رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2011

خودمریض/طبیب بینی‌ گاه به گاهی!

شاید همهٔ ما گاهی دوست داشته باشیم مریض شویم، بیفتیم روی تخت، خسته و درب و داغان بعد یکی‌ بیاید نازمان را بکشد، برایمان چایی بیاورد توی تخت، ناز و نوازشمان کند. اصلا ولو بشویم توی تخت و بشنویم که کسی‌ در آشپز خانه کار می‌‌کند، کاسه‌ کوزه‌ها را جابه جا می‌‌کند، فرنی درست می‌‌کند، قابلمه‌ای سر گاز می‌‌گذارد، چیز‌هایی‌ مثل سیب زمینی‌، هویج، گوجه فرنگی‌ یا کدو را خورد می‌‌کند و توی قابلمه می‌‌ریزد. بعدتر جعفری یا سبزی دیگری را خرد می‌‌کند و توی سوپ می‌‌ریزد، آب پرتقال می‌‌گیرد،مثل مادر یا پدری مهربان. اصلا خوشمان می‌‌آید که کسی‌ با یک سینی از در وارد شود که همهٔ این‌ها را توی آن گذشته باشد. سوپ با نارنج یا لیمو ترش تازه. خلاصه این که، گاهی مریض می‌‌شویم چون بدنمان این جوری حال می‌‌کند یا خودمان دلمان می‌‌خواهد لوس شویم. گاهی دلمان می‌‌خواهد کسی‌ باشد که برایش همهٔ این کار‌ها را انجام دهیم. گاهی نقش مریض حالمان را خوب می‌‌کنم، گاهی نقش طبیب. اما همهٔ این‌ها به شرطی است که در لحظهٔ‌ مناسب اتفاق بیفتد. یعنی‌ وقتی‌ مریض شوی که طبیبی باشد، وقتی‌ طبیب شوی که مریضی باشد. اگر مریض باشی‌ و کسی‌ که…

خوشبخت‌ترین پاهای دنیا

بعضی‌ خاطره‌ها انگار می‌‌رن یه گوشهٔ ذهن آدم قایم می‌‌شن. تا مدت‌ها هم نمی‌‌یان جلو. یکی‌ از اون خاطره ها، اتاق رخت کن کلاس باله مه‌. نمی‌‌دونم چرا چند وقت پیش یهویی اومد جلوی چشمم. اون اتاق کوچولوی پر از لباس که با عجله توش لباسامون رو عوض می‌‌کردیم، پاهای کوچولومون رو تندی می‌‌کردیم تو کفش‌های صورتی مون و با ذوق می‌‌رفتیم تو کلاس. خیلی‌ پیش می‌‌اومد که به کلاس فکر کنم، به سالن کوچیکی که توی یه زیر زمین بود. تو اون روزایی که همه چیز ممنوع بود و سال‌های جنگ بود. اون زیرزمین خودش یه بهشت بود. یه زیر زمین کوچولو که وسطش دو تا هم ستون داشت! آینه‌های سرتاسری و بار‌های سفید کنار دیوار ها. اصلا فکر می‌‌کنم کلاس باله خیلی‌ تاثیر مثبتی توی زندگیم داشته. این روزا خیلی‌ به معانی‌ اون درس‌ها فکر می‌‌کنم. نظم و دیسیپلین خاص کلاس، این که باید همیشه سرمو بالا بگیرم، حتا اگر دارم از درد می‌‌میرم. این که همیشه باید روبرو رو نگاه کنم، به همین دلیل باید به گوش هام اعتماد کنم و حرکاتی رو که معلم با صدای بلند می‌‌گه‌، انجام بدم، بدون این که بتونم کسی‌ رو الگوم قرار بدم.این که حرکات رو باید با افتخار و لب…

دوست داشتن یا دوست داشته شدن، مساله این است!

این روزا به دوست داشتن فکر می‌‌کنم، به دوست داشته شدن، به عاشق بودن، به معشوق شدن. به اینکه واقعا دوست داشتن چیه؟ عشق چیه؟ به این که فرقشون چیه؟ کدوم بیشتر ضربه می‌‌زنه، کدوم بهتره، قشنگ تره؟ مرز دوست داشتن کجاست؟ به این که گاهی چقدر دوست داشتن ساده و راحته، به این که چرا آدم باید محبتش رو از یه آدم مهربون دیگه دریغ کنه؟ چرا گاهی انقدر برای رابطه‌ها از خودمون سوال می‌‌پرسیم؟ کِی باید به خودمون بگیم واستا! دیگه نرو جلو! 
گاهی دلمو می‌‌زنم به دریا، هر چی‌ می‌‌گه‌ گوش می‌‌کنم، آغوشم رو برای دوستی‌ باز می‌‌کنم اما انگار هی‌ یکی‌ از توم ازم می‌‌پرسه: نکنه بد باشه؟ نکنه فلان باشه؟ نکنه بهمان باشه؟ چرا؟ چرا اینجا آدم‌ها اینطوری نیستن پس؟ ما درگیر چی‌ هستیم انقدر؟ تابو؟ مگه چه اتفاقی‌ قراره بیفته توی دوست داشتن؟! دلم لجوجه، اکثرا گوش نمی‌‌کنه به این حرف ها. با این که می‌‌دونه ممکنه ضربه بخوره از این که آدم‌های دیگرو خیلی‌ دوست داشته باشه، اما اونا به هموناندازه دوسش نداشته باشن. عاشق اینم که یاد یه خاطره که می‌‌افتم دلم قنج بره واسهٔ اون لحظات و این یعنی‌ دوست داشتنِاون خاطره، اون آدم، به همی…

آرزوی خواهر برادر

همیشه دوست داشتم یه داداش داشتم ۲-۳ سال از خودم بزرگ تر که مواظبم باشه، که تکیه گاهم باشم، یه خواهر داشته باشم هم سن و سال خودم، حتا شایدم دوقلو، موهای همو ببافیم، برای هم آرایش کنیم، با هم لباس بپوشیم بریم مهمونی، با هم بریم لباس بخریم، از همین کار‌های روزمره که دختر‌های نوجوون انجام می‌‌دن. آرزوی خواهر برادر هم سن و سال داشتن رو به دل‌ بچه‌هاتون نگذارین.

همینجوری

صبح ساعت ۱۰:۳۰ از خونه رفتم بیرون، رفتم خونه همکلاسی مهربونم که با هم تکلیف‌های عقب افتاده مون رو انجام بدیم. موقع انجام دادن تمرین‌های پیچیده کلی‌ می‌‌خندیدیم و آخر سر هم همه‌رو با هم انجام دادیم. برام چایی و قهوه و آب پرتقال آورد. تا ساعت ۴:۳۰ اونجا بودم، اگر من بودم لابد داشتم به این فکر می‌‌کردم که پاشم برای دوستم ناهار درست کنم، مگه می‌‌شه که سر ظهر بیاد و ۴-۵ ساعت پیش من باشه و بی‌ نهار بره. اما اون اینجوری نبود، خوب هم بود که اینجوری نبود، اینجوری وقت بیشتری رو با هم سپری کردیم، به کارهامون هم بیشتر رسیدیم، خوشحالم که اینجا هرچی‌ بیشتر از قبل یاد می‌‌گیرم که درگیر این چیزا نباشم. برگشتنه هوا خیلی‌ سرد بود، یعنی‌ درجهٔ هوا خیلی‌ پایین نبود اما سوز و باد بدی می‌‌اومد. هوای اینجام خیلی‌ وقتا منو یاد شمال می‌‌ندازه. سوزی که هوا داره انگار که بادیه که از روی دریا می‌‌یاد و آب سرد رو به صرت آدم می‌‌زنه. بوی چوب سوخته که همیشه نمی‌‌دونم از کجا می‌‌یاد و من عاشقشم، منو یاد بچگیم می‌‌ندازه و شمال، آرزوی گشت زدن توی شهرک، بازی کردن با بچه ها. یا اون روزی که برای اولین و آخرین بار با بچه‌…

برگشتم...

امروز صبحِ زود رسیدم، تقریبا تمام راه رو تا اینجا خوابیدم. شاید به خاطر این که خیلی‌ خسته بودم و شاید به خاطر این که به برگشتن و آرامش فکر می‌‌کردم. برگشتن به شهر مهربون و کوچیکم. همه جا ساکت بود، مثل همیشه، آرامش و سکوت. انگار که یک دفعه آرامش بهم هجوم آورد. انگار که تا به امروز روی آتیش نشسته بودم و یک دفعه یه سطل آب یخ ریختن روم، تو یه لحظه یادم اومد چقدر اینجا حالم خوبه.
به خونه کوچولوی نُقلیم اومدم. همهٔ درو دیوارش داره بهم آرامش می‌‌ده‌. اما به زودی باید اسباب کشی‌ کنم. جایی‌ که می‌‌رم اجارش ۳ برابر اینجاست. الان هرچی‌ دو دو تا چارتا می‌‌کنم می‌‌بینم که روزهای سختی در انتظاره که من باید محکم واستم و تحملشون کنم تا بگذرن. هرچی‌ حساب کتاب می‌‌کنم می‌‌بینم از این خونه که برم فقط حدود ۵ ماه می‌‌تونم اجاره پرداخت کنم. باید حالا فکر کنم ببینم چی‌ کار می‌‌تونم بکنم. فعلا که خیلی‌ خستم، فکر هام رو می‌‌گذارم برای فردا. الان فقط به خوبیها فکر می‌‌کنم. به آرامش اینجا، به سکوت، به مهربونی...
صبح که اومدم، دیدم برام پست اومده، یه مجله گرافیکی، ۳ تا نامه از بیمه، یه نامه با یه کتاب جیبی‌ و یه ک…

پرواز بر فراز آسمان

به خانه برگشتم، نه به آشیانه...

من آمدم، بالاخره ساعت‌ها پرواز کردم و برگشتم به خانه اما من پرواز کنان نیا مدم، من کشان کشان آمدم. من مثل سارا پر نکشیدم، من مثل پرستو‌ها به آشیانه برنگشتم، برای من آشیانه‌ای نبود. به خانه‌ای برگشتم که دیگر جایی‌ برای من ندارد، برگشتم به اتاق زشتی که دیگر مال من نبود و به من دهن کجی می‌‌کرد. نه، نه! این اتاق من نبود. اتاق من یک روز قشنگ‌ترین اتاق دنیا بود. برگشتم به خانه‌ای که آغوش گرمی‌ برای من نداشت، به خانه‌ای که مرا درگیر می‌‌کند، درگیر غم هایش، درگیر اشک هایم، اشک‌هایی‌ که هر روز توی کاسه سوپم می‌‌ریزند، اشک‌هایی‌ که هر روز توی لیوان چایی‌ام می‌‌چکند. اینجا جای من نیست، از اول هم نبود، کاش شکسته بود پای لک لکی که مرا به این خانه آورد. شاید هم واقعا پایش شکسته بود، خسته بود، دیگر نایی نداشت تا جلو تر برود، من را جلوی در این خانه انداخت و رفت، بی‌ فکر.  وقتی‌ نوشتم که برگشتن به خانه درد دارد، کسی‌ برایم نوشت: بی‌ ریشه! چقدر ایرانی‌‌ها راحت به هم فحش می‌‌دهند، راحت برچسب می‌‌زنند. بدون فکر، بدون مراقبت، بدون اینکه موقعیت کسی‌ را بدانند. خسته‌ام از انجام نشدن کارها، از دوندگی‌های بی‌ ج…