رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2013

تحمل

بلاخره گاهی با این بالاپایین های زندگی می سازم، گاهی غر می زنم، گاهی دیونه می شم. این خونه منو یاد زمان جنگ می ندازه، برق می رفت، آب می رفت، فشار آب کم بود، ما طبقه ٤ ام بودیم، گاهی آب نمی رسید. مامانم با کتری آب گرم می کرد، می یاورد تو حموم می ریخت تو تشت، کاسه کاسه می ریخت سرم تا خودمو بشورم. انگار ماها که یه زمانی همه چیزو تحمل کردیم، دیگه یه جاهایی تحملمون می بُرّه، انگار دیگه حوصله نداریم. دیگه تحمل ندارم این وانو کنار آشپزخونه ای که با گاز باید گرمش کرد، اتاقای تنگو، پنجره های ماتو، نداشتن یه گوشه خصوصی رو که بری توش و درو ببندی و واسه خودت باشی. از اثاث خسته شدم، دلم می خواد همه رو بریزم تو کوچه. فکر می کنم گاهی سرشار از تضادم، کتاب و لباس و وسایل قابل استفاده و کاربردی رو دوست دارم اما از اینکه دورم شلوغ باشه بیزارم، نقاشیای شلوغ و پررنگو دوست دارم، اما عاشق نقاشی های ساده و گویا هم هستم، چیزهایی رو دوست دارم و می خوام تو زندگیم اجرا کنم که بر ضد همن، گاهی حتا اصلا با هم جمع نمی شن. گاهی فکر می کنم این وضع به زودی غیر قابل تحمل تر از این هم می شه.  زده به سرم پاشم یکی دو ماه…

هر دم از این باغ بری می رسد

ساعت ٦ بعد از ظهره، خستم و همه بدنم درد می کنه. خورشت قیمه داره سر گاز قل قل می کنه و من تازه تونستم یه دقیقه بشینم. خونه تقریبا خالیه و تو هر اتاقی هنوز چند تایی کارتون هست. باورم نمی شه که یک سال گذشت، پارسال که اومدم تو این خونه، اصلا هیچ تصوری نداشتم که یک سال بعدش قراره زندگیم چه شکلی باشه. چند روزه می خوام بنویسم که هفته پیش مزخرف ترین هفته زندگیم بود اما نمی رسم. بلاخره رویدادهای مزخرف زندگی هم گاهی باید ثبت بشن.
دوشنبه از سر کار بیرونم کردن، دومین روزی بود که می رفتم سر کار، یه شرکت کوچیک معماری و گرافیک بود مال یه زن و شوهر با دوسه تا کارمند. روزی که رفتم مصاحبه از کارای من خیلی خوششون اومد. خانومه گفت که من اولین نفری بودم که بلافاصله بعد از این که آگهی دادن ایمیل زدم. گفت از هفته دیگه بیا سر کار و باهم قرارداد می بندیم، اما روز اولی که رفتم ولی یه دفعه گفت حالا یه هفته کار کن ببینیم چطور می شه. فهمیدم که حتما یه چیزی شده که نظرش عوض شده.
روز اول خیلی خوب پیش رفت و خیلی سریع و خوب همه کارهارو انجام دادم. روز دوم هم همه کارهارو انجام دادم، اما خانومه اصلا اعصاب نداشت، با همه ب…