رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2013

فرشته بال شکسته

دوستم سرطان گرفته. خیلی شوکه شدم, تا حالا انقدر از نزدیک حسش نکرده بودم. خیلی دردناکه. رفتم بیمارستان دیدنش. شبیه فرشته ای بود که بال هاش شکسته باشن.

اوضاع داره به سرعت بهتر می‌‌شه

انقدر این مدت رفتم اداره کار و اومدم که قیافم شبیهِمهرِ اداره کار شده! یه ورک شاپ خیلی خوب رفتم که کلی به آدم یاد می دن که برای دنبال کار گشتن چه کارایی باید کرد و چجوری باید خودمونو معرفی کنیم, توی رزومه چه چیز هایی نباید بنویسیم, چه چیزهایی رو نباید موقع مصاحبه بگیم و هزار تا چیز دیگه. ١٥ نفر بودیم از مملکت های مختلف, تقریبا بیشترمون هم اشتباه های مشترک انجام داده بودیم و کلافه شده بودیم از این که هیچی گیرمون نمی یاد, غافل از این که خیلی از اشتباهات به خاطر نداشتن اطلاعات کافی از محیط کاری اینجاست. آخر کلاس به این نتیجه رسیدم که همون اول که آدم از درِ این مملکت وارد می شه باید بره یه دوره روانشناسی ببینه که به این مردم چی بگه و چی نگه و چجوری بگه! برای دو تا ورک شاپ دیگه هم اسم نوشتم. بعد هم یه وقت گرفتم ازشون که برم برای اصلاح تقاضای کار و رزومه ام و کلی اشتباه داشتم. 
هنوز دوره مددکاری اجتمایی‌ رو می رم, چند نفری کم و بیش نمی یان. با این که مطالب جالب و آموزنده ای یاد می گیریم ولی متاسفانه جو کلاس اصلا خوب نیست و شرکت کننده ها همش می خوان به جون هم بیفتن, انگار که کلاس میدون جنگه. …

آرزوهای ساده

دیروز یه دفعه دلم خواست تلویزیون داشتیم, تو ٣-٤ سال گذشته اصلا این موضوع اذییتم نکرده اما دیروز یه دفع دلم خواست, هوس کردم می یام خونه, یه تلویزیون باشه که یه کم بزنم این کانال اون کانال, یه چیزی تماشا کنم.
بعضی روزا هوس ماشین سواری می کنم, نه که دلم واسه ترافیک و جای پارک پیدا نکردن تنگ بشه ها, ولی خوب دلم می خواد دوباره سوار ماشین شم و رانندگی کنم. بعضی روزا هم دلم می خواد این آب گرم رو باز بذارم, هیآب بیاد بدون این که نگران باشم الان اماآب گرم تموم می شه.