رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2012

جامعه ما، جامعه بعضی‌ ها

امسال این کارِ در به دریم با بچه ها از همیشه سخت تره، انگار که ١٠ سال پیرتر شده باشم، انگار دیگه توان پارسال رو ندارم. کار سخت و بدنی تو گرما، زیر آفتاب توی پارک، بعدم ٣ ساعت سرو کله زدن با بچه ها و دوباره کار بدنی. شاید هم به خاطر اینه که می بینم اینا یه آزادی و شادی و دست و دل بازی خاصی دارن تو کار با بچه ها. من انگار که اون جملات طلایی "خفه شو بچه"، "به تو چه بچه"، "این حرفا به تو نیومده بچه" هنوز پسِ سرمه، انگار که تو روح و جسمم کنده باشنش. انگار اونا نمی گذارن انقدر راحت کار کنم. 
مثلااینا به بچه ٣ ساله می گن، لیوانو از آب سطل پر کن بیار، بچه می یاره، بعد اینا خوشحال می شن، ذوق می کنن، هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می گن، جیغ و ویق می کنن، ولی اون آب آوردن بچه ٣ ساله، یا٤ تا خط رو کاغذ کشیدن بچه ٦ ساله، اون همه ذوق و هیجان رو تو من ایجاد نمی کنه (منظورم کار های ساده ای یه که هر بچه ای تو این سن ممکنه بتونه انجام بده). البته اینا با آدم بزرگ ها هم همینطور هستن، مثلا می گی رفتم پیاده روی، بازم هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می…

زندگیم

از یه طرف زندگیم قاطی پاتی یه، تکلیف کار و ویزا و دانشگاهم معلوم نیست، به خیلی از کارای معمولی زندگیم نمی رسم،از کارهای کوچیک و موقت خسته شدم و دلم می خواد یه کار درست حسابی پیدا کنم که بتونم زندگیمو باهاش بگذرونم، 
نمی رسم وبلاگم رو بنویسم، گاهی مطالبی رو شروع می کنم و نصفه ول می کنم،  از بس که ذهنم شلوغه، نمی تونم مطالب رو تکمیل کنم. عادت ها و روتین زندگیم از دستم در رفته، از طرف دیگه زندگیم یکمی داره سرو سامون می گیره. 
فکر می کنم دیگه شریک راه و زندگیم رو انتخاب کردم و بلاخره باید بگردیم دنبال خونه، وسیله هم باید بخریم، منم که واقعاخستم از اسباب کشی اصلا فکرش رو می کنم، تنم می لرزه، ولی چاره ای نیست، اینجا رو باید خالی کنم. 
دیروز بلاخره بعد از ٦ ماه، وقت و حوصله کردم، جعبه گنده ای رو که  کنار اتاقم بود بریزم بیرون و دور ریختنی هارو جدا کنم، امروز هم دو تا کیسه نایلون گنده ای رو که کنارش بود ریختم بیرون. همین کار خیلی بهم آرامش داد، چون واقعا وجود این سه تا بسته که سرنوشتشون معلوم نبود، بعد از این همه مدت داشت کلافه ام می کرد. امروز عصر سر کار، سردرد خیلی شدیدی گرفتم، از سر کار که رس…

سفر

رفتیم سفر، یه جایی‌ که فکرشم نمی‌‌کردم حالاحالا‌ها برم، ۱۰ ساعت با ماشین توی راه بودیم تا اونجا. طولانی‌ترین سفری بود که تاحالا با ماشین رفته بودم. طبیعتخیلی‌ زیبا بود. هر روز که چشمامونو باز می‌‌کردیم، دریاچه سبز آبی رو می‌‌دیدیم. مامانم هم اومد و رفت. با همه بالا پاییناش خوب بود. کار دو هفته‌ای تابستونیم از دیروز شروع شده و باید هر روز بین ساعت ٢ تا ٧ توی پارک ها با بچه ها کار کنم. دیروز که خیلی گرم بود، ٣٧ درجه، امیدوارم فردا خنک تر باشه.