رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از June, 2012

عروسی در سبزه و مه‌ (عروسی دهاتی خارجکی در یک نگاه)

دو هفته پیششنبه رفته بودم عروسی، عروسی کسی‌ که از نظر نَسَبی باید نزدیک باشه اما انقدر که همدیگرو نمی‌‌بینیم، کاملا با همدیگه غریبه ایم. خب من تا حالا اینجا نرفته بودم عروسی و از حال و هوا و قول و قرارای عروسی اینجا خبر نداشتم. ویلیج یا دهی‌ که عروسی توش بود یه جای خیلی‌ خیلی‌ سرسبزه و ۲ ساعت و نیم با اینجا که پایتخته فاصله داره و جزوِ جاهای تقریبا پرت محسوب می‌‌شه. روزِ عروسی یه روزِ بارونیِ پر از مِه بود. عروسی توی سالن بخشداری (ده) بود که برای مناسبت‌های مختلف به مردم اجاره داده می‌شه. قرار بود که عقد ساعتِ ۱۲ باشه بنابر این ما ساعتِ ۱۱ با عروس که از ساعت ۹ حاضر و آماده و بچه به بغل بود رفتیم اونجا. ساعت ۷ آرایشگر اومده بود خونه و موهای عروس رو توی کمتر از ۲ ساعت درست کرده بود. عروس ۲ سال از من کوچیکتره، دوماد ۴ سال، ۱۲ ساله که باهمن و دو تا هم بچه دارن، یه ۶ ساله و یه ۲ ساله.
عروس رو که می‌‌بردیم سالن، کلی‌ قوطی حلبی به ماشین بسته بودیم که خیلی‌ صدای با مزه‌ای می‌‌داد، البته توی اون ۵ دقیقه راه تا به سالن برسیم، همه قوطی هارو از دست دادیم و فقط یکیش تا آخر موند.
عقد خیلی‌ خسته کنند…

جونم بالا اومد

جونم بالا اومد تا امروز بالاخره اولین امتحان معماریم رو دادم، خوب هم شد به نظرم. اما خیلی‌ امتحان سختی بود، انگار که پروفسره به زبونِ مریخی کّلِ کتاب رو نوشته بود، خدا پدرِ اونی رو بیامرزه که خلاصه ش رو گذشته بود تو فروم دانشگاه اگه نه یه دو سه سالی‌ طول می‌‌کشید تا من کّلِ کتاب رو بخونم و بفهمم.البته اینم بگم که موضوعش خدایی جالب بود. بماند که کله‌ام اصلا یاری نکرد و دیروز سردردِ وحشتناکی‌ داشتم و با اون سردرد یه ۳۵ صفحه‌ای رو خوندم که بیشترین مقداری بود که تا حالا موفق شدم تو یه روز بخونم، امروز هم قبل از امتحان سردردم شروع شد تا چند ساعتی بعد از امتحان.
یکمی از نگرانیم کم شد چون اصلا نمی‌‌دونستم امتحانا چطور برگزار می‌‌شه. حالا همت می‌‌خواد که ۴ تا امتحان دیگه رو هم بدم.

فروشگاهِ رفاه خارجکی

سرِ کوچه پشتی‌، یه فروشگاهِ خیلی‌ خیلی‌ فسقلی هست اندازه یه اتاق. اکثرِ روزا از جلوش رد می‌‌شم که برم سوارِ مترو بشم. توش خیلی‌ خوب دیده نمی‌‌شه. چند باری هی فکر کردم خدایا این فروشگاهه چیه؟ بالاش نوشته فروشگاهِ اجتمایی‌ (عام المنفعه؟، بهزیستی). به نظرم می‌‌اومد که مثلِ سوپر مارکت می‌‌مونه. امروز از دوستم پرسیدم این چه فروشگاهیه؟! گفت فکر کنم واسه اقشارِ کم درآمده. از دانشگاه که برمی‌ گشتم رفتم توش، از خانومه پرسیدم اینجا چه جوری می‌‌شه خرید کرد، گفت کافیه حقوقت کمتر از این حد باشه، کارت شناسایی و برگه‌ سکونت و برگه‌ حقوقتو می‌‌یاری، یه کارت می‌‌گیری، ارزون تر از بیرون خرید می‌‌کنی‌. خوب مسلما حقوقِ من از نصفِ خطِ فقرِ تعیین شدههم پایین تر بود و کارت شاملِ حالم می‌‌شد، خانومهپرسید از جایی‌ کمکِ مالی نمی‌‌گیری؟گفتپسچطوریزندگی‌ می‌‌کنی‌؟! گفتم نمی‌‌دونم والا! دوییدم اومدم خونه، مدارکم رو برداشتم رفتم. خانومه بهم یه کافه هم داد! فروشگاه از دوشنبه تا جمعه ۹ صبح تا ۲ بعد از ظهر بازه وخیلی محدوده اما خیلی‌ ارزونه، شیر و کره و بستنی و نون داره، چند جور ماستِ میوه، یکی‌ دو جور غذای یخ زده، ۲-…

حسِ خوبِ خونه

بعضی‌ چیزا هست که یه حسِ خوبِ خونه به آدم می‌‌ده. بدونِ این که آدم آشکار به اون حس احتیاج داشته باشه، با داشتنش یه دفعه تهِ دل‌ِ آدم گرم می‌‌شه. وقتی‌ که یه پرده،پنجرهٔلخت و سردِاتاق رو می‌‌ پوشونه، وقتی‌ که زیرِ پا یه فرشِ نرمِ مهربون به جای زمینِ سردمی‌‌یاد، یا یه قالی که گل‌های کوچیکش تو رو به یاد خونه می‌‌ندازه.

پرده

اینجا خیلی‌ از خونه‌ها پرده و فرش نداره، به نظرم نداشتن پرده و فرش خیلی‌ خونه رو سرد و بی‌ روح می‌‌کنه. حتا به خونه حالتِ اداری می‌‌ده. من کرکره رو خیلی‌ دوست ندارم، همش فکر می‌‌کنم توی اداره نشستم انگار پرده به خونه یه حسِ امنیت می‌‌ده. توی اتاقم که الان توش کار می‌‌کنمیه پرده زده بودم، همون پرده‌ای رو که واسه خوابگاه دانشجویی دوخته بودم، با اومدنِ پرده، خیلی‌ حسِ دنجی بهم توی اتاقم دست داد. اتاق دوم هم پرده نداشت، اولش خیلی‌مهم نبود چون به عنوانِ هال ازش استفاده می‌‌کردم، اما بعد از نقل مکان از بالابلندی به روی زمین، حالا شده اتاق خواب و چون رو به کوچه ‌ست، نور چراغ‌های کوچه می‌‌افته توش و کر‌کره ها خیلی‌ به کم شدن نور کمک نمی‌‌کنن. چون پول نداشتم پارچه و میل پرده بخرم، مجبور شدم پرده این اتاق رو ببرم اون اتاق بزنم اما از اونجایی که اون اتاق دو تا پنجره داره، مشکل هنوز کامل رفع نشده و اگر نصفه شب بیدار بشم (مثلِ امشب) نور نمی‌‌ذاره که دوباره خوابم ببره. دوستم میل پرده اضافه داره، فردا می‌‌خوام ازش قرض کنم، یکی‌ از ملحفه ها رو به جای پرده بزنم بهش، بلکه بالاخره بتونم درست بخوابم.

خیالم جَمه، همه چی‌ خوبه...

یکشنبه عصر بود، داشتم آخرین ظرف‌های کثیف رو بعد از دو روز مهونی مداوم می‌‌ذاشتم توی ماشین ظرفشویی، یه جورِ مطبوعی خسته بودم. می‌‌خواستیم شام بریم خونه خواهرم. همین جوری که جمع و جور می‌‌کردم، یه دفعه یه تصویری اومد جلوی چشمم؛ بچه‌ها دارن بازی می‌‌کنن، صدای خندشون می‌‌یاد، ما خسته و راضی‌ از کار‌های روزمره یه روز تعطیل می‌‌خوایم بریم مهمونی، من کفش‌های پاشنه بلندمو پوشیدم، لاک زدم، به صدای خنده بچه‌ها گوش می‌‌دم، ظرف هارو از دمِ دست و بالشون جمع می‌‌کنم،انگار سال هاست که مادرم، بچه‌ها بزرگ شدن، می‌‌تونیم بذاریمشون خونه بریم به مهمونی دوستانه مون برسیم، یه حسِ خوبِ داشتنِ خونواده می‌‌ره زیرِ پوستم، نمی‌ دونم از کجا اما انگار که این حس رو می‌‌شناسم، شاید از توی فیلما، شاید از تماشا کردنِ خانواده‌های خوشبخت، نمی‌‌دونم از کجا.
با رضایت لبخند می‌‌زنم، دست می‌‌ندازم تو بازوی عشقم، درو قفل می‌‌کنیم، صدای کفش‌های پاشنه بلندم توی راه پله می‌‌پیچه، صدای خنده بچه‌ها هنوز می‌‌یاد. خیالم جَمه، همه چی‌ خوبه...