ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

جامعه ما، جامعه بعضی‌ ها

امسال این کارِ در به دریم با بچه ها از همیشه سخت تره، انگار که ١٠ سال پیرتر شده باشم، انگار دیگه توان پارسال رو ندارم. کار سخت و بدنی تو گرما، زیر آفتاب توی پارک، بعدم ٣ ساعت سرو کله زدن با بچه ها و دوباره کار بدنی. شاید هم به خاطر اینه که می بینم اینا یه آزادی و شادی و دست و دل بازی خاصی دارن تو کار با بچه ها. من انگار که اون جملات طلایی "خفه شو بچه"، "به تو چه بچه"، "این حرفا به تو نیومده بچه" هنوز پسِ سرمه، انگار که تو روح و جسمم کنده باشنش. انگار اونا نمی گذارن انقدر راحت کار کنم. 
مثلا اینا به بچه ٣ ساله می گن، لیوانو از آب سطل پر کن بیار، بچه می یاره، بعد اینا خوشحال می شن، ذوق می کنن، هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می گن، جیغ و ویق می کنن، ولی اون آب آوردن بچه ٣ ساله، یا٤ تا خط رو کاغذ کشیدن بچه ٦ ساله، اون همه ذوق و هیجان رو تو من ایجاد نمی کنه (منظورم کار های ساده ای یه که هر بچه ای تو این سن ممکنه بتونه انجام بده). البته اینا با آدم بزرگ ها هم همینطور هستن، مثلا می گی رفتم پیاده روی، بازم هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می گن، جیغ و ویق می کنن، بالا  پایین می پرن، انگار که رفتی قله اورست رو فتح کردی. انگار اینا بر خلاف ما، سطح انتظاراتشون از آدم ها، کوچیک یا بزرگ، کمه، به همین خاطر هر کاری که بقیه می کنن رو بزرگ و مثبت می بینن.  
یا اینا با وسایل خیلی دست و دل باز پیش می رن، من فکر می کنم چرا اصراف بشه؟ وسایلو بین بچه ها تقسیم می کنم. شاید هنوزم تصورش برام مشکله که این همه وسایل نو و ترتمیز بین بچه ها تو پارک تقسیم بشه تا بتونن چند لحظه سرشون  رو گرم کنن، اما بچه های ما، حتا تو مدرسه هاشون هم برای آموزش، این وسایل در اختیارشون قرار نمی گیره، چه برسه به سرگرمی. یا شایدم یاد خودمون می یفتم با اون دفتر های کاهی و پاک کن های آشغالی که مدرسه بهمون می داد. 
شاید همه اینا باعث می شه، اون حوصله ای رو که دلم می خواد با بچه ها داشته باشم، از خودم نشون ندم.   
ما انگار یاد گرفتیم که تو سر بقیه بزنیم، چقدر اون زشته، اون یکی دهاتیه، اون اُزگَله، این چه لباسی که پوشیده. این حرف ها اینجا شنیده نمی شه. من نشنیدم کسی بگه این چه لباسی این پوشیده، یا اون چرا این ریختیه، اینجا ندیدم وقتی که یه آدم خیلی زشت، یه آدم با ظاهر عجیب غریب یا لباس های ناجور، جایی می یاد، قیافه آدم ها تغیر کنه یا یه جور خاصی نگاش کنن. در صورتی که آدم های اینجا خیلی غر غرو هستن، ولی غر زدن مرتبشون به آب و هواست و یک ثانیه دیر اومدن مترو، در حالی که ما خوشحالیم که اصلا چیزی به اسم مترو تو کشورمون وجود داره و راضی هستیم حتا اگر هر نیم ساعت یه بار بیاد. اینجا من خیلی دیدم که آدما جوراب های سوراخ و در رفته می پوشن و اصلا هم اینو بد نمی دونن، در صورتی که تو ایران ما از جوراب سوراخ خجالت می کشیم. اینجا کمتر از ایران پیش می یاد که کسی کفش به لباس و کفشش بیاد.  
اینا حس هایی توشون بیدار و تقویت شده که توی ما هنوز خیلی کمه. ما به اندازه اینا به آدم های معلول اهمیت نمی دم، بیشتر حیوونکی و بیچاره حسابشون می کنیم و دلمون براشون می سوزه. در صورتی که اینا با معلولین هم مثل آدم های معمولی برخورد می کنن. رفتار هایی که من اینجا با معلولین می بینم، کم تو ایران دیدم.  
به قول دوستم، شاید که ما جنگجو بار اومدیم. من فکر می کنم ما برای زندگی گاهی بیشتر از اینا تلاش می کنیم، اینا خیلی وقت ها زود جا می زنن و سرخورده می شن چون اجتماع خیلی لوسشون می کنه و خیلی تحویل شون می گیره، به خاطر همین گاهی چلفتی و احمق می شن. اگر کاغذی تا دیروز روی می زشون صاف گذاشته می شده و الان کج گذاشته شده، کلا گیجشون می کنه، انگار گاهی نمی تونن ساده فکر کنن و مثلا کاغذ رو بردارن و صاف بذارن، می گن حالا من چیکار کنم که این کاغذ کجه؟! گاهی قادر به انجام یه کار ساده نیستن و تصور این که چند تا کار رو همزمان بکنن براشون غیر قبل تصوره. مثلا ما باید آخر کار ٥ تا هدیه به بچه ها بدیم، هر کدوم از اینا تو یه جعبه جدا، خیلی منظم گذاشته شده و ما فقط باید یکی یکی اینارو برداریم و روهم بذاریم و بدیم به بچه ها ولی اینا اکثرشون می گن که این کار خیلی پیچیده است و خستشون می کنه! 
نمی دونم شاید برای پنجمین بار این کار رو انجام دادن، روحیات متفاوتم در کار با بچه ها، پیچیدگی آدم ها، گرمای تابستون و سرگردونی خودم دست به دست هم داده ولی من دیگه اون لذت پارسال رو از این کار نبردم. ٤ روز دیگه مونده که امیدوارم زودتر تموم بشه تا بتونم برم دنبال حل مشکلاتم.       

زندگیم

از یه طرف زندگیم قاطی پاتی یه، تکلیف کار و ویزا و دانشگاهم معلوم نیست، به خیلی از کارای معمولی زندگیم نمی رسم، از کارهای کوچیک و موقت خسته شدم و دلم می خواد یه کار درست حسابی پیدا کنم که بتونم زندگیمو باهاش بگذرونم، 
نمی رسم وبلاگم رو بنویسم، گاهی مطالبی رو شروع می کنم و نصفه ول می کنم،  از بس که ذهنم شلوغه، نمی تونم مطالب رو تکمیل کنم. عادت ها و روتین زندگیم از دستم در رفته، از طرف دیگه زندگیم یکمی داره سرو سامون می گیره. 
فکر می کنم دیگه شریک راه و زندگیم رو انتخاب کردم و بلاخره باید بگردیم دنبال خونه، وسیله هم باید بخریم، منم که واقعا خستم از اسباب کشی اصلا فکرش رو می کنم، تنم می لرزه، ولی چاره ای نیست، اینجا رو باید خالی کنم. 
دیروز بلاخره بعد از ٦ ماه، وقت و حوصله کردم، جعبه گنده ای رو که  کنار اتاقم بود بریزم بیرون و دور ریختنی هارو جدا کنم، امروز هم دو تا کیسه نایلون گنده ای رو که کنارش بود ریختم بیرون. همین کار خیلی بهم آرامش داد، چون واقعا وجود این سه تا بسته که سرنوشتشون معلوم نبود، بعد از این همه مدت داشت کلافه ام می کرد. امروز عصر سر کار، سردرد خیلی شدیدی گرفتم، از سر کار که رسیدم و شام خوردم، هنوز کمی درد داشتم، به این فکر کردم که چند سال پیش، هر وقت درد داشتم، بهترین مُسَکِنّم نقاشی بود. در عرض کمتر از یک ساعت نقاشی ای رو که چندین ماه پیش دوست آمریکاییم بهم سفارش داده بود تموم کردم. سال ها بود که دیگه نتونسته بودم آخر شب تو حال خودم و با آرامش نقاشی بکشم و به سر و سامونش برسونم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

سفر


رفتیم سفر، یه جایی‌ که فکرشم نمی‌‌کردم حالاحالا‌ها برم، ۱۰ ساعت با ماشین توی راه بودیم تا اونجاطولانی‌ترین سفری بود که تاحالا با ماشین رفته بودم. طبیعت خیلی‌ زیبا بود. هر روز که چشمامونو باز می‌‌کردیم، دریاچه سبز آبی رو می‌‌دیدیم. مامانم هم اومد و رفت. با همه بالا پاییناش خوب بود. 
کار دو هفته‌ای تابستونیم از دیروز شروع شده و باید هر روز بین ساعت ٢ تا ٧ توی پارک ها با بچه ها کار کنم. دیروز که خیلی گرم بود، ٣٧ درجه، امیدوارم فردا خنک تر باشه.