ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

تحمل

بلاخره گاهی با این بالاپایین های زندگی می سازم، گاهی غر می زنم، گاهی دیونه می شم. این خونه منو یاد زمان جنگ می ندازه، برق می رفت، آب می رفت، فشار آب کم بود، ما طبقه ٤ ام بودیم، گاهی آب نمی رسید. مامانم با کتری آب گرم می کرد، می یاورد تو حموم می ریخت تو تشت، کاسه کاسه می ریخت سرم تا خودمو بشورم. انگار ماها که یه زمانی همه چیزو تحمل کردیم، دیگه یه جاهایی تحملمون می بُرّه، انگار دیگه حوصله نداریم. دیگه تحمل ندارم این وانو کنار آشپزخونه ای که با گاز باید گرمش کرد، اتاقای تنگو، پنجره های ماتو، نداشتن یه گوشه خصوصی رو که بری توش و درو ببندی و واسه خودت باشی. از اثاث خسته شدم، دلم می خواد همه رو بریزم تو کوچه. فکر می کنم گاهی سرشار از تضادم، کتاب و لباس و وسایل قابل استفاده و کاربردی رو دوست دارم اما از اینکه دورم شلوغ باشه بیزارم، نقاشیای شلوغ و پررنگو دوست دارم، اما عاشق نقاشی های ساده و گویا هم هستم، چیزهایی رو دوست دارم و می خوام تو زندگیم اجرا کنم که بر ضد همن، گاهی حتا اصلا با هم جمع نمی شن. گاهی فکر می کنم این وضع به زودی غیر قابل تحمل تر از این هم می شه. 
زده به سرم پاشم یکی دو ماهی برم ایران، هاید حداقل انجا ی کار به دردبخور بکنم.  
بیرون داره برف می یاد. گاهی فکر می کنم کاشکی آرزوهای بزرگم هم به سادگی آرزوهای کوچیکم برآورده بشن. چقدر امسال برف دلم می خواست...  

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

هر دم از این باغ بری می رسد

ساعت ٦ بعد از ظهره، خستم و همه بدنم درد می کنه. خورشت قیمه داره سر گاز قل قل می کنه و من تازه تونستم یه دقیقه بشینم. خونه تقریبا خالیه و تو هر اتاقی هنوز چند تایی کارتون هست. باورم نمی شه که یک سال گذشت، پارسال که اومدم تو این خونه، اصلا هیچ تصوری نداشتم که یک سال بعدش قراره زندگیم چه شکلی باشه. چند روزه می خوام بنویسم که هفته پیش مزخرف ترین هفته زندگیم بود اما نمی رسم. بلاخره رویدادهای مزخرف زندگی هم گاهی باید ثبت بشن.
دوشنبه از سر کار بیرونم کردن، دومین روزی بود که می رفتم سر کار، یه شرکت کوچیک معماری و گرافیک بود مال یه زن و شوهر با دوسه تا کارمند. روزی که رفتم مصاحبه از کارای من خیلی خوششون اومد. خانومه گفت که من اولین نفری بودم که بلافاصله بعد از این که آگهی دادن ایمیل زدم. گفت از هفته دیگه بیا سر کار و باهم قرارداد می بندیم، اما روز اولی که رفتم ولی یه دفعه گفت حالا یه هفته کار کن ببینیم چطور می شه. فهمیدم که حتما یه چیزی شده که نظرش عوض شده.
روز اول خیلی خوب پیش رفت و خیلی سریع و خوب همه کارهارو انجام دادم. روز دوم هم همه کارهارو انجام دادم، اما خانومه اصلا اعصاب نداشت، با همه بداخلاقی می کرد. یکی دو تا چیز بهم گفت که خیلی سریع براش انجام دادم اما خیلی خوشش نیومد، حتا چیزی رو که دفعه قبل طراحی کرده بودم و گفته بود خوبه رو گفت خوشم نمی یاد. هی بهانه گرفت. منم اتفاقا در بین کارهام دیدم که با این که به من گفته بود که بقیه رو رد می کنه، این کارو نکرده و در این بین که به من گفته بیا، از کارهای یه نفر دیگه خوشش اومده و به شوهرش هم نوشته، این تاحالا از همه بهتر بوده. دلیل بهانه گرفتنش رو پیدا کردم. به جای این که مستقیم به من بگه ببین ما یه نفر دیگرو پیدا کردیم که از کارهای اون بیشتر خوشمون اومده، شروع کرده بود بداخلاقی و بهانه گرفتن با من. ساعت حدود ٤ و نیم بود که یه دفعه وسط کارم گفت یه فاکتور بنویس از ساعتای کارت بده به منشی، ما کارمون به درد تو نمی خوره. من همینجوری موندم! اصلا برام جالب نبود جلوی بقیه اونم با این لحن و به این زودی بیرونم کنن، اولین بار بود که این اتفاق تو زندگیم می یفتاد و چندین بار هم بهش فکر کرده بودم که اگر بخوام اینجا کار کنم، ممکنه این اتفاق چند با برام بیفته تا به محیط آشنا بشم ولی خوب دفعه اولش که خیلی بد بود. یه دفعه دیدم دارم منفجر می شم، منتظر بودم زودتر پولمو بدن که از در برم بیرون. پامو گذاشتم بیرون شورع کردم به زار زدن و تا چند روز بعدش حالم گرفته بود که اتفاق دوم افتاد.  

اون یارو که خونه رو به ما اجاره داده، پول مارو خورد و زد به چاک! مرتیکه خونه رو همزمان به ١٠ نفر دیگه هم اجاره داده. حالا یه هفته ست پلیس دنبالشه. پولمون که رفت. حالا خونه که نداریم هیچ، پول پیشی نداریم که یه خونه دیگه اجاره کنیم. من از اولی که این خونه رو دیدیم، همش فکر می کردم که یه چیزی این وسط درست نیست. هر دفعه می خواستم خودمو تو اون خونه تصور کنم، تصویر تو ذهنم تشکیل نمی شد. اما خب دلمو خیلی خوش کرده بودم که بالاخره خونمون بزرگه و جا داریم و این اتاقو اینجوری کنیم و اون اتاقو اونجوری و بلاخره اتاق کار دارم و چه مبلمانی لازم داریم و از این حرفا. به اون ٩ نفر دیگه هم فکر می کنم که اونام لابد واسه خودشون همین فکرارو کرده بودن. ما مجبور بودیم بلاخره خونه رو تحویل بدیم و اثاث رو ببریم بیرون و من مجبور شدم کل جعبه هارو دوباره باز کنم و لیست وسایل رو بگیرم و جعبه هارو شماره بزنم تا بتونیم همه رو تو انبار بذاریم چون اصلا معلوم نیست که وسایل چقدر باید تو انبار بمونن. شوهرم یه آپارتمان داره که محل کارشه ولی تو یه اتاقش می شه خوابید. جامون خیلی تنگه، خیلی. یه سری از اثاث رو گذاشتیم اینجا وسط اتاق، بقیشو تو انباری، یه خوردشو تو انباری همسایه پایینی، یه خوردشو تو انباری همسایه بالایی! خلاصه اینکه فعلا دربدر شدیم و خسته و له هستیم و دیگه خبری نیست!