رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از August, 2011

یادِ اون روزا به خیر

می‌ دونی دوستم، دلم برای اون روزا تنگ شده، برای روز‌های خوبِ  ۱۹ سالگی. وقتی‌ که می‌‌اومدم و شب پیشت می‌‌موندم. با هم کتاب‌های شعر رو ورق می‌‌زدیم و تا ۵ صبح برای هم شعر می‌‌خوندیم. اخوان، مشیری، سهراب، هرچی‌ که بود. گاهی توی تختت می‌‌نشستیم، من سرمو می‌‌ذاشتم روی پات و می‌‌گفتم چه نرمی، عینِ بالشت می‌‌مونی. تو هم می‌‌خندیدی. بعد تو تختتو می‌‌دادی به من و خودت می‌‌رفتی‌ رو زمین، پای تخت می‌‌خوابیدی. بازم با هم حرف می‌‌زدیم. انقدر که سپیده بزنه. منو تو سالِ اول دانشگاه بودیم، کلی‌ از شعر‌های کتاب‌های دانشگاهت رو برام می‌‌خوندی و ترجمه می‌‌کردی. اونوقت رود هنّ برامون خیلی‌ دور بود، و دانشگاهِ تو انگار که تهِ ته دنیا بود. می‌‌گفتی‌ عینِ مدرسه، بعد از هر ساعت تو دانشگاه زنگ می‌‌زنن. اونجا زمستون‌ها کلی‌ برف می‌‌اومد و تو می‌‌گفتی‌ که بچه‌ها تو حیاطِ دانشگاه، آدم برفی درست می‌‌کنن . یادِ اون روزی افتادم که تولدت بود، با سرویس از دانشگاه اومدی، من با یه کیکِ تولد با شمع‌های روشن تو اتاقت نشست بودم و تو ترسیدی. یادِ اون روزا‌هایی‌ که دیوانه وار، متن‌های من رو ساعت‌ها تایپ می‌‌کردیم و چه نابل…

* بنجنسان...

من یک سری ایده‌های خوب داشتم، برای آموزش به بچه ها. این ایده رو قبلا تو ایران پیاده کرده بودم و خوب جواب داده بود. فکر کردم که اینجا جای بازتر و بهتری برای این ایده هاست. یک سالِ پیش با یه دوست که تازه با هم آشنا شده بودیم و حرفِ همو خوب می‌‌فهمیدیم، ایده‌ام رو درمیون گذاشتم. گفت خیلی‌ کوله و خوشحال می‌‌شه که با هم این کارو انجام بدیم. منم فکر کردم خب تنهایی‌ خیلی‌ کارِ راحتی‌ نیست، بهش گفتم تو که مالِ اینجایی، دیگه مشکلِ اجازه کار و مالیات و هزار تا چیزِ دیگه رو نداری، حرف هم رو هم خوب می‌‌فهمیم، پس می‌‌تونیم خوب و راحت با هم کار کنیم. مدتی‌ گذشت تا این که وقت کردیم و نشستیم و ایده‌ها و کانسپتمون رو نوشتیم. قرار شد بدیم یه نفری که از این موضوع خبری نداره، کانسپت رو بخونه و نظرش رو بگه. من گفتم کانسپت رو می‌‌فرستم برای خواهرم تا بخونه، چون اون بچه داره و کلاس و ورکشاپ بچه‌اش رو زیاد می‌‌بره، می‌‌تونه خوب نظر بده. خواهرم سرش شلوغ بود، وقت نکرد بخونه. دوستم کانسپت رو برای یکی‌ از دوست هاش ایمیل کرد. بعد از مدتی‌ گفت که خیلی‌ خوشش اومده و گفت خیلی‌ کوله. چند وقت بعد دوستم گفت…

بیبی سیتری

پریروز صبح رو تا بعدازظهر پیش خانواده ایرانی‌ بیبی سیتر بودم و عصر رو تا شب پیش اون یکی‌ خانواده. باز هم نتونستم بفهمم چرا مادرِ ایرانی‌ به بچه هاش انقدر دروغ می‌‌گه‌؟! به پسرِ ۸ سالش گفته بود که من فقط فارسی بلدم تا پسرک مجبور بشه با من فارسی حرف بزنه، اما پسرک انگار که فکر می‌‌کردم من کرولالم، فقط آره یا نه می‌‌گفت که اونم: اوهوم به جای بله و اواوم به جای نه! پسرک با همان زبونِ کرو لالی با من شطرنج بازی کرد، بعد هم پینگ پنگ. مادرِ ایرانی انگار به بچه ش اطمینان هم نداشت چون وقتی‌ داشتم با پسرک شطرنج بازی می‌‌کردم و چند بار راجع به حرکت‌ها سوال کردم، مادرش از اون اتاق پرسید: تقلب می‌‌کنه؟! من گفتم: نه! من فقط بعضی‌ چیز هارو یادم رفته، مجبورم ازش بپرسم. 
جفتش رو سال‌ها بود که بازی نکرده بودم. پسرک خیلی‌ خوب بود، هم تو شطرنج، هم تو پینگ پنگ. خودش هم خوب بود، آروم و دوست داشتنی. هم سنّ و سالِ اون که بودم، با بابام شطرنج بازی می‌‌کردم. تا قبل از این که برم دبیرستان کلا با بابام خیلی‌ بازی می‌‌کردم. بازی‌های فکری مختلف. تو دبیرستان که بودیم، پینگ پنگ هم جزوِ ورزش‌هایی‌ ب…

دنیای رنگارنگ

وقتی‌ واردِ یه اداره بشی‌ که پشتِ میزش یه ایرانی‌ و یه سیاه پوست نشستن، یه ترک بهت سلام می‌‌کنه و یه اروپایی باهات حرف می‌‌زنه، وقتی‌ که لوسترشون از ترکیه است، فرششون ایرانی‌ یه، مبلشون از اروپاست. وقتی‌ که بچه‌ها از افغانستان و پاکستان و ترکیه و ایران و کوبا و رمانی ین، فکر می‌‌کنی‌ دنیا جای قشنگ و رنگارنگی یه. آدما مالِ هرجا که باشن، اگر بخوان، می‌‌تونن باهم خوب و مهربون باشن، می‌‌تونن با هم کار کنن ...

دَر به دَر!

کار جدیدم مدلش دَر به دَری یه! یعنی‌ ما یه تیمِ ۱۱ نفره ایم که هر روزی توی یه پارکی کار می‌ کنیم. توی پارک‌های محله‌هایی‌ که بچه‌های خارجی‌ هستن . بچه‌هایی‌ از خانواده‌هایی‌ با فرهنگِ پایین و سطحِ سوادِ متوسطِ رو به پایین. بچه‌هایی‌ که به آموزش و یادگیری شون یا اهمیت داده نمی‌‌شه، یا کم اهمیت داده می‌‌شه. توی هر پارک در مدتِ ۳ ساعتی که ما اونجا هستیم، بینِ ۸۰ تا ۱۰۰ تا بچه می‌‌یاد. ما توی هر پارک برای بچه‌ها یه پرسشنامه بی‌ نام پر می‌‌کنیم که آمار دستمون بیاد. ۹۰ درصدشون مادرهاشون یا خانه دارن یا مستخدم، پدرهاشون هم یا بی‌ کارن یا کارگرِ ساختمانی هستن. 
وقتی‌ این کار بهم پیشنهاد شد و عکس‌های سال‌های گذشته رو بهم نشون دادن، تو چشمام پر از اشک شد. از این همه چیز‌های خوب که بچه‌های مملکتم ندارن. سرِ تعظیم فرود آوردم جلوی این همه آدمی‌ که سختی‌ها رو به جونشون می‌‌خرن تا این بچه‌ها چیز یاد بگیرن. 
هر روز یک ساعت و نیم طول می‌‌کشه تا یه ونِ خیلی‌ بزرگ رو خالی‌ کنیم و یه چادر خیلی‌ بزرگی‌ و یه چادر کوچیک رو بر پا کنیم. صندلی هارو پیچ کنیم. زیرانداز هارو به هم وصل کنیم، جعبه هارو بچینیم.…

درس

روزِ آخر دیگه خیلی‌ از دستِ پسرک حرصم گرفته بود، هرچی‌ بهش می‌‌گفتیم لج می‌‌کرد. سرش داد کشیدم و گفتم اصلا آدم مزخرفِ تربیت نشد‌ه ای هستی‌! البته بعدش دلم براش سوخت. بعد از ناهار گارسنِ رستوران اومد پیشم و گفت که پسره بهش گفت جِ...! بعدم بهش یه تیک از غذاش رو پرت کرده! دیگه کفرم بالا اومده بود و دلم می‌‌خواست بابای پسره دمِ دستم بود تا می‌‌خورد، می‌‌زدمش! این روزِ آخر دیگه از دستش،جونِ هممون به لبمون رسیده بود. بهش گفتیم که به خاطرِ اینکه بچه‌های دیگه رو کتک می‌‌زنه، اجازه نداره باهاشون بازی کنه و باید بره روی نیمکت تنها بشینه، گوش نمی‌‌داد. هرچی‌ هم می‌‌کشیدیمش که باهامون بیاد، نمی‌‌اومد و در جهتِ مخالف زور می‌‌زد. همکار چشم آبی‌ مون که انگار تو چشم هاش پُرِ دریاست و متخصصِ تربیتِ کودکِ، اومد و گفت چه خبره؟ پسره هم مثلِ همیشه، همه چیز رو حاشا کرد. آقای چشم آبی‌ گفت بیاین همه با هم بدون فحش و کتک کاری بازی کنیم. شروع کرد با همه پسر‌ها یه بازی‌ای شبیه وسطی بازی کردن، پسره آروم گرفت و چون گفته بود که هیچ کاری نکرده، دیگه جرات نکرد دست از پا خطا کنه. آقای چشم آبی‌ اومد پیشِ منو گفت، حا…

نه از دستِ بچه ها، که از دستِ پدرمادرها، هیهات!

هفته پیش برای بچه‌های مهاجرین و پناهنده‌ها دو روز ورک شاپ داشتم. اینها بچه‌هایی‌ هستن که هنوز زبانِ محیط رو خوب یاد نگرفتن و توی مدرسه مشکل دارن، برای همین توی تابستون، یکی‌ دو هفته ای، هر روز می‌‌یان کمپ، صبح تا ظهر زبان یاد می‌‌گیرن و بعد نهار می‌‌خورن و بازی می‌‌کنن یا ورک شاپ می‌‌رن. بچه‌ها دو تاشون افغانی بودن، برادر، یکی‌ پاکستانی‌، دو سه تایی‌ از چچن، یه پسرِ ایرانی‌، یه دخترِ کره‌ای،از تایوان، تونس، کوبا، هند و خلاصه از جاهای مختلف. پسرِ ایرانی‌، زبانش از همه خراب تر بود، چیز‌های خیلی‌ ساده رو هم نمی‌‌فهمید، یکی‌ از پسر‌های افغانی، کوچکترین بود توی گروه، همه بچه‌ها گروه‌های دو سه نفری شدن، به پسرِ ایرانی‌ گفتم که بذار این کوچولوهه بیاد توی گروهِ شما، تو مواظبش باش، پسره گفت به من چه که مواظبِ این باشم! پسر کوچولو موند تنها، زودی خسته شد، دلش می‌‌خواست بره خونه اما من باهاش فارسی حرف زدم و سرشو گرم کردم و با هم یه کِشتی ساختیم که کلی‌ کیف کرد. با پسرِ ایرانی‌ که حرف زدم و پرسیدم کلاسِ چندمه، فهمیدم که دو سالیه اینجاست اما فقط مدرسه فارسی زبان می‌‌ره‌ که تعدادِ شاگردهاش خیلی‌ هم…