرداش جواب منفی گرفتم از کاری که ٩٠ درصد فکر می کردم جوابش مثبته. خیلی عصبانی شدم, چون دلیل مسخره ای آوردن برای جواب منفی شون. این که من گفته بودم اگر متنی رو من ادی…

توصیه پزشکی‌ یک بی‌ اعصاب!

خانوم‌ها آقایان، رقص یاد بگیرید، به خصوص رقص دو نفره که برای دنیا و آخرتتان خوب است و شما را رستگار می‌‌کند. ممد حیات است و مفرّح جان. درد‌ها را شفا می‌‌دهد.  آقا جان واسه همه جاتون خوبه، برین برقصین دیگه!

درخت سیب خوشبختی

امروز وقتی توی کلاس رقص سیب های خیالی رو از درخت می چیدیم, خوشحال بودم. خوشبخت و رها. دلم پر بود از امید به آینده, پر از روشنایی. و خوشبختی من, به جز خودم, به کسی وابسته نبود.

غیرت ایرانی

خانوم پای تلفن می گه: دوقلوها خیلی بزرگ شدن, بیست سالشونه. مادرشون می گه, از صد تا دختر واسه من بهترن, خیلی توی کارهای خونه کمکم می کنن.  
خانوم ادامه می ده: یکی شون درس خونه, دانشگاه تربیت بدنی قبول شده. پدرش می گه جونم رو هم اگر بخواد, بهش می دم. اون یکی درس نخونه, پدرش بهش گفته اگر ی وقت معتاد پتاد بشین, خودم با دستای خودم می کشمت, بعدم می رم زندان!  
من هنوز دارم گوش می دام و هیچی نمی گم. خانوم می گه: بهش گفتم, باریکلا, عجب پدر خوب و باغیرتی هستی!  
من درحالی که پای تلفن فَکَم به زمین چسبیده و دهنم باز مونده, اصلا نمی دونستم تو این لحظه چی بگم! 
خانه از پای بست ویران است!

خوشبختی بازی گوش

گاهی خوشبختی همین جاست, پشت همین درخت, یا اون ستون. شاید زیر اون میز, یا پشت این یکی کمد. خوشبختی بازی گوش است, قائم باشک بازی می کند با شما. گاهی خوشبختی توی رگهایتان موج می زند, توی نبضتان بالا پایین می رود. نمی بینیدش انگار. گاهی فقط سرش را یک لحظه از پشت جایی در می آورد, می گوید, دالی! اگر حواستان نباشد, باز می رود پی‌ِ بازی گوشی. گوش کنید, بو بکشید, نگاه کنید. هست, فقط بازیگوش است. چشم بگذارید, بشمارید, پیدایش کنید. شاید این بار کم شمردید, یا زیاد, دوباره بشمرید...

سال نو مبارک

بلاخره بهار اومده, جوونه های درختای توفان زده رو آوردم خونه, گذاشتم سر سفره هفت سین. سبز شدن.

لعنت، لعنت، لعنت

لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که زن رو کوچک می‌‌کنن، لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که زن رو ذلیل می‌‌کنن، لعنت به فرهنگ‌هایی‌ که به زن می‌‌گن تحتِ هر شرایط زن باشه، مادر باشه، دختر باشه، کلفت باشه، حتا اگه له‌ بشه، حتا اگه شخصیت و روحش داغون بشه. باید قربانی باشه، تمام عمر... لعنت لعنت... زن روسه، مسلمونه، از من جوون تره، دکترا داره، دو تا بچه کوچک، شوهرش از قزاقستانه، زن قربانیه، مادرش لهش می‌‌کنه، شوهرش داغونش می‌‌کنه، بچه هاش هم، زن بلد نیست فرار کنه، زن نمی‌‌دونه که اینا خشونته، می‌‌گه مرد منو کتک نمی‌‌زنه، چطور ثابت کنم که منو هر روز داغون می کنه؟! خدایا دارم داغون می‌‌شم، چطور کمکش کنم؟ خدایا کمک کن به ما زن‌هایی که قربانی هستیم، قربانی فرهنگی‌ که بهمون یاد نداد خشونت چیه، فرهنگی‌ که تو سرمون زد... :-(

گوش کردن

مدتی یه دارم یاد می گیرم که گوش کردن خوب چه جوری یه, شنونده خوب چه شرایطی رو باید داشته باشه و من به عنوان شنونده کسی که داره دردِ دل می کنه, چطور می تونم بهش کمک کنم و خودم به عنوان کسی که می خواددردِ دل کنه, به چه شنونده ای احتیاج دارم, چه چیز هایی ممکنه اون شنونده بگه که حال من و وضعیت من رو بدتر کنه.
چیزی که من بهش طی سال های گذشته عادت داشتم, مشورت کردن بود. این مشورت لزوما با افراد متخصص نبود بلکه با یه دوست نزدیک یا فرد قابل اعتماد بود.
اخیرا و تو چند سال گذشته کم و بیش به نتایج این مشورت ها فکر می کردم که گاهی باعث درجا زدن یا گیر کردنم توی مساله ای شده, بدون این که توی اون دوره متوجه این موضوع باشم.  
چیزی که این روزها دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم, فیلتر کردن چیزهایی یه که برای افراد غیرمتخصص مثل دوست, خواهر, مادر و افراد قابل اعتماد تعریف می کنم. این که ببینم به کی چی رو بگم, چطور بگم و تا چه حد و مرزی بگم. چون اون ها فقط ممکنه برای من نسخه بپیچند یا نظرشون رو به نوعی تحمیل کنن, بدون این که لزوما نظرشون کمکی به زندگیم بکنه. دارم سعی‌ می کنم  "زتعارف كم كن و بر مبلغ افز…

موی سفید

امروز اولین می سفیدمو توی آینه دیدم, یه جوری جا خوردم. نمی دونم ناراحت شدم یا خوشحال. فقط تو یه لحظه فکر کردم حیف این عمر که به این همه اعصاب خوردی و کشمکش بگذره.

روزای خوب می یاد...

سر کارم, خوبه, زمان زود می گذره. فقط خستگی هنوز تو جونمه. آخر هفته کمی خونه تکونی کردم. عدس خیس کردم واسه سبزه عید. عید داره می یاد, پارسال واسه عید تهران بودم, خوب بود. امسال اینجام و خوبه. دارم پیشرفت می کنم, یاد می گیرم. هر روز بیشتر. سعی می کنم از هر کسی یه چیزی یاد بگیرم.
نمی دونم کتاب ٤٠٠ صفحه ای روانشناسی که دستمه و توی روابطم قراره کمکم کن و هنوز به نصفه نرسیده رو تموم کنم یا کتاب ٥٠٠ صفحه ای که قراره توی کار پیدا کردن و شناخت خودم کمکم کنه و تازه دو سه صفحه اش رو خوندم؟ فکر می کنم کاشکی می شد کتابارو خورد! بعدش اما فرق می کنم حیفه منی که از هر صفحه کتاب لذت می برم, کتابو بخورم! لذته صفحه به صفحه اش از بین می ره! درسهای کلاسی رو که جمعه ها می رم رو هم باید بخونم.
کلی کاغذ و مدارک دارم که باید منظمشون کنم و کارهایی که باید بهشون رسیدگی کنم. 
دیروز با باربارا رفتم پیاده روی. باربارا همیشه می خنده. امروز بهترین دوستم از سفر دو ماهه اش برمی گرده. خیلی خوشحالم و کلی هیجان دارم.

گیج گیجک

این دو روزه انقدر تلفن زدم, ایمیل زدم, کار اداری انجام دادم که حتا با فکر کردن بهش هم سرم گیج می ره. تازه با یه مجله هم مصاحبه کردم :-)
از اول ماه هم می رم توی یه شرکت کارآموزی, پیش یه خانم ناز و جوون و دو تا آقای مهربون :-)

هموطنان ایرانی

امروز رفتم سفارت, مدرکی رو بگیرم. آقاهه می گه: این عکست که همون عکس قدیمیته. می گم نه جدیده. می گه: اینا که خیلی شبیه همن. می گم آخه جفتش خودمم! باهاش ٣-٤ سال پیش آشنا شدم, توی یه گروهی با هم بودیم. اتفاقی هم رشته در اومدیم و هم سن. به نظرم دختر مهربون اما کمی سرد و نچسبی اومد. بعد از بهم خوردن گروه یکی دو سالی همدیگرو ندیدیم تا باهام تماس گرفت و دو بار همدیگرو دیدیم و چند باری هم تلفنی حرف زدیم. تا این که ترم پاییز شروع شد و سرش خیلی گرم شد با درس ها. آخر ترم یه روز که اتفاقا به فکرش هم بودم زنگ زد, فوری رفت سر اصل مطلب که تحویل پروژه داره و کسی هم رشته خودش نیست که کمکش کنه و می خواست که برم کمکش. گفتم باشه. یک بار هفت ساعت و روز دوم هشت ساعت, هر کاری که ازم خواست و از دستم بر می اومد براش انجام دادم و کمکش کردم. اما به رفتار بدش که نگاه می کردم, هی پیش خودم می گفتم, بی خود نیست بعضی ها می گن ایرانی ها کار تیمی نمی تونن انجام بدن. سعی می کردم چیزی بهش نگم, چون می دیدم خسته است و کارش مونده و احتیاج به کمک داره, دلم نمی خواست ولش کنم به امون خدا. طوری با من حرف می زد که انگار نوکرشم,…

همچین مخی دارد آدمیزاد, بله!

حدود یک ماه پیش, همون تو اوج کارها و کلاسهام, مطلبی رو توی یه مجله روانشناسی خوندم در مورد کابوس دیدن. نوشته بود که اگر کابوسی رو مدام می بینید که اذیتتون می کنه, توی بیداری بهش فکر کنین و یه پایان جدید و خوش براش در نظر بگیرین. فکر کردم چه جالب! اما چون خیلی کابوس نمی بینم, خیلی بهش فکر نکردم. اصلا نمی دونم مطلب رو کامل خوندم یا نه, اما دیگه هرچی می گردم پیداش نمی کنم!
دیشب گویا خواب بد دیده بودم, خواب رو یادم نمی یاد خیلی. اما انگار یه درگیری ای بین من و مادرم بود. جالب اینجا بود که توی خواب فکر کردم که دلم نمی خواد این پایانِ کابوسم باشه! پایانش رو عوض کردم و وقتی خیالم راحت شد که آخر قصه خوبه, با فکر و خیال راحت به خوابم ادامه دادم! و تمام مدت هم خواب بودم. یعنی بیدار که شدم, فَکَمبه زمین چسبیده بود که چطور آگاهانه آخر خواب رو عوض کردم! یعنی تو روز روشن, جلویه جفت چشم خواب بین خودم, اونام این روزا که مخم هزارجا کار می کنه! اَاَاَاَاَاَاَ! همچین حرکتی ازش بعید بود!