رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2011

مرتیکه خر!

این همه ساله در به در و عاشقشم، بعد رفتم ببینمش، گرفته کپیده، با اون قیافش!




از بالای ابر ها

از پنجره بیرون رو نگاه می‌‌کنم، گاهی بدم نمی‌‌یاد پنجره رو باز کنم، انگشتمو تُف بزنم و بگیرم بیرون، ببینم بعد از کدوم طرف داره می‌‌یاد. یا این که بگم آقا، قربون دستت، یه دقیقه بزن بغل، من یه عکس بگیرم! گاهی قسمتی‌ از منظره می‌‌ره‌ زیر بال و من حرصم می‌‌گیره که نمی‌‌تونم تمام منظره رو ببینم. تا جایی‌ که چشم کار می‌‌کنه، اثری از آدمیزاد هست. همه جارو راه‌ها به هم متصل می‌‌کنه، هر جا آب هست، زندگی‌ هم هست. به این کره خاکی فکر می‌‌کنم، با یا بدون وجود بشر. چرا انقدر آسمونو مه‌ گرفته؟ پس این عکس‌های به این خوبی و شفاف هوایی‌ رو چطوری می‌‌گیرن؟!



وقتی‌ آسمون و دریا یکی‌ می‌‌شن...

می رم سفر

فردا ظهر می رم سفر. چمدونمو هنوز کامل نبستم. انگار یه جوری آمادگی ندارم هنوز برای سفر. بازم خیلی خستم، می رم بخوابم به امید اینکه فردا صبح زود بیدار شم و کارهامو بکنم. این آمادگی نداشتن برای سفر برام تازگی داره، انگار یه ویژگی یه جدیدِ که نمی شناسمش.
هنوز برام یه جوریه که الان اینجا نشستم دارم سالت می‌‌خورم، فردا همین موقع اونجا، اما لابد با یه مخلفات دیگه!

رقص

"کاخ تنهایی‌" رو می‌‌خونم، احساس تنهایی‌ می‌‌کنم، صفحه ۱۵۲ بودم که رسیدم به سالن شیشه ای، ما توی سالن شیشه‌ای می‌‌رقصیم، مردم بیرون دارن می دون، سردشونه، خودشونو جمع کردن، بارون تند تند می‌‌یاد، بعضیاشون چتر دارن. ما می‌‌رقصیم، ما گرممونه. معلم مکزیکی مون کوچولو اِ، مهربونه، خوش اخلاقه، جدیه. شبیه گلشیفته است به نظرم. منو یه جوری نگاه می‌‌کنه که فکر می‌‌کنم چیزی بینمون هست، یه چیز مهربون. ما می‌‌رقصیم، ما می‌‌چرخیم، ما می‌‌خندیم اما من فکرم پیش حال و هوای این یکی‌ دو روزمه. هنوز ۴۰ دقیقه از کلاس مونده، اما من باید برم. دلم نمی‌‌خواد برم سر کلاس درس، اما مجبورم امشب برم چون باید تمرین هامون رو تحویل بدیم.دیرم شده،ساعت حدود ۸:۳۰ شبه. تاریکه، سرده، می‌‌‌یام بیرون، به نظرم می‌‌یاد بوی کباب ایرونی می‌‌یاد، گرسنمه، خیس می‌‌شم. سوار مترو می‌‌شم، صفحه ۱۷۰ می‌‌رسم به دانشگاه. ۱۰:۲۰ شب می‌‌‌یام بیرون، سرده، رگباره، اتوبوس این موقع شب دیر می‌‌یاد. یه ایستگاه رو پیاده می‌‌رم که زمان بگذره و کمی‌ گرم بشم. زیر یه سقف کوچیک وامیستم زیر نور، شروع می‌‌کنم به خوندن، کتابم کمی‌ خیس می‌‌شه. هنو…

خوابگاه دانشجویی

الان باید پاشم برم سرِ کلاس اما سرم درد می‌‌کنه و نشستم اینجا دارم سوپ می‌‌خورم .به شدت احتیاج دارم که چند خطی‌ رو اینجا بنویسم. از ۳ ماه پیش توی یه خوابگاه دانشجویی، جا رزرو کرده بودم، امروز بهم خبر دادند که یه اتاق خالی‌ شده. یه اتاق ۹ متری. خوشحال شدم، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می‌‌کردم. بعدش رفتم اتاق رو دیدم و قرارداد رو امضا کردم. راستش اتاقش کمی‌ تا قسمتی‌ مزخرفه. جا داره و کمد و تخت و میز داره اما پنجرش رو به یه دیوار باز می‌‌شه. انگار که آدم توی یه انباری باشه. اتاق توی یه آپارتمان کوچولوهه که یه اتاق دیگه هم داره و توی اون اتاق، دو تا پسر تُرک هستن . حالا باید اول مِی‌ اسباب کشی‌ کنم. وقتی‌ رفتم اتاق رو دیدم، کمی‌ ناراحت شدم. الانم یه جورِ ناراحتِ خوشحالیم، شایدم یه جورِ خوشحالِ ناراحتی‌. شاید کمی‌ خورد توی حالم به خاطرِ پنجره و ویو. بالاخره هر جا که آدم بره، یه سری عیب و ایراد‌هایی‌ داره دیگه. دیروز هم رفتم یه جای دیگه رو دیدم که از اینجا گرون تر بود، امکانات اینجا رو هم نداشت، بعدشم کلاسم دیر شد. نمی‌‌دونم چه صیغه‌ای یه که تقریبا هر دوشنبه مدرسه‌ام دیر می‌‌شه! دیروز فک…

جادماغی!

گاهی وقت‌ها که می‌‌رم فیزیوتراپی، نوبتم می‌‌افته توی اتاقی‌ که تختش سوراخ داره، سوراخی که من اسمش رو گذشتم جادماغی! این باعث می‌‌شه که تمام اون یک ساعت فکر من به سوالات خنده داری مشغول بشه که مدت هاست می‌‌خوام بنویسمشون. گاهی کل وقت رو به این فکر می‌‌کنم که اون کسی‌ که این تخت رو اختراع کرده، در چه حالی‌ این کارو کرده؟ آیا دماغ خودش خیلی‌ دراز بوده و همیشه با تخت درگیری داشته؟ آیا دکتری بودی که مریض هاش به شدت با تخت‌های بدون سوراخ درگیر بودن چون نمی دونستن که وقتی‌ دمر می‌‌خوابن، دماغشون رو چیکار کنن یا وقتی‌ به پشت می‌‌خوابیدن، نمی‌‌دونستن که با دسته گیسی که پشت سرشون جمع کردنچیکار کنن . اصلا یارو در چه حال و روزی بوده، آیا در حالی‌ که خیلی‌ از دست کسی‌ که تخت معاینه رو بدون سوراخ درست کرده عصبانی‌ بودهو داشته به پدر و مادر و هفت جدّ و آبادش فحش می‌‌داده، یه مشت حواله تخت کرده و اتفاقا تخت در اون نقطه ی بخصوص سوراخ شده، یا این که با تمام عصبانیتش یه چکش و یه جسم تیز برداشته و افتاده به جون تخت و در حالی‌ که با تمام قدرت چکش رو فرود می‌‌آورده، فحش هم می‌‌داده و عرق می‌‌ریخته؟ خلاصه ا…

نامه‌های نانوشته

خوشگلم دلم برات یه ذره شده، چه خوب بود که امروز صداتو شنیدم. توی صدات یه غمی بود، گفتی‌ که حالت گرفته بود این روزا. دلم گرفت، غصه ات اومد توی دلم دختر. چرا زنگ نزدی بهم؟ من ۲۰ ساله که در به درِ تو ام، عاشق تو ام. چرا از من دوری؟ چرا بیشتر بهم زنگ نمی‌‌زنی‌، چرا بیشتر دردِ دل نمی‌‌کنی‌، چرا بیشتر ایمیل نمی‌‌زنی‌؟ چرا وبلاگم رو نمی‌‌خونی؟ نگو تو که زندگی‌ منو می‌‌شناسی، آره می‌‌شناسم، می‌‌دونم، ۲۰ ساله که می‌‌دونم . یادته قدیما، تولد که می گرفتم، می گفتم فقط خودت بیا؟ دلم می خواست یک بار هم که شده، تو فقط مال خودم باشی دختر. اما بیا و وقت بیشتری به دوستی‌ مون بده، تو که می‌‌گی‌‌ دلتنگی‌ برام. تمام زمستان امسال، شالی رو که تو برام خریده بودی رو انداختم، شب ها لاکتابی رو که برام خریدی می ذارم لای کتابی که می خونم . کاشکی بیای پیشم و فقط من باشم و تو، مثل من که اومدم و مهمون تو شدم و دریا، توی خونه ی نوقلی ای که داشتی. کاشکی یه روز دوباره خونه دار بشی، من بیام خونت. بدون که دوستت دارم دختر، اندازهٔ ستاره‌های آسمون و اندازهٔ ماه که منو تورو به هم می‌‌رسونه.
..........................
سلام دخت…

سفر کردم

سفر کردم به دنیای کودکانه‌ای که می‌‌باید پر از رنگ بود، پر از عشق، پر از شور، اما نبود. من به دنیای کودکانه‌ای سفر کردم که نه توسط بچه ها، بلکه توسط آدم بزرگ‌هایی‌ اداره می‌‌شد که جز بیزینس و بازاریابی، چیز دیگه‌ای نمی‌‌فهمیدند. آدم بزرگ‌هایی‌ که مرز‌هایی‌ پر رنگ و محکم دور تا دور خودشون کشیده بودن. من به دنیایی سفر کردم که خشن و جدی بود، دنیایی که خراشم داد، خسته‌ام کرد، نا امیدم کرد. دنیایی که به من گفت راه دراز، بی‌ انتها و سختی رو در پیش گرفتم. چشمم به دنیایی باز شد که دلم نمی‌‌خواست بشناسمش.