رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2011

شام

پیش غذا: ۷-۸ تا قاشق سوپ از دیروز.
غذای اصلی: لبو پخته یک عدد در زودپز، یک مشت سیب زمینی یخ زده و چند تا قارچ و ۱۰-۱۲ تا بلوط توی فر! 
چه ربطی داشت؟!

سورپرایز بزرگ

اونی که از سورپرایز گریه کرد، خواهرم نبود، من بودم. اون فقط شوکه شد. من سورپرایزهای زیادی از خواهرم گرفتم، بزرگترینش بلیت یه کنسرت بود. ۱۹ سال پیش، اولین و آخرین باری بود که باهم رفتیم کنسرت. کنسرتی که انقدر خاص و با ارزش بود که هنوزم می تونم پُزش رو بدم. خوبه که تو زندگی خواهربرادری، سورپرایز باشه. یه جوری رابطه هارو به هم نزدیکتر می کنه. 
خواهرم گفت به همون اندازه یی که من این چند روزه هیجان داشتم که زودتر شنبه بشه تا هدیه اش رو بهش بدم، اونم وقتی که من کوچولو بودم، هیجان داشته که من زودتر بیام اینجا تا آخرین مدل کفشی که اینجا همه بچه ها می پوشیدن و اون خوشش می اومده رو برای من بخره که خیلی هم گرون بود. 
تا حالا با خواهرم سوار هواپیما نشدم، این سورپرایز بعدیه برای من.

همچین ملتی که هستیم ما

ما از ایران زنگ می زنیم به رادیو فردا نظر می دیم، فحش می دیم، به آهنگ های ماه رای می دیم. زنگ می زنیم به بی بی سی، تو بحث ها شرکت می کنیم، زنگ می زنیم به آکادمی گوگوش، به ماهان و شهرزاد و امیر، رای می دیم. اما انقدر بی معرفتیم که سالی یه بار، یه زنگ به دوستمون که خارج از کشوره نمی زنیم که حالش رو بپرسیم. چون به خارج زنگ زدن خیلی گرونه و پول تلفنمون زیاد می شه! 

روزنگارِ یک خُلمَشَنگ!

امروز شیرگرم کنم رو کلی ناز کردم، کلی بوسش کردم. بعد شستمش و از شیرکاکویی که تازه خریدم و روش عکس یه موش کوچولوی ناز داره، ریختم توش. تا داشت شیرو برام گرم می کرد، هم کلی نازش کردم، هم با همزن دومش که توی یه سرپوش قُمبُلیِ خوشگل بود، کلی دالی کردم و ذوق کردم.

یادم رفته بود

یادم رفته بود وارد یه رابطه جدید شدن گاهی چقدرترسناکه، یادم رفته بود چقدر ناشناخته و غیر قابل دسترسه. یادم رفته بود چقدر مشکله. وقتی که به عنوان زن یا مرد، از کسی خوشت می یاد، ممکنه ترسو بشی، ممکنه فکر کنی چطوری برم جلو؟ چی بگم؟ از کجا معلوم اون از من خوشش بیاد؟ اصلا چند سالشه؟ پارتنر داره یا نه؟  اصلا از کجا شروع کنم؟ چی بگم؟ سلام کنم؟! بروبر نگاش کنم؟ سال ها بود که یادم رفته بود یه شروع دوباره چقدر می تونه ترسناک باشه...

سورپرایز

من عاشق سورپرایزم. تعداد دفعاتی که بقیه منو تو زندگیم سورپرایز کردن، به تعداد انگشتهای دوتا دستم نمی رسه. اما حساب دفعاتی که من بقیه رو سورپریز کردم، از دستم خارج شده. دلم می خواد روزی بیاد که یک عالمه سورپرایز بیاد تو زندگیم.
یه سورپرایز خیلی بزرگ برای خواهرم دارم، انقدر بزرگ که هیچ وقت خودم تصورش رو نمی کردم بتونم همچین کاری برای خواهرم بکنم. دو سه روزه که خودم از خوشحالی دارم بالا پایین می پرم و روز هارو می شمرم تا شنبه عصری بشه و خواهرمو ببینمو پاکت سورپرایز رو بذارم تو دستش. اصلا هیچ تصوری ندارم که عکسل العملش ممکنه چی باشه، یا چی بگه، فکر می کنم گریه کنه. خیلی هیجان دارم.   

چشمانِ گرد، دهنِ باز!

این روزا همش دهنم بازه، چشمام گِرده! و شاید صدای افسوام هم بلند. این روزا  ندیدبدیدم. 
روزهای اول اکتبر هم که دانشگاه جدیدم شروع شد، چشمام گِرد می شد، وقتی فضای بزرگ و درندشت دانشگاه رو می دیدم، وقتی سرِ کلاسی می رفتم که خیلی بزرگ بود و ۵۰۰-۶۰۰ نفر توش نشسته بودن، سالن پله پله است تا همه بتونن خوب ببینن و چپ و راست، هر طرف ۱۰ ردیف نیمکت داره. وقتی استاد برای درس دادن، میکروفون به گردنش می نداخت، وقتی که با پروژکتور، جالب ترین تصاویر رو روی دیوار می نداخت یا فیلم نشون می داد، وقتی برای هر درس اختصاصی، استادی از همون تخصص از یه دانشگاه یا دانشکده دیگه می اومد، وقتی که برای یکی از درس های عملی به ۱۸ تا گروه ۳۳ نفری تقسیم شدیم، وقتی که اون ۱۸ تا استاد خودشون رو خیلی بامزه معرفی کردن و همه خندیدن. تمامِ اون مواقع همچشمام گرد بود و دهنم باز. دو هفته پیش پنج شنبه بعدازظهر که داشتم می رفتم سر کلاس، توی آسانسور یادم رفت طبقه ۳ رو بزنم، یکی از هم کلاسی هام تو آسانسور بود، فکر کردم اون زده، اما آسانسور به جای طبقه ۳، رفت طبقه ۴. من می خواستم برگردم که هم کلاسیم گفت از اینجا هم راه داره. دنبالش رف…

گرمِ گرم

نسبت به سه روز بد گذشته، امروز روز خوبی بود. اول که بیدار شدم هنوز کمی کسل و کلافه بودم. اولین کاری که کردم امدم سراغ وبلاگ و شروع کردم به نوشتن و به مرور حالم بهتر شد. امروز تونستم سه تا پست بنویسم. 
مجبور بودم کلی کار کنم. دوباره خانم طراح اومد و نتیجه کار رو نگاه کرد و رفت و من دوباره حسابی مشغول شدم، با خواهرم هم تلفنی صحبت کردم که خیلی خوب بود و کلی آروم تر شدم. در حالی که درام شده بود، از در رفتم بیرون. هوا به شدت سرد بود و سوز سرد می اومد. در حالی که واقعن داشتم یخ می زدم، رفتم پیش کسی که باید مزد یه کار قدیمی رو بهم می داد. خوشحال و خندان، با کیف پر از پول زدم بیرون. فکر کردم بیخودی تو این سرما برام سر کلا دانشگاه که چه کنم؟! سر راه رفتم شیرگرم کنی رو که ماه ها بود می خواستم بخرم، خریدم. خیلی هم خوشگله، اینم عکسش. 
بعد رفتم از یه مغازه که تاحالا جرات نکرده بودم برم توش بس که کلاه هایی که پشت ویترین گذاشته گرونه، دو جفت دستکش برای خودم خریدم. مغزش خیلی بزرگ بود و فقط کل و شال و دستکش داشت، البته کلاه قسمت اعظم مغازه بود. تاحالا همچین مغازه ی نادیده بودم. کلی کیف کردم رفتم توش. تا…

سه روز بد آخر هفته

سه روز آخر هفته، روزهای بدی بودن. هر کدوم به شکلی. گاهی هست که آدم ظرفیتش از ناملایمات پر می شه و کافیه که یکی یه پِخی کنه، تا تمام روز آدم بریزه به هم یا آدم بزنه زیر گریه. جمعه که با اون بچه پرو و بی ادب گذشت.
شنبه برای اولین بار یه مشتری که دوست خانم همخونه مه و طراح طلا و جواهر و زیورآلاته برای کار گرافیک اومده بود خونم که دوست خانم همخونه مه. خیلی هم  اعصاب نداشت و عجله ای بود. بر عکس اون، من تمام وقت سعی می کردم آروم باشم ولی بعد از ۵ ساءت که اینجا بود، منم یه جوری کلافه شده بودم و فکر می کردم مُخم دیگه نمی کشه. بعدازظهرش یه دوست اومد پیشم. من از بچگی با آدم هایی که وقتی می یان به همه چیز دست می زنن و همه چیز رو به هم می ریزن، مشکل داشتم، همشیه منو کلافه می کردن و می کنن. آدم هایی که مرزشون رو نمی شناسن، آدم هایی که شوخی های خرکی می کنن، شوخی های دستی، نیشگون می گیرن یا انگشتشون رو عین سیخ تو یه جای آدم فرو می کنن. آدم هایی که به معنی واقعی  کلمه، زبون نفهمن. آدم هایی که وقتی ازشون خواهش می کنی توی خونت کفششون رو در بیارن یا مثلا روی تختت نشینن یا هر چیز دیگه ای که باهاش مشکل دا…

تصویر سازی

تصویر سازی همیشه با روح من به طرز عجیبی عجین بوده، اصلا انگار از روز ازل با من بوده. انگار که همیشه توی وجودم بوده. تصویر سازی گاهی منو بین خیال و واقیعت گیر می اندازه. انگار گاهی نمی دونم خیال کدومه، واقیعت کدومه. تصویر سازی، من رو بین سبک ها گیر می ندازه. سبک هایی که به هم هیچ ربطی ندارن. به این فکر می کنم که چطوری می تونم این سبک های بی ربط رو به هم ربط بدم. دلم می خواد طرح هم ساده باشه، هم شلوغ، هم پر از رنگ باشه هم رنگ های کمی توش استفاده شده باشه! خوب این ها کنار هم جمع نمی شه. برای کار نهایی خوب، خیلی برام سخته که یه سبک رو انتخاب کنم و به اون سبک وفادار بمونم و جلو برم. همیشه یه جایی گیر کردم، اون وسط ها، اون کنار ها. گاهی حتا عقب موندم، از خودم، از تصویر سازی ها. گاهی واقیعت رو فقط همون طوری که خواستم دیدم و اینو می شه تو طرح هام دید. تصویر سازی برای من یه چالش بزرگه، یه درگیری شخصی قدیمی با هویت. با واقیعت و رویا. با این که من واقعا کدوم یکی از این هام؟ سفیدم با راه های سیاه، یا سیاهم با راه های سفید؟! رنگییم یا گُل گُلی؟ شلوغم یا آروم؟ ساکتم یا پرحرف؟ بدجنسم یا مهربون؟ پررو…

بچه پرروِ بی‌ ادب

جمعه رفتم ببی سیتری پیش اون دوتا بچه شیطونای حرف گوش نکن. ۶ ساله هه پرروتر و به شدت بی ادبه، خیلی خودسره و تقریبا هر چی که بهش بگی، می گه نه و کار خودش رو می کنه، انگار نه انگار که اصلا چیزی شنیده. برای هیچ چیزی هم عادت به اجازه گرفتن نداره، حتا وقتی چیزی می خواد نمی گه و خودش می ره مدت ها کشو هارو می گرده و کل خونه رو به هم می ریزه و آخر هم پیدا نمی کنه. از مدرسه برشون داشتم و حدود نیم ساعت تا خونه پیاده روی کردیم. سر راه بچه ها کمی توی زمین بازی سرسره سوار شدن. من دلم نمی خواد سختگیر باشم، تمام تلاشم رو می کنم که همه خواسته های بچه هارو تا جایی که نابه جا نباشه، اجرا کنم و بهشون الکی غر نزنم. دوست دارم بچه هایی که من ازشون نگهداری می کنم، باهام خیلی خوشحال و راحت باشن.
وقتی رسیدیم هر کی رفت پی کار خودش. منم رفتم تو آشپزخونه که یه چیز خوراکی پیدا کنم که باهاش بتونم برای بچه ها غذا درست کنم. پسره اومد و از کابینت رفت بالا و شکلات برداشت، ازش خواهش کردم که نخوره چون طبق گفته مادرش اجازه نداره و من هم دارم یه غذای خوشمزه درست می کنم. فحش داد، نمی خط بیاد پایین، شکلات رو هم نمی داد. من مج…

بچه، بچه است

دو هفته پیش برای اولین بار با بچه های نوجوون ۱۳ تا ۱۸ ساله کار کردم، اولش فکر می کردم که کار راحتی نیست. اما خوب بود و امیدوارم که دوباره بتونم با این گروه سنی کار کنم تا بهتر بشناسمشون. من که نوجوونی نکردم، چیزی هم از اون دوران یادم نیست. مسلما می تونم چیزای زیادی ازشون یاد بگیرم.  
هفته دیگه باز تمرین مادر بودن می کنم. می رم دنبال بچه ها مدرسه، می برمشون کلاس تنیس، بعد خونه. بهشون غذا می دم، باهاشون بازی می کنم. دو تان، ۶ ساله و ۸ ساله. خیلی هم شیطون. دختره خیلی نازه، همون اول تا نشستم با مادرشون حرف بزنم گفت:"یه اسب برام می کشی؟".
نمی تونم بفهمم آدم هایی رو که حتا حوصله یک ساعت سرو کله زدن با بچه هارو ندارن، بعد می خوان بچه دار بشن. همش هم می گن بچه خودمون که بیاد، فرق می کنه! خوب بچه، بچه است دیگه. بچه خود آدم ممکنه از جهاتی راحت تر باشه چون قلقش دستت می یاد. خیلی سخته که آدم بدون تمرین بچه دار بشه، مادر خوبی هم بشه. انگار که بخوای بدون تمرین و نرمش، بری توی مسابقات دو المپیک شرکت کنی!

خواب بود

پریشب خواب می دیدم تنها و ناراحت یه جا نشستم، روی یه نیمکت یا ایستگاه اتوبوس، یه جایی که منتظر بودم انگار. یه پسری اومد واستاد جلوی من. دوستاش گفتن بیا بریم، گفت نه، بهش خندیدن، اهمیت نداد، اونا رفتن، پسره موند. آروم اومد تو چشمام نگاه کرد، گفت چیه؟ چی شده؟ بغضم ترکید. نگاش کردم، صبور بود. فکر کردم چقدر به این نگاه احتیاج داشتم، به این که کسی این طور بپرسه چته؟ چطوری؟ (همینطوری هم اولین دوستیم توی ۱۹ سالگی شکل گرفت. بین من و کسی که توی چشمام نگاه کرد و گفت: "تو چته؟"، در حالی که من داشتم غش غش می خندیدم. نگاش کردم و تو چشمام پر از اشک شد).
فرداش همدیگرو دیدیم، توی دانشگاه بود انگار، بازم تو چشمام نگاه کرد. می خواست بدونه چرا گریه کردم. بار دومی بود که می دیدمش، نمی شناختیم همو اما احساس کردم می تونم بهش اعتماد کنم. گفت می خوای بلاخره یکی در کنارت باشه؟ همدیگرو نگاه کردیم، با خنده و سر، قبول کردم و انگار کمی خجالت کشیدم. دو تا دختر دیگه نشته بودن که انگار هم کلاسی های مشترکمون بودن یا کسایی بودن که هم منو می شناختن، هم اونو. بهشون گفت ما باهمیم. دخترا یه نگاه به من کردن، یه نگ…

اولین کدوی ترسناک دوست داشتنی من