رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از July, 2011

بچه

چند وقت پیش توی مترو نشسته بودم که یه تبلیغ دیدم در مورد پذیرشِ فرزندخونده. یه دفعه دلم خواست، دلم خواست برم یه بچه رو به فرزندی قبول کنم، دولت هم خرجش رو می‌‌ده‌، اما هرچی‌ بیشتر به این موضوع فکر کردم، دیدم هنوز آمادگی جسمی‌ و روحی روانی‌ رو برای مادر شدن ندارم و هنوز خیلی‌ چیز‌ها هست که باید قبل از مادر شدن، تجربشون کنم. با مشکلاتی که با سردرد، دست درد و گردن درد دارم و تواناییبلند کردن بار رو ندارم و مسلما بچه رو هم نمی‌‌تونم طولانی مدت بغل کنم و با مشکلات فکری که هنوز برای خودم حلشون نکردم. هرچند که سنّ ایده‌آل برای مادر شدن، برایِ من ۲۰ سال بود. هیچ وقت فکر نمی‌‌کردم ۳۱ ساله که شدم، هنوز بچه نداشته باشم، اما خب دنیا همیشه اونجوری که آدم از قبل فکر می‌‌کنه، نمی‌‌گرده. الان ۲ روزه که مادر شدم! یعنی‌ نه مادرِ واقعی‌، فقط حسش رو داشتم، البته نه مسلما مثلِ یه مادر واقعی‌. دیروز رفته بودم بیبی سیتری برای خواهرِ یکی‌ از دوست هام که دو تا بچه داره. یه پسرِ کمی‌ لوسِ ۳ سال و نیمه و یه دخترِ خیلی‌ ناز و مثلِ عروسک یک سال و نیمه. یک ساعت و ربع توی زمینِ بازی مراقبشون بودم، بعد بردمشون خونه.…

روز‌های خوب در راهن

این دو هفته با بچه ها، خیلی‌ چیز‌ها یاد گرفتم، از آب و هوا و زندگی‌ مردمِ کلمبیا گرفته تا زبون اشاره و سیستم‌های آبرسانی و توالت‌های عمومی رومیانِ باستان. با آدم‌های خوب و مهربونی هم آشنا شدم. حسابی‌ خستم، دلم می‌‌خواد چند روز بخوابم اما خوشحالم، هم از چیز‌های زیادی که یاد گرفتم هم از این که این دو هفته کارِ مجانی‌ باعث شد که یه کارِ یک هفته‌ای پیدا کنم برای هفته اولِ آگوست. پیدا کردنِ این کار خیلی‌ احساسِ خوبی‌ بهم داد، باعث شد به این فکر کنم که تا حالا نشده جایی‌ برم کار کنم و بهم نگن دوباره برای یه کارِ دیگه برم. احساس کردم که خوبم و کمی‌ از اعتماد به نفسِ از دست رفتم رو به دست آوردم. باعث شد به این فکر کنم که شاید دستم لرزیده باشه، شاید صدام لرزیده باشه، اما یکی‌ یکی‌ آجر روی هم گذشتم تا زندگیم رو اینجا توی شهرِ خوشبختی بسازم، زندگی‌ که مالِ خودمه.

دنیای عجیب

دنیا این روز‌ها جای عجیبی‌ یه با موبایل یا لپ تاپی که همه کس و کارت شده، همه شماره تلفن‌هات رو می‌‌دونه، همه پس وردهاتو، همهٔ ایمیل‌ها و اس‌ام‌اس‌های خصوصیت رو، همهٔ خبر‌های توی فیس بوکت رو، حتا می‌‌دونه پیش اون دوستت که اون ورِ کره زمینه، ساعت چنده، کِی‌ بارون می‌‌یاد، کِی‌ آفتابه. موبایلی‌ که با جی‌ پی‌ اسش نمی‌‌گذاره گم بشی‌، برات رادیو یا حتا آهنگ‌های درخواستی پخش می‌‌کنه. نمی‌ گذاره حتا یه لحظه هم حوصلت سر بره. وسیله‌ای که تو رو گاهی از بقیه ایزوله می‌‌کنه، وقتی‌ که توی مترو تنهایی‌ انگری بردز بازی‌ می‌‌کنی‌‌، ایمیل چک می‌‌کنی‌‌، با یه ورِ دیگه کره زمین حرف می‌‌زنی‌‌و گاهی حتا نگاه نمی‌‌کنی‌ ببینی‌ که بغلیت یا روبروییت کیه و در چه حال و روزیه. اما از اون لحظه‌ای که باتری نداشته باشه.

شاید...

شاید که ۲۵، ۳۰ یا ۳۵ ساله باشی‌. شاید که خجالت کشیده باشی‌ سوالی را بپرسی‌، سوالی که جوابش را اینجا، هر بچه ۱۴ ساله‌ای می‌‌داند. سوالی که شاید هر کسی‌ جوابش را از خواهر مادرش بخواهد. شاید که کسی‌ نبوده باشد که جوابت را بدهد، شاید که گریه کرده باشی‌،ترسیده باشی‌، به مملکتت و به فرهنگت فحش داده باشی‌ که این چیز‌ها را به تو یاد نداده. شاید که از بیچارگی به تلفنِ ضروری زنان زنگ زده باشی‌ و خانومِ پای تلفن جوابِ سوالاتت را خیلی‌ مهربان داده باشد و تو فکر کرده باشی‌ که چه خوب است که کسی‌ هست که مراقبت باشد، کسی‌ هست که کمکت کند، دستت را بگیرد، پشتت بایستد و فکر کرده باشی‌ که چه حیف که این کَس، کَس و کارِ تو نیست، هم زبانِ تو نیست، هم مملکتِ تو نیست.
شاید که آخرش کمی‌ آرام شده باشی‌، فکر کرده باشی‌ که بالاخره این ترس‌ها باید یکی‌ یکی‌ از بین بروند، هرچند که ممکن است از بین رفتنشان خیلی‌ درد داشته باشد.

یک هفتهٔ پُر کار

یک هفته‌ پُر کار خیلی‌ زود گذشت. درسته که این روز‌ها در کنارِ بچه‌ها بهم خوش می‌‌گذره و کلی‌ هم چیز یاد می‌‌گیرم، ولی‌ واقعا از پا درمی‌‌یام و ساعت ۱۰ شب باید برم بخوابم . از این ۴۳۰۰ تا بچه‌ای که این روزها از سر و کولمون بالا می‌‌رن، خیلی‌‌هاشون خوبن. یعنی‌ توی هر گروه ۲۰ تا ۳۰ نفره، یه بچه هست که ممکنه بچه‌های دیگه رو کمی‌ اذیت کنه، گاهی همون یه دونه هم نیست. واقعا دوست داشتنی هستن . از فرهنگ‌ها و بعضی‌ وقت‌ها هم از مملکت‌های متفاوتی هستن . با این که اینجا تُرک خیلی‌ زیاده، اما تعدادِ بچه‌های تُرک توشون خیلی‌ کمه. متاسفانه تُرک های اینجا اکثرا به تحصیل و فرهنگِ بچه‌هاشون اهمیت نمی‌‌دن، اونارو فقط توی گروه هم کیش و هم زبون خودشون قرار می‌‌دن، اجازه نمی‌‌دن که بچه‌هاشون خودشون رو با جامعه‌ای که توش زندگی‌ می‌‌کنن وفق بدن. یه جورِ خاصی‌ دور از اجتماع نگهشون می‌‌دارن. دولت خیلی‌ تلاش می‌‌کنه که این سد رو بشکنه و کارهای فرهنگی‌ زیاد و خوبی‌ رو تو این زمینه انجام می‌‌ده‌، اما خب پدر مادرها هم موثر هستن . اینجا آدم خیلی‌ وقت‌ها می‌‌بینه که بچه‌ها یا نوجون‌های تُرک دارن همدیگرو توی مترو…

خوش اخلاقی‌ مُسری ست

امروز یه پسر کوچولوی مهربونِ خوش اخلاق که توی کالسکه ش نشسته بود، با یه لبخندِ گنده که همه صورتشو گرفته بود به همه عابرین با صدای بلند سلام می‌‌کرد.

مغازه دوزاریِ شانسی

یه مغازه‌ای اینجا هست، از شورت و جورابِ بچه و آدم بزرگ توش پیدا می‌‌شه تا تخم مرق و شیر و شکلات و بیل و خاکِ گلدون و نوشت افزار و کفش و دمپایی و وسایلِ پیکنیک و لباس‌های ورزشی! یعنی‌ مثلا پشت همون سبدی که شورت و جورابِ بچه توشه، قفس سبزی جات و میوه است. خب مسلما به نسبتِ خر تو خریش، مغازه ارزونی هم هست. البته این وسایل به تناسبِ فصل کم و زیاد می‌‌شن. من گاهی هوس می‌‌کنم به این مغازه سر بزنم چون مثلِ تخم مرق شانسی می‌‌مونه، آدم وقتی‌ می‌‌ره‌ تو نمی‌‌دونه که با چی‌ می‌‌یاد بیرون. مثلا می‌‌ری‌ آناناس بخری، می‌‌بینی‌ تی شِرت‌های زنونه خیلی‌ قشنگ آورده، حراج هم کرده، خیلی‌ ارزونه، می‌‌خری! می‌‌ری‌ پاپریکا بخری، می‌‌بینی‌ دمپایی آورده مثلِ ماه، می‌‌خری! می‌‌ری‌ پرتقال بخری، می‌‌بینی‌ رومیزی آورده ارزون، می‌‌خری! اما وقت‌هایی‌ که وضع مالیم خرابه، سعی‌ می‌‌کنم حتا از دمش هم رد نشم چون آدم رو خیلی‌ به خرید کردن تشویق می‌‌کنه!

حاج آقا در روز ۶،۵،۴...

بنده بسیار له هستم،سرما هم خورده ام. همان روز که رفتیم بالای برج ۱۷۰ متری و کلی‌ باد خوردیم، گلو درد گرفتم و سرما خوردم. جمعه (روز چهارم) صبح ساعت ۱۰ رفتم دنبالِ حاج آقا، اول از همه رفتیم آکواریوم که کلی‌ ماهی‌‌های دیدنی‌ توش بود، حاج آقا معتقد بود که همه این‌ها بالاخره ماهی‌ هستند و آدمیزاد بسی‌ ماهی‌ دیده است! تا ۹ شب حاج آقا را همه جای شهر گردانیدم، خرید هم بُردَمَش. ولی‌ دیگر امانم بریده بود و داشتم از حال و نا می‌‌رفتم. به همه چیز غر می‌‌زد. موزه دوست نداشت، به نظرش همه باغ‌ها مثلِ هم بودند، همه گل و درخت داشتند، از نمایشگاه خوشش نمی‌‌آمد، به نظرش همه قصر‌ها عین هم بودند و فقط اتاق خواب‌هایشان با هم فرق داشت! می‌‌گفت که از شاه جماعت خوشش نمی‌‌آید چون شاه‌ها حال و حول کرد اند و ما فقط باید نگاه کنیم! همه جا را چند لحظه نگاه می‌‌کرد و می‌‌گفت بریم یک جای دیگر. خلاصه این که ما از این سرِ شهر به آن سر و از آن سر به این سر می‌‌رفتیم.
شنبه (روز پنجم) من کار داشتم و قرار شد حاج آقا خودش کمی‌ گردش کند. حاج آقا تمامِ خط‌هایِ مترو را یکی‌ یکی‌ سوار شده بود و تهِ هر کدام پیاده شده بود! بعد ا…

حاج آقا در روز سوم

امروز صبح رفتم دنبالِ حاج آقا. باد شدیدی می‌‌آمد. بنده کلاه به سر بودم، مثلِ دیروز اما امروز باد به کلاهم مجالِ نشستن نمی‌‌داد، هی‌ پروازش می‌‌داد به سمتِ آسمانِ آبی‌. حاج آقا گفت مثلِ این که تو تا حالا کلاه سرعت نگذشته ای! من گفتم، چرا خیلی‌ هم سرم گذاشته ام! حاج آقا پشتِ سرِ من راه افتاده بود و آواز می‌‌خواند: دخترِ زیبا، امشب بر تو مهمانم ...!!! فکر کنم زده بود به سرش! با مترو رفتیم تا به رودخانه رسیدیم، حاج آقا به رودخانه‌ای که فقط جزیره‌اش کیلومتر‌ها طول دارد، می‌‌گوید این آبه! حاج آقا به پُلِ معلقِ روی رودخانه اشاره می‌‌کند و می‌‌پرد که آیا این پُلِ مَلَق است!؟ می‌‌گویم بله این پُلِ معلق است. دوباره می‌‌گوید بله پُلِ مَلَق خیلی‌ جالب است! حاج آقا به گرافیتی‌های روی دیوار اشاره می‌‌کند و می‌‌پرسد که آیا آنها فحش هستند؟ من می‌‌بینم که فحش است اما می‌‌خوام که رویش توی روی من باز نشود، چون می‌‌دانم بعدش حتما می‌‌پرسد که معنی‌ فحش روی دیوار چیست، به همین دلیل می‌‌گویم همه جور چیزی نوشته است، ممکن است فحش هم باشد. می‌‌گوید چرا دیگر فحش نوشته است، نوشته است فَک!!! من نزدیک بود که از خن…