رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از October, 2011

خورشید با آسمون آبی

۳-۴ روزه که خورشیدو ندیدم. آسمون تمام روز سفید سفیده. دوستم می خواد بره کوهستان.  صبح ساعت ۹:۳۰ بود، هنوز تو رختخواب بودم، تا تلفنمو روشن کردم زنگ زد. گفت یه ساعت دیگه می یام دنبالت. در عرض ۵۰ دقیقه چمدون بستم، لباس پوشیدم. لباس هارو از رو بند جمع کردم. ظرف های شسته رو گذشتم سر جاش، چند تایی بشقاب شستم، گازو پاک کردم و حاضر شدم. از این سر خونه به اون سر می‌‌دویدم.خودم مونده بودم که چطوری به این زودی حاضر شدم! بعدشم اون کمی دیر کرد و من برای خودم یه کره عسل درست کردم. تا حالا نشده بود به این زودی برای سفری آماده بشم، اما خیلی‌ به یه سفر احتیاج دارم،می خوام  برم خورشیدو ببینم، با آسمون آبی.

حالِ تو قوطی

آخه از اون ور دنیا زنگ می زنی، حال منو می کنی تو قوطی چه کنی؟ هان؟ به خدا همه شب کابوس می دیدم، با سردرد بیدار شدم. این روز ها همش فکر می کنم کجای روحم سوراخه؟ از کجاشه که این همه انرژی می ره بیرون؟ چرا انقدر له و داغونم. می دونم که  تهِ تهِ روحم سوراخه. تو سوراخش کردی، از همون اولِ اول، هر روز سوراخشو گشادتر کردی. تمام روح و اعصابمو اسیدپاشی کردی. بعد هی نشستی نگاه کردی. هی گفتی وا! چرا خسته ای؟! برو دکتر، مریضی، یه  چیزیت کمه. و من همیشه یه چیزیم کم بود. چیزی که دکتر پیداش نمی کرد. چیزی که تو نمی دیدیش، خیلی ها نمی دیدنش. هنوزم کمه، هنوزم خسته ام. باری که رو شونه هام گذشتی، ۱۳-۱۴ ساله که رو شونه هام سنگینی می کنه و فشارشون می ده. تو که برش نداشتی، فقط سنگین ترش کردی. هی توش چپوندی، این گوشه، اون گوشه. شونه درد آزارم می ده، زندگیمو سخت می کنه. دستامو دوست دارم. بلدم خوب ازشون استفاده کنم، اما درد نمی ذاره. گاهی نمی تونم برقصم، دستم خواب می ره. گاهی نمی تونم نون بِبُرم، توان ندارم، روزایی بود که سرمو نمی تونستم بشورم چون دستام خواب می رفتن. می دونم که کوله بارو نمی بینی. می دونم که نم…

آدمیزاد

آدمیزاد همیشه برای من موجودِ جالب و عجیبی‌ بود. گاهی از کارهایی‌ که می‌‌کنه در حیرتم، گاهی از کشفیاتش دهنم باز می‌‌مونه. گاهی فکر می‌‌کنم آخه چطوری یه کسی‌ برای اولین بار چنین ایده‌ای به فکرش رسیده، به فرهنگ‌های متفاوت، زبان‌های متفاوت، این که چطور به وجود اومدن، چرا آدم‌ها انقدر زبان‌های متفاوت برای صحبت کردن دارن، فکر می‌‌کنم.همیشه کلی‌ سوال تو کله مه که خیلیش به آدمیزاد مربوط می‌‌شه. گاهی به روابطِ بینِ آدم‌ها فکر می‌‌کنم. اینکه چقدر رابطه‌ها متفاوت و گاهی حتا عجیب هستن. به سؤاستفاده عاطفی (ابیوزِعاطفی) فکر می‌‌کنم، این که چطور و چرا پیش می‌‌یاد. به آدم‌هایی‌ که از هم متنفرن، اما با هم زندگی‌ می‌‌کنن. به آدم‌هایی‌ که خودشون رو مالکِ بچه هاشون، عشقشون یا هر کسِ دیگه‌ای می‌‌دونن.





قابلمه جادویی

یه افسانه‌ای بود راجع به یه دیگِ جادویی که خودش هر روز پرِ غذا می‌‌شد (تو اینترنت گشتم پیداش نکردم). حالا واسه من اونجوریه. یه قابلمه کوچولو هست مالِ خانومِ صاحب خونه، من توش غذا درست می‌‌کنم، غذاش تموم شد دوباره می‌‌شورمش یه غذای دیگه توش درست می‌‌کنم. سوپ تموم می‌‌شه، غذای هندی می‌‌یاد، اون تموم می‌‌شه شلغم می‌‌یاد، اون تموم می‌‌شه شیربرنج می یاد، اون تموم می‌‌شه پاستا میاد :)

گیس بریده‌ها

اون گیس بریده‌ها بودن که ایده‌های منو دزدیدن، دوباره برداشتن لوگو منو گذاشتن تو وبلاگشون! رو که نیست ماشالا! امروز می‌‌رم سوکشون کنم، بعد می‌‌یام تعریف می‌‌کنم چی‌ شد!
........
زنگ زدم به مسول اون موسسه ای که هزینه وسایل رو می دادن، بهش همه چیز رو گفتم. خوب به حرفام گوش کرد و تشکر کرد که اجازه داشته همه چیز رو بدونه! گفت باهاشون راجع به این مساله صحبت می کنه. حالا کِی، نمی دونم و اصلا نمی دونم که فایده ای داره یا نه. اما چیزی که منو ناراحت می کنه استفاده از لوگو نیست، لوگویی که شاید یک ساءت وقت منو گرفته باشه، بلکه این پررویی و گیس بریدگیشونه که منو اذیت می کنه. این که این اروپایی ها خوب حالیشون می شه وقتی که آدم بهشون می گه که اجازه نداری این کارو بکنی، حسابی حساب کار دستشون می یاد و واقعا رعایتمی کنن. چون اگر کسی از لحاظ قانونی اقدام کنه، می تونه پدرشون رو در بیاره. این منو اذیت می کنه که همچین رفتار می کنن، انگار همه کارشون درست و عالیه و هیچ اشتباهی هم مرتکب نشدن.

قوری

قوری نداشتم، چند بار هی‌ فکر کردم لازم ندارم، بدونِ قوری هم می‌‌شه سر کرد، چرا بخرم؟ چند باری همینطوری که رد می‌‌شدم چند تایی‌ قوری دیدم و به نظرم اومد که گرونه. امروز اما پشتِ ویترینِ یه مغازه نقلی، یه قوریِ خوشحال با رنگ‌های سرخپوستی دیدم که انگار مالِ من بود، انگار منتظر بود برم تو، بغلش کنم بیارمش خونه. یه قوری گُنده. می‌‌شه یه ایل رو باهاش چایی داد! وقتی‌ که داشتم اون مسیرو بر می‌‌گشتم، دوباره نگاش کردم، گفتم هر چند باشه، می‌‌خرمش. رفتم تو، بهش دست زدم، تو گوشم گفت من مالِ توام. عشق بود در نگاهِ اول. گفتم می‌‌خوامش، خریدمش واسه هدیه خونه نویی به خودم! گفتم عیب نداره، امشب ۳ ساعت می‌‌رم بیبی سیتری، پولش در میاد. خانومه پرسید لیوان هاشو نمی خوای‌؟ لیوانهاشم قشنگ بودنو گرون. لیوان‌ها اما درِ گوشم چیزی نگفتن. اومدم جعبه قوری رو بذارم تو ساک پارچهایم که خانومه گفت آخی چه نازه، حتمن بچه ها روشو نقاشی کردن، روم نشد بگم که نخیر خانم، بنده خودم با انگشت روشو نقاشی فرمودم که مثل نقاشی بچه ها بشه! تو خونه قوری موشستمش، نازش کردم، الان داره خشک می‌‌شه. از اون چیزایی‌یه که من هر روز به خاطرش …

خسته ام، خسته

نمی‌ دونم چرا انقدر خسته ام. هرچی‌ می‌‌خوابم انگار فایده نداره، حسابی‌ له ام، تمام بند بندِ وجودم خسته است. همه مفصل هامو حس می‌‌کنم بس که خستگی توشونه، مدت هاست حتا سراغِ ریدر نرفتم تا دو خطی‌ بخونم، اصلا جون ندارم. الان ۲۱ روزه که از سفرِ در به دریم برگشتم، اما انگار اون همه در به دری‌های تابستون و اون همه کار، هنوز توی‌ جونمه. توی این سه هفته، به غیر از یه روز کارِ گرافیک و یه بعدازظهر بیبی سیتری، کارِ دیگه ای‌ رو قبول نکردم. هنوز کلی‌ اسباب اثاث تو اتاقم هست که بعد از اسباب کشی‌، نرسیدم جا به جاشون کنم.
۳ هفته می‌‌شه که دانشگاهِ جدیدم شروع شده، هنوز جا نیفتادم، هنوز کلاس هام پس و پیشه، هنوز نمی‌‌دونم چی‌ به چیه. توان ندارم. جلسه اول که رفتم سرِ کلاس، از بزرگی‌ کلاس و پر بودنش دهنم باز موند، نزدیکِ ۶۰۰ نفر سرِ کلاس بودن! استاد با میکروفنی که انداخته بود گردنش درس می‌‌داد. خیلی‌ برام تجربه جالب و جدیدیه اما نمی‌‌تونم انقدر که می‌‌خوام ازش لذت ببرم چون خسته ام. دانشگاه اولی‌ که تموم کردم و دومی‌ رو که هنوز  دارم می‌‌رم، بیشتر مثلِ مدرسه هستن. یعنی‌ در واقع مثلِ قدیم‌ها که توی ایران مد…

صبحانه

فردای روزی که از سفر برگشتم، با یه آهنگساز معروف قرار کاری داشتم. اون گفت برای صبحانه قرار بذاریم. برای اولین بار رفتم یه رستورانِ ترکی‌، اون هم برای صبحانه. من زودتر رسیدم، رفتم توی حیاط کنارِ فواره نشستم، هوا خنک بود. همه چی‌ برام حال و هوای دربند رو داشت. صدای آب، خنکی هوا. صبحانه رو با اشتها خوردم و خیلی‌ بهم چسبید.

ترویجِ علم

شنبه سرِ کار بودم، ۱۲ ساعت کار کردم. عصری سرِ کار سوپروایزرِ کارِ در به دریمون بهم زنگ زد و گفت یکی‌ از بچه‌های تیمِ شهرستان مریض شده و افتاده بیمارستان و نمی‌‌تونه بیاد، اونها هم باید فردا راه بیفتن و یک نفر کم دارن، خیلی‌ با شک و تردید پرسید که آیا امکانش هست که من بتونم باهاشون برم، خیلی‌ کوتاه به تقویمم نگاه کردم و گفتم آره من می‌‌یام. داشت از خوشحالی‌ بال در می‌‌آورد. من ۱۰ شب خسته و له با کلی‌ فکر توی سرم، رسیدم خونه. گرفتم خوابیدم، از اونجایی که کلی‌ از وسایل اسباب کشیم رو هنوز جا به جا نکردم، یکشنبه کلی‌ جمع و جور کردم و چمدونم رو بستم و خسته و خواب آلو از خونه زدم بیرون. همه سر ساعت سه و نیم جمع شدیم دمِ انبار. ونِ بزرگ رو بار زدیم، بعد از همه بار‌ها ساک هامون رو جا دادیم، صحبت‌های سرگروه رو شنیدیم، برنامه روزها‌رو دریافت کردیم و سوارِ ماشین کُمبی ۷ نفره شدیم و به سمتِ جنوب کشور راه افتادیم. کمی‌ تو ماشین جا تنگ بود و من خیلی‌ کلافه شدم. من و سه تا دخترِ دیگه پیشِ هم نشسته بودیم و پشتِ سر ما دو تا پسرِ کلمبیایی نشسته بودن. یکیشون مالِ یه خونوادست با…