رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2013

عدو شود سبب خیر

قسمت دوم امتحان رو برای کار دادم, بهم گفتن خوب بود اما بعد از یکی دو روز زنگ زدن و گفتن که یه خانم دیگه بوده که کمی بهتر از من بوده و اون رو برداشتن. یه کمی حالم گرفته شد اما گفتم عیبی نداره چون چند روزی حسابی درس خوندم و چیز یاد گرفتم و فعال بودم و به اطلاعاتم اضافه شد.
کلاس کامپوتره یک هفته است که شروع شده و افتضاحه! این همه پول می گیرن از ملت, بعد هر کس باید واسه خودش تنها بشینه هدفون بذاره تو گوشش, ویدئو نگاه کنه و از ٨:٣٠ صبح تا ١٢:٣٠ یاد بگیره! خب این کارو که تو خونه هم می شد انجام بدم! اما دیگه کارش نمی شه کرد چون هزینه کلاس رو اداره کار داده و من مجبورم که ٦ هفته ای دندون رو جیگر بگذارم و کلاس رو برم. روز اول که کلی شوکه شدم وقتی دیدم کلاس چطوریه, روز دوم امونم برید و کلافه شدم بس که این صدای یکنواخت توی هدفون رو گوش کردم, تازه هدفونش سوت هم می کشه تمام وقت. از روز سوم ولی تصمیم گرفتم که به موضوع یه جور دیگه نگاه کنم. گفتم حالا که شرایط اینجوریه, من فکر می کنم که هر روز یه وقت ثابت رو باید بذارم برای یاد گرفتن. برای خودم چایی و بیسکویت و آجیل و کتاب می برم, کمی دیرتر می رم و کم…

اوضاع داره به سرعت بهتر می‌‌شه

انقدر این مدت رفتم اداره کار و اومدم که قیافم شبیهِمهرِ اداره کار شده! یه ورک شاپ خیلی خوب رفتم که کلی به آدم یاد می دن که برای دنبال کار گشتن چه کارایی باید کرد و چجوری باید خودمونو معرفی کنیم, توی رزومه چه چیز هایی نباید بنویسیم, چه چیزهایی رو نباید موقع مصاحبه بگیم و هزار تا چیز دیگه. ١٥ نفر بودیم از مملکت های مختلف, تقریبا بیشترمون هم اشتباه های مشترک انجام داده بودیم و کلافه شده بودیم از این که هیچی گیرمون نمی یاد, غافل از این که خیلی از اشتباهات به خاطر نداشتن اطلاعات کافی از محیط کاری اینجاست. آخر کلاس به این نتیجه رسیدم که همون اول که آدم از درِ این مملکت وارد می شه باید بره یه دوره روانشناسی ببینه که به این مردم چی بگه و چی نگه و چجوری بگه! برای دو تا ورک شاپ دیگه هم اسم نوشتم. بعد هم یه وقت گرفتم ازشون که برم برای اصلاح تقاضای کار و رزومه ام و کلی اشتباه داشتم. 
هنوز دوره مددکاری اجتمایی‌ رو می رم, چند نفری کم و بیش نمی یان. با این که مطالب جالب و آموزنده ای یاد می گیریم ولی متاسفانه جو کلاس اصلا خوب نیست و شرکت کننده ها همش می خوان به جون هم بیفتن, انگار که کلاس میدون جنگه. …

آرزوهای ساده

دیروز یه دفعه دلم خواست تلویزیون داشتیم, تو ٣-٤ سال گذشته اصلا این موضوع اذییتم نکرده اما دیروز یه دفع دلم خواست, هوس کردم می یام خونه, یه تلویزیون باشه که یه کم بزنم این کانال اون کانال, یه چیزی تماشا کنم.
بعضی روزا هوس ماشین سواری می کنم, نه که دلم واسه ترافیک و جای پارک پیدا نکردن تنگ بشه ها, ولی خوب دلم می خواد دوباره سوار ماشین شم و رانندگی کنم. بعضی روزا هم دلم می خواد این آب گرم رو باز بذارم, هیآب بیاد بدون این که نگران باشم الان اماآب گرم تموم می شه.

سمج

چند روزه درگیر نوشتنِ یه طرحِ کلی‌ و برنامه هستم برای یه مسابقه هنری و خیلی‌ امیدوارم که مسابقه رو ببرم. مشکل اینجاست که ما تو ایران به خصوص تو‌ رشته‌های هنری، کانسپت و برنامه نوشتن رو یاد نمی‌‌گیریم و خب الان کانسپت نوشتن به یه زبان دیگه، پیچیده تر هم هست.
پوشه مربوط به مراجعه به سازمان‌های مختلف برای کمک به کاریابی و مراجعه به اداره کار، مراجعه برای کمک‌های اجتماعی، هر روز داره چاق و چاق تر می‌‌شه.
دیروز جواب اومد که از این ماه تا ۴ ماه آینده رو ماهیانه بهم کمک هزینه می‌‌دن تا کار پیدا کنم. به همه جاهایی‌ که به نحوی می‌‌تونستن برای پیدا کردن کاربهم کمک کنن مراجعه کردم. بعضی‌‌ها وعده و وعید دادن، به اجرا که رسید کمکی‌ نکردن. مثلا اداره کار گفت کلاس‌هایی‌ هست که پشتیبانی‌ می‌‌کنن و هزینه ش رو می‌‌دن، اما کلاس هارو که پیدا کردم و خواستم برم، بهانه آوردن و نه گفتن. یا موسسه وابسته به اداره کار که مختص هنرمندهاست گفت کلاس‌های مارو می‌‌تونین بدون پرداخت هزینه شرکت کنین اما وقتی‌ خواستم شرکت کنم گفت پُره. در حالی‌ که من در مورد یکی‌ از کلاس‌ها با معلمش صحبت کرده بودم و می‌‌دونستم که نصف کلا…

فرهنگ درگیرها

از کلاسی که می‌‌رم راضیم و کلی‌ چیز یاد گرفتم. چند روز گذشته کلاس‌ها فشرده بود، اما کلاس بعدی باز ۴ هفته دیگه ‌ست.
همه زیر ۳۰ سال هستن و اکثراً ازدواج کردن (توی فرهنگ‌های شرقی‌ هنوز هم اکثراً سنّ ازدواج پایینه)، من از همه بزرگترم،اکثریت با تُرک هاست، فقط من ایرانیم، دو تا دختر هندین که یکیشون یه پسر ۲ سال و نیمه داره و اون یکی‌ طلاق گرفته، یه دختر کرد تُرک و یه دختر ۱۹ ساله جیغ جیغو که می‌‌گه رَپِره، دو رگه ‌ست از چیلی و یه جای دیگه. وقتی‌ تو یه همچین جمعی‌ هستم می‌‌بینم که چقدر فرهنگ هامون شبیه، به خصوص توی درد دل کردن، غُر زدن، وسط حرف هم پریدن، شلوغ کردن، از موضوع اصلی‌ منحرف شدن و تعصب داشتن. 
همون روز دوم کلاس، یکی‌ از مربیا که خودش هم ترکه برگشت گفت تو فرهنگ ما و فرهنگ‌های شبیه ما خشونت هست، خشونتی که لزوما هم فیزیکی‌ نیست و چند تا مثال زد. دختر کردِ تُرک حسابی‌ عصبانی‌ شد و برگشت گفت فرهنگ اصلا با این چیز‌ها کار نداره، اینی که تو می‌‌گی‌‌ فرهنگ نیست، رفتاره. فرهنگ فقط چیزای قشنگ مثل کتاب خوندن و تئاتر رفتن و رقصیدن و ایناست، تو با تعریفت فرهنگ رو خراب می‌‌کنی‌! همچین با تعصب و عص…

بی‌ خوابی‌

تا الان که حدود ۴ صبحه و بی‌ خوابی‌ و سردرد زده به سرم، هنوز به هیچ نتیجه خاصی‌ از دوندگی‌هایی‌ که کردم نرسیدم. فقط یه دوره پیدا کردم که حالت مددکاری اجتمایی‌ داره و درسته که در حیطه کاریم نیست اما به عطش کمک کردن به دیگرانم شاید پاسخ بده. ارزش دوره بالای ۳۰۰۰ یورو هست ولی‌ ما نباید هزینه‌ای پرداخت کنیم. ۹ نفر هستیم سر کلاس و کلاس‌ها ماهی‌ ۳-۴ روز تشکیل می‌‌شن. دو روز از کلاس رو فعلا رفتم که نتیجه ش این بود که حسابی‌ سرما خوردم، چون همون روز اول دو طرفم دو نفر نشسته بودن که سرما خورده بودن و یکیشون به شدت سرفه می‌‌کرد. من که اومدم خونه، لحظه به لحظه حالم بدتر شد، مدت‌ها بود اینجوری سرما نخرده بودم. خوبی این کلاسا اینه که تو‌ موسسه‌ای تشکیل می‌‌شه که کمک‌های مختلی رو به زن‌ها ارائه می‌‌دن و همین باعث می‌‌شه که از مسائل مختلف اطلاع پیدا کنم یا کمک بگیرم که این خودش خیلی‌ خوبه.
یکی‌ از کارهایی‌ که جلسه دوم باید انجام می‌‌دادیم، نامه نوشتن به خودمون بود که چرا توی این دوره شرکت کردیم و نیم ساعت هم وقت داشتیم. من اولش گفتم برو بابا دو خط هم نمی‌‌شه. اما وقتی‌ شروع کردم به نوشتن، انقدر احسا…

جامعه بیمار

دیشب قبل از خواب فیلمی از عبدلرضا کاهانی دیدم. انتخواب خوبی برای قبل از خواب نبود. با توجه به اینکه قبلا هم یه فیلم ازش دیده بودم, باید حدس می زدم که فیلمش باید چه جوری باشه. فیلم هاش یه جور خاصین, انگار مشکلات اجتمائی رو می کنن توی تخم چشم آدم, ناراحتی و غم می یاد به دل آدم. به آدم یاد آوری می کنن که ما ملت دروغ گو, شکاک, متلک گو و دودره بازی هستیم, رفتار با آدم بیمار یا معلول رو بلد نیستیم, ما همدیگرو تحقیر می کنیم, توسری زن هستیم, همدردی بلد نیستیم, ملتی هستیم که راجع به مسائل مالی صاف و پوسکنده حرف نمی زنیم. حرف های بی پایه و اساس رو بدون تحقیق درموردشون باور می کنیم. حالا نه این که همه صد در صد اینجوری باشیم, اما توی جامعه حتما کسانی رو تو دوست و آشنا و فامیل و در و همسایه داریم که این خصوصیات رو دارن. این خصوصیات یه جوری به ته جامعه چسبیدن. یعنی شاید اگر بگردیم, ته خودمون هم رگه ای از این رفتار پیدا کنیم. من مددکار یا کارشناس اجتمائی نیستم اما فکر می کنم ما جامعه بیماری داریم. مثلا همین دروغی که خیلی هامون به عنوان دروغ مصلحتی می گیم که حتیبعضی وقت ها می تونه یه زندگی رو به هم ب…

تولد

امروز تولد وبلاگمه, باورم نمی شه ٤ ساله که دارم می نویسم. خیلی زود گذشت. از همه چیز نوشتم, از روزهای خوب و بد, از شادی و غم و هنوز روزهایی در راهن که شاید پیام آور شادی باشن.

از این در به اون در

امروز انگار روز کارهای اداری بود. از کله سحر تا ساعت ٤ بعدازظهر دنبال کارای اداری بودم و کلی کارهای مثبت انجام دادم. گاهی فکر می کنم که بیکاری هم خودش کلی کاره اینجا! کاغذبازی خیلی زیاده, از یه جهت هایی مثل ایران, از یه جهت هایی هم بدتر. گاهی ایمیل زدن به ادارات و سازمان های مختلف یا فرم پر کردن و فرستادن براشون, ساعت ها طول می کشه, چیزی که ما تو ایران اصلا باهاش مواجه نبودیم. یعنی حداقل منهیچ وقت یادم نمی یاد برای یه درخواست, ساعت ها نشسته باشم یه نامه نوشته باشم. تا زمانی که من ایران بودم هم که تعداد کارهایی که اینترنتی انجام می شد انگشت شمار بود, بنابراین ایمیل زدن برای تقاضای کار و چیزهای توی این مایه رو اینجا یاد گرفتم و هیچ وقت فکر نمی کردم گاهی می تونه انقدر پیچیده باشه که یک ساعت یا بیشتر وقت بگیره. 
برای انجام یک سری از کارها باید چندین و چند صفحه فرم پر کنی و کلی هم مدارک همراهش کنی, گاهی اصلا به این فکر می کنی که همه این مدارکی که باید تحویل بدی واقعا هیچ ربط مستقیمی به موضوع نداره, اما خب چاره ای نیست و باید روال کار رو طی کرد.
یه فرم چند صفحه ای بود برای درخواست کمک های اجت…

بچه های متفاوت

این یک هفته با بچه ها زود گذشت. یکی دو روز اول یه جوری شل و ول و سرد بودم. نمی دونم چرا گاهی اینطوری می شم. یهو توی یه روز یا یه لحظه یا حتا یه مدت, شل و ول و سرد می شم نسبت به یه چیزهایی و یه دنیا با تصوری که از خودم دارم فاصله می گیرم. مثلا با وجودی که بچه ها رو دوست دارم نسبت بهشون بی حال و حوصله یا بی تفاوت می شم.
این یه هفته خیلی به این بچه ها عادت کردم, وسطای هفته اون بی حال و حوصلگیم شکست, انگار که واسه همیشه رفت کنار. یه جوری عمیق تر شد رفتارم با این بچه ها, خیلی رابطه نزدیکی باهاشون برقرار کردم, آخر هفته دلم می خواست که باز روزها و هفته ها باهاشون باشم, دلم می خواست بدونم هر کدومشون چه راهی رو می رن؟ چیکاره می شن؟ شخصیتشون چطور شکل می گیره, خصوصیت های بارزشون چه تغییری می کنه. بچه های این گروه از ملیت های متفاوتی بودن و بعضی‌ هاشون شخصیت خیلی خاصی داشتن. ٥-٦ تا بچه زیر ٦ سال بودن که بیشتر وقتشون رو توی فضای جداگانه می گذروندن و تعداد بچه های بالای ٦ سال بین ٨ تا ١٠ نفر توی هفته تغیر می کرد و اکثرا هم دو تا دو تا خواهر برادر بودن. سه تا خواهر برادر بودن که بین خودشون با هم عربی…

حال و آینده

سه هفته ای می شه که سرد شده, روزای اول که سرد شد, حال و هوای اواسط شهریور رو داشت, الان مثل اواسط مهره, بوی مدرسه می یاد. گرمترین موقع روز ١٨-١٧ درجه است و بیشتر وقت ابریه و بارون می یاد. چند روزی بود که می خواستم برم انباری تا بارونی و چند تا لباس گرم برای خودم از توی جعبه هام بیارم. یک ماه پیش که رفته بودیم انباری, دیدیم تمام پارچه ها و ملافه هام نم کشیده و مجبور شدیم الارقم بی جایی, جعبه پارچه هارو بیاریم بالا و الان یک ماهه که تو خونه تو راهرو, سر راه توالت واستاده. امروز که رفتیم انباری, پدرِکَت و کول و کمرمون دراومد و مجبور شدیم دو سه تا از جعبه ها و قفسه چوبی رو منتقل کنیم بالا و بذاریم وسط خونه. 
شاید من دیگه دقیق به این اشاره نکردم که ما هنوز تو همین آپارتمان کوچیک و تنگ موقتی هستیم و من مسلما باید وسایل مورد نظرم رو از توی سه تا انباری بیرون می کشیدم. این انباری ها مثل یه سرداب می مونن که دیوارها, سقف و زمینش آجره و خیلی مرطوبه و فضاهای انباری به صورت قفس ساخته شده و می شه توش رو دید. کمی شبیهه زندان های ترسناک فیلم ها. 
موقع باز کردن کارتون ها دیدم که تمام لباس ها, کاغذها و ک…

مهاجر بودن

امروز دوباره رفتم دفتر کمک به مهاجران زن. با یه خانم تُرک مهربون قرار داشتم. خانومی که با لحن خاصی زبون اینجا رو صحبت می کنه, انگار که کلمات اختراعی خودش رو داشته باشه. یک بار دیگه هم همدیگر رو دیده بودیم و با همه صحبت کرده بودیم, راجع به کار پیدا نکردن من, علارغم رزومه خوبی که دارم. امروز هم دوباره با چشم های ناراحت از من پرسید, آخه چرا شما کار پیدا نمی کنین؟! با این هم کارهای خوبی که انجام دادین و رزومه خوبی که دارین و تحصیلاتی که دارین, فکر خودتون چیه؟ فکر می کنین مشکل کجاست؟ بعد با هم گپ زدیم و من براش فکرهام رو گفتم و اون همه رو تاید کرد. اینکه من ٥ سال فقط اجازه ١٠ ساعت کار در هفته رو داشتم و خب با این محدودیت, هیچ کار درست حسابی ای نمی تونستم پیدا کنم در حالی که هم دوره ای های من که موقع فارق التحصیل شدن, ٧ تا ١٠ سال از من جوون تر بودن هر کدوم اجازه داشتن که هر کاری رو دوست دارن قبول کنن و انجام بدن, خیلی منو از بازار کار عقب نگه داشت. ضمن اینکه من ملیت اینجا رو ندارم. اون هم گفت آره متاسفانه همین دلیل وجود داره و دو تا موسسه رو به من معرفی کرد که کمک هایی برای کار یابی به هنرم…

منقبض منبسط

بیخود نیست این کله من بلاتکلیفه و هی سردرد می گیرم, پریروز ٤٠ درجه, امروز ١٦ درجه! همونقدر که دنیا عجیبه, هوا هم گاهی خیلی عجیبه! البته آدم های اینجا هم به شدت رفتارشون شبیه هواشونه!

هایدی

چند روز پیشا رفته بودیم تولد یه خانم ٦٨ ساله. همون اوایل بهمون گفت که می تونیم یه بادکنک انتخاب کنیم و وقتی خواستیم بریم با خودمون ببریم. من کلی ذوق کردم چون هم خیلی دوست داشتم از این بادکنک شکل دارا که خیلی هم طولانی می مونه داشته باشم, از اینا که توش مثل لایه آلمینیومه, هم این که فکر کردم چه خانم سر حال و سر زنده ای که به آدم بزرگا بادکنک جایزه می ده. باید بگم که جالبی این خانم اینه که با این سنش به عنوان راننده تاکسی کار می کنه و خرج زندگیشو اینطوری در می یاره, عین دودکش هم سیگار می کشه. 
تا وقتی نشسته بودیم, چندین بار همه رو برانداز کردم و چند تارو زیر نظر گرفتم. اما وقتی بلند شدیم, چشمم افتاد به هایدی. هایدی برای من یه جور سنبل آزادیه. وقتی که توی دستم گرفتمش, با اینکه خیلی کوچولوه, اما خیلی احساس خوب و بزرگی بهم داد, حسی از آزادی و از اون روز, هر بر که نگاهش می کنم, انگار حس آزادیم بیشتر می شه.

خارج

از وقتی از ایران برگشتم فقط تونستم ٣-٤ روز تو ماه کار قبل کنم, دو هفته و نیم تو این ماه, آخر ماه دیگه هم یک هفته کار دارم. ماه پیش رفتم اداره کار که خودمو ثبت نام کنم برای این که کمکم کنن بگردم یه کار تو رشته خودم پیدا کنم. دفعه دوم که رفتم یه وقت جدید بگیرم, آقاهه گفت فلان روز بیا, گفتم نمی تونم سرِ کارم, یهدفعه عصبانی شد که خانوم شما که کار دارین پس چرا اومدن اینجا؟! برین هر وقت کار نداشتن بیاین! می گم آخه آقا این کار موقته, دو هفته است, من بعد از ٦ ماه, دو هفته کار کنم, یعنی شاغلم؟ می گه برین بعد از تموم شدن کارتون بیاین. اون دو هفته گذشت, هفته پیش زنگ زدم که وقت بگیرم ازشون, خانومه گفت یا فردا یا پنجشنبه, من بهش گفتم فردا خوبه بعد گفتم پنجشنبه بهتره, بعد یادم افتاد پنجشنبه وقت مشاور دارم گفتم باشه همون فردا می یام, یه دفعه خانومه شروع کرد به من بد و بیراه گفتن و سرم داد زدن که من وقت رو به خاطر شما به هم زدم و ال شد و بل شد و شما الان هیچ قرارداد کاری ای ندارین و هر وقت و روز و ساعتی که ما بهتون وقت می دیم باید بیاین و از این حرفا, واقعا داد می زد پای تلفن, من همینجوری گوشی تو دست…

اینجا تابستون شده

دیروز هزار متر بالاتر از سطح دریاها, بالای کوه های سبز یه دریاچه بود, فیروزه ای. آبش مثل اشک چشم, تمام سنگای کفش پیدا بود. از پیاده روی برمی گشتیم, دلم نیومد خودمو به دست آبش نَسپُرم با لباس پریدم تو آب. قورباغه های کوچکتر از نصف بند انگشت اطرافش بالا پایین می پریده, رو سنگا آفتاب می گرفتن, از سنگای لیز سُر می خوردن و بعضی‌ هاشون به سمت جنگل می پریدن. من توی آب شنا می کردم و به صدای نفس خودم گوش می دادم. همه جا آروم بود, آدم های کمی توی آب بودن. تمام دشتِ پر از گل رو پابرهنه اومدیم پایین, واسه بار اول بود تو زندگیم همچین کاری می کردم.  
پریروز تو استخر کلی مادر با نوزاداشون توی سایه یا آفتاب خوابیده بودن, بچه یا تو بغلشون خوابیده بود, یا کنارشون, یا داشت ازشون می رفت بالا. صحنه قشنگی بود. کوچکترین نوزاد فکر کنم شاید یکی دو هفته اش بود, خیلی کوچیک بود.   
اینجا ٩٠ درصد خونه ها خنک کننده یا هیچ تهویه مطبوع ای نداره و هوا که گرم می شه, مردم به استخر ها و رودخونه ها و دریاچه ها هجوم می برن و سعی‌ می کنن بیشتر روزشونو کنار آب بگذرونن.

جمعهشب اولین بار بود که رفته بودم اپرا, یه کمی کلافه  شدم,…

پا

سوار قطار بودم، می رفتم ده. زمینو نگاه می کردم. یه خانومه اومد نشست رو صندلی ردیف بقلی. رنگ پوستش و صندلی که پاش بود، منو یاد تو انداخت. یه احساس کردم که پای توئه. دلم خواست زمان برگرده به عقب. این پی تو باشه که کنار من نشستی. داریم می ریم فوت کورتِگلریز که دیگه وجود نداره، غذاهای خارجکی بخوریم. تو بیای دانشگاه، کنار من و همکلاسی هایی که دیگه نمی بینمشون، سر امتحان دینی بشینی، پشت برگه های برق، تقلب دینی بنویسی. دلم خواست باز بریم خرید، کیسه مونو پر کنیم، تخم مرغامون بشکنه، بخندیم. کولرمون تو گرمای تابستون بسوزه، از خنده بمیریم. دوباره نوبتی بریم توی تشت ملافه ها و لباسارو لگد کنیم، آویزون کنیم روی نرده های جلوی پنجره. دوباره من تو تاریکی برام زیر پتو تیتاب بخورم، از خش خشش تو بیدار شی فکر کنی باز سوسک اومده. شب بشه باز من نقشه بکشم، تو خوابت ببره، دست و پات بیوفته تو کیسه قابلمه ها، من روتو بپوشونم. ماه رمضون شه، تو روزه بگیری، من برات شعله زرد و شیربرنج بپزم. صبح زود که دیرم شده، تو واسم به سبک خودم لقمه بگیری. 
دلم خواست راحت بخندیم. راحت فکر کنیم، زندگی آسون شه. دختر جون هیچ جوری ن…

حضور در لحظه

پریروز یه جوجه تیقی رو توی باغ نوازش کردم، خجالتی بود هی می خواست خودش رو گوله کنه. دماغش خیلی ناز و بانمک بود، یه خوردم به پهلوش دست کشیدم که نرمالو بود، انگار قلقلکش اومد. هوا داشت تاریک می شد، نور خیلی بد بود، نشد ازش عکس بگیریم، باغ پرِ پشه بود، اگر نه دلم می خواست بیشتر پیشش می مندم ی خورده با هم اختلات می کردیم.
امروز برای بار آخر باغ رو آب دادم و با شلنگ کلی رنگین کمون درست کردم، اولین گیلاس های ترش درخت رو خوردم و از صدای پرنده ها و نسیم باغ لذت بردم. به این فکر کردم که تو این ٢٠ روز بیشتر از این می تونستم از باغ لذت ببرم، حالا که تموم شد، تازه حسش کردم. نمی دونم چرا گاهی پرزنت نیستم، اصلا در لحظه حضور ندارم، انگار حالیم نیست که داره بهم بد می گذره، یا خوش می گذره، وقتی که تموم می شه، یه دفعه یواش یواش حالیم می شه. انگار که تمام اون مدت رو گیج بودم.

چرخ چرخ

منظره ای برای صبحانه 
فکر کردم امروز یه روز بهاریه! آره درست خوندین بهاری! می خواستم بیرون بشین صبحانه بخورم که حسابی یخ کردم.
اینجا باز چند روزی سیل و باد و بارون بود. دو روزه آفتاب شده اما خیلی گرم نیست که بشه بیرون زیاد نشست. امسال انگار تابستون نمی خواد بیاد. هفته پیش فقط یه روز تونستم برم استخر در حالی که خیلی هوس استخر روباز کرده بودم.
کم و بیش تمرین دوچرخه سواری می کنم بعد از سال ها اما باسنم بشدت درد می گیره و نمی تونم خیلی طولانی سوار بشم. اما همون چرخ چرخ خودش خیلی مزه می ده. بلاخره یه آرزوم که خرید رفتن با دوچرخه بود برآورده شد. زندگی گاهی خیلی عجیبه، کلی چیزهارو از آدم می گیره که یه آرزوی ساده رو برآورده کنه.

به حق کارای نکرده

"آری آری زندگی زیباست "*

آمدن، رفتن، دویدن،
کار نکردن، کار کردن،
آرمیدن،

چشم انداز سبز باغ را دیدن،
جرعه هایی از شِلنگ باغ بر سر ریختن،
لخت و اور در باغ دویدن،

یک نفس، بر بلبلان و مرغان مینا، گوش دادن،
نیمروز خستگی را در آفتاب ماندن،

گاه گاهیزیر سقف این سفالین بام های آفتابی،
قصه های غم را فراموش کردن،
غذا خوردن، 

کم به کم بر رادیو فردا گوش دادن،
عصر را در باغ ماندن،
نیش های پشه را بر پای داشتن 
خاراندن، 

چمن باغچه ها را کوتاه کردن، 
گُل ها را آب دادن ،

زیر سایه، به صدای باد گوش دادن
آرمیدن را آموختن.

عنوان و ریتم شعر از "آرش کمانگیر" سیاوش کسرایی

باغ

من در آینه باغ 

توی باغ نشستم، ساعت حدود یک و نیم بعداز ظهره. پرنده ها از صبح دارن یه سره می خونن. هوا گرم و شرجیه. کمی سردرد دارم. برای خودم از تو فریزر یه بسته غذای آسیایی با سبزیجات برداشتم و ریختم تو قابلمه تا حاضر بشه. بعد سالاد درست کردم، از گلدونای تو باغ، ریحون سبز و بنفش کندم با جعفری کوهی، ریختم تو سالادم. سایبون اتوماتیک رو زدم و غذامو آوردم تو باغ خوردم. بوی گُلا خیلی غلیظه. یه زنبوره داره با اون گل شیپوری سفیده حسابی معاشقه می کنه. خیلی وقته داره حسابی نگاش می کنه و دورو برش می چرخه.  الان داره دیگه خیلی گرم می شه، باید یواش یواش برم تو. خونه بزرگ و خنکه و آرامش عجیبی داره. ساعت پاندولی قدیمی حسابی تیک تاک می کنه. حس خیلی خوبیه وقتی آدم جاش بزرگه و دست و پاش بسته نیست و برای برداشتن و گذشتن هر چیزی نباید کلی فکر کنه. خیلی تو روحیه آدم تاثیر می ذاره. اصلا انگار وقت جور دیگه ای می گذره، تندتر یا بهتر، نمی دونم. امروز شوهرم سر کاره، اینجا تنهام.  از اونجایی که تازه یه هفته ست گرم شده، هر چند که وسطش باز سیل اومد، شاید بی ربط نباشه که من دارم برنامه نوروزی فرداهنگ رو واسه خودم گ…

فرشتهٔ بی‌ بال

گاهی آدم ها هر چقدر که خوب یا بد باشن، برای دیگران فرشته می شن. یعنی تو یه لحظه خاص کاری می کنن که تبدیلشون می کنه به یه فرشته برای یه آدمی که اون لحظه به نوعی به کمک داره احتیاج. ممکنه که این فرشته اگر روز قبل یا بد سر راه این آدم قرار می گرفت دیگه این نقش فرشته رو نداشت، ممکنه این فرشته اصلا آدم کاملی نباشه، اصلا ممکنه اطرافیانش همون روز و لحظه از دستش عصبانی باشن، اما اون می تونه توی همون روز و لحظه برای یه آدم کاملا غریبه یه فرشته تمام عیار باشه. این فرشته بودن اصلان چیز پیچیده ای نیست، می تونه یه دست کمک باشه برای بلند کردن یه  بسته سنگین، می تونه پرسیدن احوال کسی در یه لحظه خاص باشه، می تونه بخشیدن یه چیز گرون قیمت یا حتا بی ارزش باشه، هرچی که باشه برای اون شخصی که فرشته رو دریافت می کنه، خیلی قشنگه. آدم باید واقعن شانس داشته باشه که از این فرشته ها تو زندگیش زیاد باشن.
دیروز یه دونه از این فرشته ها اومد سراغم، یه خانم کاملا غریبه که برای بار اول بود می دیدمش، یه کاری رو همچین با جون و دل برام انجام داد که شاید ده تا آشنا برام اینجوری انجام نمی دادن. محبتش رفت محکم خورد وسط قلبم …

انگار که نیستم

از جمعه هوا گرم شده و روزا اکثرا آفتابیه. امروز هر طرف می رم مادرارو با کالسکه می بینم. یه خانومی با کالسکه بچه از بغلم رد می شه، تا تهِ حلق بچه رو می بینم چون داره با تمام قدرت جیغ می کشه. اون یکی با کالسکه بچه سوار مترو می شه، بچه اش ٥-٦ ماهه ست. قلنبه و نازه. از جایی که من نشستم پاهای تپلشو می بینم که می کوبه به دسته کالسکه. وارد ساختمون دادگاه می شیم، اونجا هم یه مادر جوون با کالسکه بچه ش نشسته که موهاشو یه جوری سیخ سیخی بالای سرش جمع کرده و ممه هاش تا روی شکمش آویزون. من نگاهش می کنم و پیش خودم فکر می کنم یه خانوم جوون چطوری می تونه انقدر ممه داشته باشه؟! ساختمون دادگستری خالی و خلوته. راهروها طولانی و پیچ در پیچ و درازن. راهرو کثیف و دراز و زردنبوِ. شبیه راهروهای زندان توی فیلما. ما راهروهای پیچ در پیچو تا انتها می ریم، صدای پاشنه های کفش شوهرم تو راهروهای خالی می پیچه، کفشای من صندله، صدا نداره، انگار که نیستم. هنوز دنبال پولمونیم، می گن دزده پولی نداره که بدهی هاشو بده، فعلا هم که تو زندان نشسته. بر می گردیم.  پنجشنبه قراره برم بعد از ٧ ماه انتظار ویزامو بگیرم. فرم های کاری رو ک…

زن خوشبخت نبود

زن خوشبخت نبود. فقط روزهایی از کودکیش را به خاطر می آورد و فکر می کرد که آن روزها خوشبخت بوده اما نه آن روزها هم خوشبختِخوشبخت نبوده، چون مادرش خانه را ترک کرده و با کس دیگری ازدواج کرده، پدرش هم زن دیگری گرفته و خب زن دیگر هم که دیگر مادرش نیست و اسمش زن باباست. زن برای خوشبخت نبودن خیلی دلایل متفاوتی داشت و باعث و بانی همه این بدبختی ها هرکسی می توانست باشد غیر از خودش. زن ازدواج کرد، بچه دار شد، باز هم خوشبخت نبود، زن بدبختی را همه جا با خودش می برد. زن به شدت مهرطلب بود. زن مهربان هم بود و به هم از جمله بچه هایش بشدت محبت های خاله خرسه ای می کرد، زن با محبتش آدم ها را خفه می کرد، به زندگیشان دخالت می کرد.زن بچه هایش را به خاطر بدبختی کتک می زد و سعی می کرد که از هر کدام به نحوی خوشبختی را بگیرد. زن اما هیچ وقت روی خودش کار نکرد، سعی نکرد خودش را تغییر دهد، سعی نکرد دیدش را تغییر دهد. 
زن به دخترش می گفت که گُه است، به هیچ دردی نمی خورد، موقعیت نشناس است، بی تربیت است، بدخط است، حراف است، لجباز است، بد است، بی دقت و هواس پرت است، زن اما هیچ وقت نگفت که چطور باش، زن نگفت که چطور خوب …

بلاخره برگشتم

بلاخره برگشتم. سفر خوبی داشتم، شاید یکی از بهترین سفرهام به ایران بود. کلی کار کردم، فعال و خلق بودم، دوست هام رو دیدم، کلی ازشون چیز یاد گرفتم. سعی کردم به دور و بری هام کمک کنم و براشون مفید باشم، کتابای خوب رو بهشون معرفی کردم، سعی کردم فرهنگ استفاده نکردن از کیسه نایلون و کمک به محیط زیست رو براشون جا بندازم و خلاصه از این کارای دل خوش کنک. مهمترین چیز برام همین ارتباطات ساده اجتمائی و احساس مثبت و خلاق بودن بود که اینجا نداشتم. کلی هم کار کردم و تونستم کمی پول با خودم بیارم.
شنبه برگشتم، فرودگاه پر از بوهای خوب و نو و خارجکی بود، باز رفتم به گذشته، به روز های خوبِ مسافر بودن.
اومدم تو این سوز و سرما، مشکلات سر جاشه، بی کاری و بلاتکلیفی. ویزام قراره بعد از ٦ ماه انتظار، هفته آینده بلاخرهآماده باشه اما باید برای گرفتنش کلی پول تو حسابم باشه که نیست، حالا افتادم در به در دنبال پول که یه جوری تا سه شنبه پول جمع کنم از این و اون که بتونم ویزام رو بگیرم و بگردم دنبال کار و بعد از پیدا شدن کار هم بیفتم دنبال خونه. خلاصه دست به یقه گی با زندگی اینجا ادامه داره.