رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2012

آخرین روز سال

دیروز یه خونه خیلی خوب و بزرگ دیدیم، اولین خونه ای بود که رفتیم دیدیم، بقیه خونه هارو به رسم اینجا، همرو تو اینترنت دیده بودیم و از همون توضیحات و عکساش فهمیده بودیم که به دردمون نمی خوره، اونایی که اندازش خوب بود قیمتش گرون بود، اونایی که به پولمون می خورد خیلی خیلی کوچیک بود. من از جای کوچیک خیلی خسته شدم و همش دعا می کردم که یه جوری یه جایی گیرمون بیاد که خیلی سوراخ موشی نباشه. اکثر روزا ساعت ها می نشستم تو اینترنت دنبالکارو خونه می گشتم. چند تایی هم پیدا کردم که خوب بود ولی تا زنگ زدیم، اجاره رفته بود. این خونه رو خیلی اتفاقی ٢٨ ام پیدا کردم و دیدم اتفاقا همون روز آگهی شده. فوری زنگ زدیم با این امید که اجاره نرفته باشه، چون جاهایی که قیمتشون خوبه، خیلی فوری اجاره می رن. آگهیش عکس نداشت برای همین با کمی تا قسمتی ناامیدی رفتیم دیدیم چون اصلا نمی دونستیم چی انتظارمون رو می کشه، ده دقیقه هم دیر رسیدیم.
کسی که توش نشسته بود یه پسر ترک ٢٥ ساله ست با زن و دو تا بچه، تحصیلات دانشگاهی نداره و دوره گارسونی دیده و الان گارسون یه هتله ٥ ستارست، می گفت که اینجا به دنیا اومده اما اصلا مثل کسی ک…

نمی رسم بنویسم

مدت هاست که می خوام بنویسم، اما نمی رسم یا شایدم خستگی کارای دیگه نمی گذاره که بنویسم، گاهی نوشتن حال و حوصله می خواد، گاهی هم واقعا حال آدمو خوب می کنه.
سه هفته ایران بودیم، دید و بازدید و خرید و بارکشی و ترافیک. خیلی سفر پر از احساسی بود، یه مهمونی کوچولو گرفتیم، همه دوستای خوبم اومدن چقدر محبت کردن، چقدر کادو دادن، چقدر عشق و دوستی بود تو این سفر. اما خیلی هم خسته شدم. تجربه جدیدی بود بار اول متاهل سفر کردن. اصلا یه جور دیگه بود، انگار کمی دست و پام بسته بود.ترجمهٔ تمام وقتِ همه چیز برای شوهرم خیلی خستم می کرد، توضیح مداوم که این چیه و اون چیه و چرا هر چیزی اینجوریه و اونجوریه. شبا گاهی فک و گلوم درد می کرد. نمی تونستم به اندازه ای که می خوام به دوستام برسم یا به کارای خودم برسم یا حتا یه کتاب بخرم. حتا نتونستم به همه اونایی که می خواستم زنگ بزنم و لااقل صداشونو بشنوم. خیلی خیلی خسته شدیم، اما در مجموع سفر خوبی بود. الان سه هفته ست که برگشتیم و حسابی دارم دنبال خونه و کار می گردم.

بابانوئل وجود داره

دیروز روز خیلیشلوغی بود، ساءت ٩:٣٠ شب توی مترو نشسته بودم و داشتم خسته از کلاس رقص برمی گشتم. چشمم افتاد به ساک مقوایی ای که دست یه خانم جوون روبروی من تو ردیف بقلی بود، از این نقاشی های همیشگی کریسمس روش بود، یه بابانوئل مهربون با صورت خندون با یه عالمه هدیه دوروبرش. همینطوری که چشممو به اون عکسه دوخته بودم، کسی که جلوی من نشسته بود پیاده شد و یه آقایی جاش نشست، یه دفعه چشمم افتاد به آقاهه دیدم ای وای، این که همین آقاهه ست که رو ساک مقوایی یه! دوباره به ساک مقوایی نگاه کردم، دوباره به آقاهه نگاه کردم و خندیدم، اونم چشمش تو چشمم افتاد و خندید، این اتفاق چند بار افتاد. آقاهه یه پیرمرد مهربون و دوست داشتنی بود، با یه صورت آروم و رها، جثه بزرگی داشت و شکمش کمی گنده بود. ریش و سیبیلش مثل برف سفید بود و یه کلاه بامزه که گوشاشو پوشونده بود رو سرش بود. تمام شرایط یه بابانوئل واقعی رو داشت، فقط لباس قرمز تنش نبود. من تاحالا هیچ وقت یه بابانوئل واقعی ندیدم، اما عکسی بابانوئل همیشه مهربونه. واسه من خیلی لحظه جالبی بود انگار که یه دفعه یه کتاب قصه رو باز کنم و یه دفعه بابانوئل قصه از تو کتاب بپر…

عروس

ازدواج، اینجا تو تنهایی حال و هوای عجیب خودش رو داشت. چهارشنبه با یه دختر ایرانی که می شناسمش و قرتی و خوش سلیقه ست، رفتم چند تا لباس سفید دیدم که اینجا بیشتر به عنوان لباس شب و بال می پوشن تا لباس عروس چون دامناش سادن و خیلی پفی نیستن و دنباله هم ندارن. خانومه گفت برای پوشیدن لباس عروس باید از قبل وقت بگیریم. البته با این لباس هم اگر آدم تور بزنه به سرش همون لباس عروس می شه. قبلش تصمیم نداشتم لباس عروس بپوشم، می خواستم همینطوری یه لباس کرم یا سفید از توی لباسام انتخاب کنم و بپوشم، گفتم خبری نیست که، می ریم شهرداری عقد می کنیم، می یایم بیرون، کسی هم که به غیر از شاهدامون نمی یاد، خب چه کاریه شلوغش کنیم. بعدا می ریم ایران عروسی می گیریم. اما بعدش یه دفعه به دلم نبود که شلوار بپوشم، قرار شد یکی دو تا هم مهمون دعوت کنیم، هی قضیه برام جدی تر شد، گفتم یه لباسی، پیرهنی چیزی پیدا کنم که چیزی پیدا نکردم. خلاصه این که پنجشنبه شد و ما هنوز نه حلقه داشتیم، نه من لباس داشتم. پنجشنبه صبح رفتیم و تو ٢٠ دقیقه دو تا حلقه ساده نقره سفارش دادیم که گفت عصری بیاین بگیرین، عصری هم رفتیم اون دو تا لباسی رو…

چرا همچین می کنیم باهم؟!

بعضی ها تعجب می کنن که آدم چرا از دسته هموطناش شاکیه. آخه بعضی وقتا یه رفتاری می کنن یا یه حرفایی می زنن که آدم خیلی بهش بر می خوره. رفتم جلو به خانومه سلام کردم و دست دادم، می گه خانم نامزدیتون مبارک. قبل از این که دهنمو باز کنم و جوابشو بدم، یه لحظه با تعجب نگاش کردم که از کجا می دونه و یک ثانیه تو این فکر بودم و داشتم به فیس بوک فکر می کردم که یه دفعه گفت، فیس بوک واسه آدم دیگه آبرو نمی ذاره!!! من اصلا همینطوری از این حرف دهنم باز موند، بدون یک کلمه حرف، دستشو ول کردم و رفتم و اونم اصلا بدون این که منو نگاه کنه، به حرف زدنش با نفر پهلوییش ادامه داد. این اتفاق انقدر کوتاه بود که واقعا فاصله بین دو کلام بود اما من خیلی خیلی جا خوردم، از کی تاحالا نامزدی و ازدواج کردن بی آبروییه؟ این خانوم مثلا دکتره و یه انجمن فرهنگی داره اینجا و من هم صفحه شو لایک زدم. یک دفعه هم به تیلیش قباش بر خورده بود که چرا من ...ه جون صداش کرده بودم و خانم دکتر فلانی صداش نکرده بودم و ادب رو به اندازه کافی رعایت نکرده بودم! یعنی هر کاری می کنم، این حرفه از تو کله ام نمی یاد بیرون! چرا آدم نباید حرف دهنش رو که…

سورپرایز

دارم ازدواج می کنم، هیچ وقت فکر نمی کردم ازدواجم انقدر یه دفعه ای پیش بیاد. هنوز خودم کمی تا قسمتی سورپرایز و گیج و ویجم. اما خوشحالم که مرد زندگیمو پیدا کردم. آخر اکتبر عقد می کنیم...

رقص رقص

کلاس رقصم دوباره شروع شده، این چهارمین دوره ای یه که تو این کلاس شرکت می کنم. هر ترم آدم های بیشتری به این کلاس می یان. این دفع ٩٠ نفر عمده، اما چند نفر تا خار می منان، خدا می دونه. ترم پیش اولش ٦٠ نفر عمده اما آخر ٣٨ نفر تا اجرا موندن. 
روز اول باید از کنار هم رد می شدیم و بدون این که با هم صحبت کنیم، با چشم و ایما اشاره، با هم سلام علیک می کردیم. تمرین قشنگی بود، به آدم احساس خوبی می داد. بازم یک عالمه آدم از جاهای مختلف دنیا رو می بینم  یا حتا چهره های آشنایی رو که برای بار دوم، سوم یا چهارم هنوز تو این تیم هستن. مثل دخترکی که مادر فرانسوی داره، رنگ قرمز خیلی بهش می یاد و پاهای ظریفی داره یا اون دختره با موهای کوتاه بلوند که شاید سنش از من کمتره ولی خیلی خانم و پروفشناله، یه جوری جا افتاده ست، انگار که حداقل ٤٠ سالشه، اون پسر درشت هندی با موهای وزوزی که همیشه با کش می بنددشون یا کریستین که همیشه با سگش الویس می یاد، یا اون دختره که موهاش مثل "آن شرلی" نارنجی یه، یا  اون دختر دیگه ای که انگشت های استخونی بلندی داره و همیشه موقع رقص همه انگشتاشو از هم باز می کنه.        
این …

خبرهای جدید

خبر جدید این که برای بار سوم تو ٦ ماه اخیر، جای خوابمون رو عوض کردیم تا شیاد بهتر بخوابیم. من قدیم ها خیلی اهل انرژی مثبت و چاکرا ها، فنگ شوی و این حرفا بودم، اما از وقتی پامو گذاشتم اینجا، انقدر گرفتاری داشتم که همرو گذاشتم کنار. چند وقتی بود که دلم می خواست دوباره برام سراغ فنگ شوی، بخصوص بخاطر خواب های دری وری ای که این مدت می دیدم، ولی هی عقبش انداختم. آخر هفته بلاخره تخت رو جا به جا کردیم و الان یک هفته ست که خواب های دری وری نمی بینم و خیلی از عواقب کار راضیم، بخصوص که مجبور شدم یه سری از چیزهایی رو که ماه ها بود می خواستم مرتب کنم رو بلاخره سروسامون بدم. چهارشنبه رفتم "ای ک ا" و یه سری جعبه و چیزهای دیگه واسه نظم دادن به خونه خریدم والی به خاطر اینکه سنگین بود، نتونستم هر چی می خواستم رو بخرم و مجبورم دوباره برم.    
امروز برای اولین بار برای ناهار مهمون داشتم. کلی کار خونه کردم و کلی هم زمین آشپزخونه رو سابیدم. مهمونم ناهار لوبیا پلو خواسته بود. اون خیلی آشپزی نمی کنه و خیلی هم غذاهای ایرانی بلد نیست. لوبیا پلویی که امروز پختم، بهترین لوبیا پلویی بود که تا حالا پخته ب…

تولد وبلاگم

امروز تولد سه سالگی وبلاگمه. با این که مدتیه نمی رسم بنویسم، اما خوشحالم که جایی برای نوشتن دارم و خیلی برام جالبه که از امریکا، آلمان، استرالیا، کانادا و مالزی و ... مخاطب دارم.

مادر

من دلم برای مادرم تنگ می شه، اما شاید فقط برای قسمت هاییش که دوست دارم. گاهی دلم براش خیلی تنگ می شه اما تا بهش زنگ می زنم و شروع می کنه به حرف زدن، پشیمون می شم از این که بهش زنگ زدم، دلم می خواد یه بار بدون غرض، بدون حسادت، بدون قضاوت به حرفام گوش بده، به عنوان یه همدم. خیلی تو این سال ها باهم جر و بحث کردیم و حرف هامون رو زدیم، کی از دست کی ناراحته، چرا، چیکار کنیم که روابطمون بهتر بشه، اما هیچ وقت فایده نداشته، از دروغاش خسته شدم. دو هفته پیش که اینجا بود بهش گفتم من عاشقتم، به عشقت احتیاج دارم، دلم مادر می خواد، نه معلم، اما فایده نداشت. حرف های بدی رو که تو همه این سال ها بهم زده، نمی تونم فراموش کنم، بارها بخشیدمش اما تا می شنوم که هزار تا حرف پشت سرم زده، بازم دلم می شکنه. غصه می خورم از اینکه مادرم مرتب باعث می شه از خودم متنفر باشم.

جامعه ما، جامعه بعضی‌ ها

امسال این کارِ در به دریم با بچه ها از همیشه سخت تره، انگار که ١٠ سال پیرتر شده باشم، انگار دیگه توان پارسال رو ندارم. کار سخت و بدنی تو گرما، زیر آفتاب توی پارک، بعدم ٣ ساعت سرو کله زدن با بچه ها و دوباره کار بدنی. شاید هم به خاطر اینه که می بینم اینا یه آزادی و شادی و دست و دل بازی خاصی دارن تو کار با بچه ها. من انگار که اون جملات طلایی "خفه شو بچه"، "به تو چه بچه"، "این حرفا به تو نیومده بچه" هنوز پسِ سرمه، انگار که تو روح و جسمم کنده باشنش. انگار اونا نمی گذارن انقدر راحت کار کنم. 
مثلااینا به بچه ٣ ساله می گن، لیوانو از آب سطل پر کن بیار، بچه می یاره، بعد اینا خوشحال می شن، ذوق می کنن، هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می گن، جیغ و ویق می کنن، ولی اون آب آوردن بچه ٣ ساله، یا٤ تا خط رو کاغذ کشیدن بچه ٦ ساله، اون همه ذوق و هیجان رو تو من ایجاد نمی کنه (منظورم کار های ساده ای یه که هر بچه ای تو این سن ممکنه بتونه انجام بده). البته اینا با آدم بزرگ ها هم همینطور هستن، مثلا می گی رفتم پیاده روی، بازم هیجان زده می شن، آفرین و صد آفرین و باریکلا می…

زندگیم

از یه طرف زندگیم قاطی پاتی یه، تکلیف کار و ویزا و دانشگاهم معلوم نیست، به خیلی از کارای معمولی زندگیم نمی رسم،از کارهای کوچیک و موقت خسته شدم و دلم می خواد یه کار درست حسابی پیدا کنم که بتونم زندگیمو باهاش بگذرونم، 
نمی رسم وبلاگم رو بنویسم، گاهی مطالبی رو شروع می کنم و نصفه ول می کنم،  از بس که ذهنم شلوغه، نمی تونم مطالب رو تکمیل کنم. عادت ها و روتین زندگیم از دستم در رفته، از طرف دیگه زندگیم یکمی داره سرو سامون می گیره. 
فکر می کنم دیگه شریک راه و زندگیم رو انتخاب کردم و بلاخره باید بگردیم دنبال خونه، وسیله هم باید بخریم، منم که واقعاخستم از اسباب کشی اصلا فکرش رو می کنم، تنم می لرزه، ولی چاره ای نیست، اینجا رو باید خالی کنم. 
دیروز بلاخره بعد از ٦ ماه، وقت و حوصله کردم، جعبه گنده ای رو که  کنار اتاقم بود بریزم بیرون و دور ریختنی هارو جدا کنم، امروز هم دو تا کیسه نایلون گنده ای رو که کنارش بود ریختم بیرون. همین کار خیلی بهم آرامش داد، چون واقعا وجود این سه تا بسته که سرنوشتشون معلوم نبود، بعد از این همه مدت داشت کلافه ام می کرد. امروز عصر سر کار، سردرد خیلی شدیدی گرفتم، از سر کار که رس…

سفر

رفتیم سفر، یه جایی‌ که فکرشم نمی‌‌کردم حالاحالا‌ها برم، ۱۰ ساعت با ماشین توی راه بودیم تا اونجا. طولانی‌ترین سفری بود که تاحالا با ماشین رفته بودم. طبیعتخیلی‌ زیبا بود. هر روز که چشمامونو باز می‌‌کردیم، دریاچه سبز آبی رو می‌‌دیدیم. مامانم هم اومد و رفت. با همه بالا پاییناش خوب بود. کار دو هفته‌ای تابستونیم از دیروز شروع شده و باید هر روز بین ساعت ٢ تا ٧ توی پارک ها با بچه ها کار کنم. دیروز که خیلی گرم بود، ٣٧ درجه، امیدوارم فردا خنک تر باشه.

تفاوت

خانومه می‌‌گه‌، من هر کی‌ رو همون شکلی‌ که هست می‌‌پذیرم. اگر یه کسی‌ فکر می‌‌کنه باید موهاشو سبز کنه تا خودش باشه و احساسِ خوبی کنه، برای من اوکیه. چند درصد از ما ایرانیا مثلِ این خانومه فکر می‌‌کنیم؟

اوضاع بهتره

اوضاع بهتره، حقوق ماهیانه‌ام یه ۲-۳ ماهی‌ تمدید شد، همین خودش خیلی‌ خوبه چون احتمال داره بتونم تا سپتامبر پذیرش فوق لیسانس رو بگیرم که بتونم باهاش اجازه کارم رو دو برابر کنم. یه کار دیگه هم پیدا کردم که اصلا فکرشو نمی‌‌کردم که یروزی از همچینکاری پول در بیارم. دوستم صدا برداره و الان داره با یه انتشاراتی، یه کتابِ مصری رو به چند زبون تهیه می‌‌کنه. خوب از اونجایی که اصل کتاب عربی، چند وقتِ پیش ازم پرسید که آیا انقدر عربی‌ بلد هستم که بتونم متن رو با صدا تطبیق بدم و صفحه هارو پیدا کنم؟ من گفتم باید امتحان کنم، یکی‌ دو صفحه‌ای رو ورق زدم و تطبیق دادم و به نظرم کار خیلی‌ سختی نیومد. بعد بهم گفت که ساعتی بهم پول می‌‌ده تا کمکش کنم. اما کار سختتر و طولانی تر از اون چیزی بود که فکر می‌‌کردم. من تو مدرسه از عربی‌ بیزار بودم، فقط روخونی و کلمه ترکیبم خوب بود و از همینا نمره می‌‌آوردم، قواعد هیچی‌! مشکل اینجاست که ما هیچ وقت توی مدرسه، عربی‌ رو با گوش کردن و لیسنینگ یاد نگرفتیم و بنابراین من اصلا نمی‌‌دونستم که عربی‌ با یه عالمه لهجه‌های مختلف تلفظ می‌‌شه. گاهی گوینده‌ها چیز‌هایی‌ می‌‌گن که خیلی…

حالِ این روزای من

حالِ این روزای من یه حالِ عجیبه. سرگردونم.
از نظرِ مالی وضعم خرابه و هنوز یه کار درست درمون پیدا نکردم. بدبختی اینه که یه جورایی توی دورِ باطل افتادم. اجازه کارم تا یه سقفیه که باهاش فقط می‌‌تونم اجاره خونه و بیمه‌ام رو بدم. کار‌های کوچک مثلِ بیبی سیتری هم که می‌‌شه بدونِ اجازه کار پیدا کرد گیرم نیومده مدتیه. مرتب صفحه‌های کار رو تو اینترنت نگاه می‌‌کنم، خب بعضی‌ کار‌ها هم شرایطش بهم نمی‌‌خوره. کلی‌ هم این مدت این ور اون ور درخواستِ کار دادم اما تا الان چیزی مثبت نبوده.درس و دانشگاه رو هم که کلا بی‌ خیال شدم. یه مدتی‌ از زندگی‌ عشقولانه و دو نفری لذت بردم، حالا که دوباره اوضاع مالیم به شدت بی‌ریخت شده، افتادم به بدو بدو. راستش از این وضع خیلی‌ خسته شدم، دلم می‌‌خواد اقامتم درست بشه، یه سر و سامونی بگیرم، خونه زندگی‌ و خونواده داشته باشم، یه کار ثابت. چند تا دوست. همین چیز‌های معمولی‌ زندگی‌. 
بعضی‌ روزها دیگه حتا حالِ دنبال کار گشتن رو هم ندارم، انگیزه مو از دست دادم. یا باید یه کاری پیدا کنم که دقیقا حقوقش همینقدر باشه، که الان می‌‌گیرم و خیلی‌ به وضعم کمک نمی‌‌کنه، یا باید کاری باشه ک…

عروسی در سبزه و مه‌ (عروسی دهاتی خارجکی در یک نگاه)

دو هفته پیششنبه رفته بودم عروسی، عروسی کسی‌ که از نظر نَسَبی باید نزدیک باشه اما انقدر که همدیگرو نمی‌‌بینیم، کاملا با همدیگه غریبه ایم. خب من تا حالا اینجا نرفته بودم عروسی و از حال و هوا و قول و قرارای عروسی اینجا خبر نداشتم. ویلیج یا دهی‌ که عروسی توش بود یه جای خیلی‌ خیلی‌ سرسبزه و ۲ ساعت و نیم با اینجا که پایتخته فاصله داره و جزوِ جاهای تقریبا پرت محسوب می‌‌شه. روزِ عروسی یه روزِ بارونیِ پر از مِه بود. عروسی توی سالن بخشداری (ده) بود که برای مناسبت‌های مختلف به مردم اجاره داده می‌شه. قرار بود که عقد ساعتِ ۱۲ باشه بنابر این ما ساعتِ ۱۱ با عروس که از ساعت ۹ حاضر و آماده و بچه به بغل بود رفتیم اونجا. ساعت ۷ آرایشگر اومده بود خونه و موهای عروس رو توی کمتر از ۲ ساعت درست کرده بود. عروس ۲ سال از من کوچیکتره، دوماد ۴ سال، ۱۲ ساله که باهمن و دو تا هم بچه دارن، یه ۶ ساله و یه ۲ ساله.
عروس رو که می‌‌بردیم سالن، کلی‌ قوطی حلبی به ماشین بسته بودیم که خیلی‌ صدای با مزه‌ای می‌‌داد، البته توی اون ۵ دقیقه راه تا به سالن برسیم، همه قوطی هارو از دست دادیم و فقط یکیش تا آخر موند.
عقد خیلی‌ خسته کنند…

جونم بالا اومد

جونم بالا اومد تا امروز بالاخره اولین امتحان معماریم رو دادم، خوب هم شد به نظرم. اما خیلی‌ امتحان سختی بود، انگار که پروفسره به زبونِ مریخی کّلِ کتاب رو نوشته بود، خدا پدرِ اونی رو بیامرزه که خلاصه ش رو گذشته بود تو فروم دانشگاه اگه نه یه دو سه سالی‌ طول می‌‌کشید تا من کّلِ کتاب رو بخونم و بفهمم.البته اینم بگم که موضوعش خدایی جالب بود. بماند که کله‌ام اصلا یاری نکرد و دیروز سردردِ وحشتناکی‌ داشتم و با اون سردرد یه ۳۵ صفحه‌ای رو خوندم که بیشترین مقداری بود که تا حالا موفق شدم تو یه روز بخونم، امروز هم قبل از امتحان سردردم شروع شد تا چند ساعتی بعد از امتحان.
یکمی از نگرانیم کم شد چون اصلا نمی‌‌دونستم امتحانا چطور برگزار می‌‌شه. حالا همت می‌‌خواد که ۴ تا امتحان دیگه رو هم بدم.

فروشگاهِ رفاه خارجکی

سرِ کوچه پشتی‌، یه فروشگاهِ خیلی‌ خیلی‌ فسقلی هست اندازه یه اتاق. اکثرِ روزا از جلوش رد می‌‌شم که برم سوارِ مترو بشم. توش خیلی‌ خوب دیده نمی‌‌شه. چند باری هی فکر کردم خدایا این فروشگاهه چیه؟ بالاش نوشته فروشگاهِ اجتمایی‌ (عام المنفعه؟، بهزیستی). به نظرم می‌‌اومد که مثلِ سوپر مارکت می‌‌مونه. امروز از دوستم پرسیدم این چه فروشگاهیه؟! گفت فکر کنم واسه اقشارِ کم درآمده. از دانشگاه که برمی‌ گشتم رفتم توش، از خانومه پرسیدم اینجا چه جوری می‌‌شه خرید کرد، گفت کافیه حقوقت کمتر از این حد باشه، کارت شناسایی و برگه‌ سکونت و برگه‌ حقوقتو می‌‌یاری، یه کارت می‌‌گیری، ارزون تر از بیرون خرید می‌‌کنی‌. خوب مسلما حقوقِ من از نصفِ خطِ فقرِ تعیین شدههم پایین تر بود و کارت شاملِ حالم می‌‌شد، خانومهپرسید از جایی‌ کمکِ مالی نمی‌‌گیری؟گفتپسچطوریزندگی‌ می‌‌کنی‌؟! گفتم نمی‌‌دونم والا! دوییدم اومدم خونه، مدارکم رو برداشتم رفتم. خانومه بهم یه کافه هم داد! فروشگاه از دوشنبه تا جمعه ۹ صبح تا ۲ بعد از ظهر بازه وخیلی محدوده اما خیلی‌ ارزونه، شیر و کره و بستنی و نون داره، چند جور ماستِ میوه، یکی‌ دو جور غذای یخ زده، ۲-…

حسِ خوبِ خونه

بعضی‌ چیزا هست که یه حسِ خوبِ خونه به آدم می‌‌ده. بدونِ این که آدم آشکار به اون حس احتیاج داشته باشه، با داشتنش یه دفعه تهِ دل‌ِ آدم گرم می‌‌شه. وقتی‌ که یه پرده،پنجرهٔلخت و سردِاتاق رو می‌‌ پوشونه، وقتی‌ که زیرِ پا یه فرشِ نرمِ مهربون به جای زمینِ سردمی‌‌یاد، یا یه قالی که گل‌های کوچیکش تو رو به یاد خونه می‌‌ندازه.

پرده

اینجا خیلی‌ از خونه‌ها پرده و فرش نداره، به نظرم نداشتن پرده و فرش خیلی‌ خونه رو سرد و بی‌ روح می‌‌کنه. حتا به خونه حالتِ اداری می‌‌ده. من کرکره رو خیلی‌ دوست ندارم، همش فکر می‌‌کنم توی اداره نشستم انگار پرده به خونه یه حسِ امنیت می‌‌ده. توی اتاقم که الان توش کار می‌‌کنمیه پرده زده بودم، همون پرده‌ای رو که واسه خوابگاه دانشجویی دوخته بودم، با اومدنِ پرده، خیلی‌ حسِ دنجی بهم توی اتاقم دست داد. اتاق دوم هم پرده نداشت، اولش خیلی‌مهم نبود چون به عنوانِ هال ازش استفاده می‌‌کردم، اما بعد از نقل مکان از بالابلندی به روی زمین، حالا شده اتاق خواب و چون رو به کوچه ‌ست، نور چراغ‌های کوچه می‌‌افته توش و کر‌کره ها خیلی‌ به کم شدن نور کمک نمی‌‌کنن. چون پول نداشتم پارچه و میل پرده بخرم، مجبور شدم پرده این اتاق رو ببرم اون اتاق بزنم اما از اونجایی که اون اتاق دو تا پنجره داره، مشکل هنوز کامل رفع نشده و اگر نصفه شب بیدار بشم (مثلِ امشب) نور نمی‌‌ذاره که دوباره خوابم ببره. دوستم میل پرده اضافه داره، فردا می‌‌خوام ازش قرض کنم، یکی‌ از ملحفه ها رو به جای پرده بزنم بهش، بلکه بالاخره بتونم درست بخوابم.

خیالم جَمه، همه چی‌ خوبه...

یکشنبه عصر بود، داشتم آخرین ظرف‌های کثیف رو بعد از دو روز مهونی مداوم می‌‌ذاشتم توی ماشین ظرفشویی، یه جورِ مطبوعی خسته بودم. می‌‌خواستیم شام بریم خونه خواهرم. همین جوری که جمع و جور می‌‌کردم، یه دفعه یه تصویری اومد جلوی چشمم؛ بچه‌ها دارن بازی می‌‌کنن، صدای خندشون می‌‌یاد، ما خسته و راضی‌ از کار‌های روزمره یه روز تعطیل می‌‌خوایم بریم مهمونی، من کفش‌های پاشنه بلندمو پوشیدم، لاک زدم، به صدای خنده بچه‌ها گوش می‌‌دم، ظرف هارو از دمِ دست و بالشون جمع می‌‌کنم،انگار سال هاست که مادرم، بچه‌ها بزرگ شدن، می‌‌تونیم بذاریمشون خونه بریم به مهمونی دوستانه مون برسیم، یه حسِ خوبِ داشتنِ خونواده می‌‌ره زیرِ پوستم، نمی‌ دونم از کجا اما انگار که این حس رو می‌‌شناسم، شاید از توی فیلما، شاید از تماشا کردنِ خانواده‌های خوشبخت، نمی‌‌دونم از کجا.
با رضایت لبخند می‌‌زنم، دست می‌‌ندازم تو بازوی عشقم، درو قفل می‌‌کنیم، صدای کفش‌های پاشنه بلندم توی راه پله می‌‌پیچه، صدای خنده بچه‌ها هنوز می‌‌یاد. خیالم جَمه، همه چی‌ خوبه...

روز تولدم

امسال روز تولدم یه روز متفاوت بود. یه روزی که بهم خیلی خوش گذشت، یعنی در واقع به قلب و روحم خوش گذشت. اتفاقی که چند سال اخیر روز تولدم نیفتاده بود. 
پارسال که روز تولدم واقعا حوصله ام سر رفت! خوشالم که امسال روز تولدم برام پر از احساس های قشنگ بود و تنها نبودم و احساس تنهایی نکردم. کیک تولد کوچیک و نقلی پر از شمع های روشن توی تختم و میزِ پر از گل و خوراکی های خوشمزه توی حال، اولین چیزایی بود که روزم رو باهاشون شروع کردم. امسال من دو تا تولد داشتم. یه روزش در واقع تولد شناسنامه ایم بود که همیشه با تولدی که توی پاسپورتم نوشتم یکی یه به غیر از هر چهار سال یک بار که امسالم جزوش بود. بنابراین روز اولش مادر پدرم و دوستام از ایران بهم زنگ زدن و روز دوم اینجا کادو تولد گرفتم. روز اول اتفاقی از جلوی یه فروشگاه تُرکرد می شدم که یکی از اجزای جدا نشدنی تولدم رو دیدم! گوجه سبز! با خوشحالی به عنوان اولین کادوی تولدم یه بسته گوجه سبز خریدم چون خیلی ارزون نبود، یعنی اگر تولدم نبود نمی خریدم. اینجا گوجه سبز پیدا نمی شه و دو سال پیش فقط یک بار اتفاقی که رفتم فروشگاه تُرکی خرید، دست خانم فروشنده دیدم که …