رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از February, 2010

دنیای پوشالیِ کمی‌ تا قسمتی‌ مزخرف!

اینکه می‌‌گن انسان اشرف مخلوقاته کمی‌ تا قسمتی‌ حرف مزخرفیه!
وقتی‌ که می‌‌بینی‌ بشریت چه‌ها که نمی‌کنه روی این کرهٔ زمین، به این فکر فرو می‌‌ری‌ که آیا مزخرف تر از انسان هم موجودی آفریده شده؟ این همه قتل و دزدی و ناپاکی، این همه بدی. من گاهی فکر می‌کنم حتا شیر درنده هم از انسان بهتره. چون یه موجودی رو شکار می‌‌کنه و می‌‌خوره و می ره پی‌ کارش.
اما آدم‌ها همینطوری حیوون‌های بی‌ گناه رو شکار می‌کنن که پوستش رو بکنن بندازن زیر پاشون و بگن ما‌ها آدم‌های خیلی‌ باحالی‌ هستیم! همهٔ دریا هارو خالی‌ از ماهی‌ و موجوداتی که می‌‌شه خورد می‌کنن، نسل موجودات رو منقرض می‌‌کنن، هر جونوری که گیرشون بیاد می‌‌خورن، آب هارو به خشکی تبدیل می‌کنن . زمین رو با زباله‌هاشون به کثافت می‌‌کشن. انقدر اشغال تولید می‌کنن که دیگه نمی‌‌دونن توی کجای زمین بچپونن! انقدر زمین رو گرم می‌کنن که شروع به پختن می‌کنه، بعد به صرافت این می‌‌افتن که سردش کنن ! تازه شروع می‌کنن از خودشون نظرات عجیب قریب هم در کردن! که می‌‌خوان زمین رو به یک مدار دور تر از خورشید بفرستن، حالا فکر نمی‌‌کنن اگه یذره بره اون ور تر، چه جوری می خوان جو…

تفاوت خواب با واقعییت!

امروز بعدازظهر خوابیدم، مدت‌ها بود انقدر عمیق نخوابید بودم. توی خواب کلی‌ از ته دل خندیدم. یادم نمی‌‌یاد تا حالا توی خواب خندیده باشم، شاید هم سال‌ها پیش بوده، واسهٔ همین یادم نمی‌‌یاد! وقتی‌ که بیدار شدم، خیلی‌ احساس خوبی‌ داشتم. یه احساس آرامشی که تو این مدت نداشتم.

مهاجرت

مهاجرت یعنی‌ به اونجایی که بهش وارد شدی، تعلق نداشتن، به جایی‌ که ازش اومدی‌‌ برنگشتن .
مهاجرت یعنی‌ تضاد. یعنی‌ یه دلم می‌‌گه برم، یه دلم می‌‌گه نَرَم.
مهاجرت یعنی‌ توی سرما و تاریکی‌ زندگی‌ کردن.
یعنی‌ بی‌ محبتی، سردی، تنهایی‌، کمبود در آغوش گرفتن و در آغوش گرفته شدن. یعنی‌ خارجی‌ بودن. مهاجرت یعنی‌ عادت هارو کنار گذاشتن، یعنی‌ عادت‌های تازه پیدا کردن.
یعنی‌ دوست‌های صمیمی‌ رو دیگه ندیدن.
مهاجرت یعنی‌ برای به دست آوردن دوست‌های جدید تلاش کردن، دوست‌هایی‌ که حتا با تو همزبون نیستن .
یعنی‌ بی‌ همزبونی، فهمیده نشدن، کمبود زبان مادری.
یعنی‌ بی‌ پولی‌، بی‌ خانمانی، بی‌ پناهی،آوارگی. یعنی‌ صندوق پست خالی‌، تلفنی که زنگ نمی‌‌زنه. مهاجرت یعنی‌ خرید یک لحظه آزادی به بهای گزاف.
مهاجرت یعنی‌ خود رو با شرایط جدید وفق دادن.
یعنی‌ به دهان اطرافیان چشم دوختن برای یک کلمهٔحالت چطوره؟
یعنی‌ بیشترین چیز هارو در کمترین زمان ممکن یاد گرفتن .
مهاجرت یعنی‌ یعنی‌ دو صد متر با مانع!
استرس، خستگی مفرط.
مهاجرت یعنی‌ عین زودپز بودن، همه چیز رو زود پختن و هضم گردن، اما اگه سوپاپ زودپز رو فراموش کنی‌، منفجر شدن.
مهاجرت یعنی‌ م…

بهار

همین پریشب بود که صدای پای بهار رو شنیدم. گفتم چه خوب که داره میاد، چقدر منتظرش بودم. امروز هوا گرم شده بود (۷ درجه بالای صفر) همش آفتاب بود. انگار بهار اومده پشتِ درِ. اولین روزی بود که دیگه شال گردن ننداختم و کلاه پشمالوی نرمالوم رو هم سرم نذاشتم. روزها خیلی‌ خیلی‌ زود می گذرن، اصلاً باورم نمی‌شه بهار داره میاد.

چرا ما انقدر درگیریم؟! ...

بعدازظهر یکشنبه است (شما بخونین عصر جمعه! آخه تقریباً همون حس رو داره، اگه آدم تو خونه بمونه) کلی‌ درس و پایان نامه ریخته سرم. اما فقط کار خونه می‌‌کنم. حال پروژه و پایان نامه ندارم. از عذاب وجدان که کلی‌ کار دارم، نمی‌‌رم بیرون که معمولاً بدتر هم هست، چون اگه برم بیرون لااقل سر حال می‌‌شم.
دلم می‌خواد برم تو حال و هوای ایرونی. می‌‌رم سراغ بلاگ شادی. آرشیوش رو می‌‌خونم، هی‌ چشمم پر اشک می‌‌شه، هی‌ لذت می‌‌برم، هی‌ به فکر فرو می‌‌رم. ناراحت می‌‌شم از اینکه به زودی آرشیوش رو تموم می‌کنم. دلم می‌‌خواست شادی ۱۰ تا کتاب نوشته بود، من می‌‌رفتم همه رو می‌‌خوندم.
دیشب رفته بودم خونه یکی‌ از همکلاسی هام. دختره دو هفته رفته بود کنیا عشق و صفا . یک هفته ش که تعطیلات بین دو ترم بود، یک هفته هم خودش به خودش تعطیلی‌ داده بود. چند تا از همکلاسی هارو دعوت کرده بود که عکس‌هاییکه از آفریقا گرفتهرو نشون بده، غذای آفریقایی هم پخته بود. بار اول بود که می‌‌رفتم خونش، از این خونه‌های خیلی‌ قدیمی‌ کوچولو بود. یه توالت خیلی‌ خیلی‌ کوچولو داشت که کنارش یه دوش بود. دستشویی هم نداشت و باید از سینک آشپزخونه به عن…

یادت باشه...

هرجای دنیا که زندگی‌ می‌کنی‌، یا به هرجا که مهاجرت می‌‌کنی‌، باید یه خونه توش باشه، به غیر از خونه خودت.
یه خونه که هروقت دلت خواست بری درش رو بزنی، شب و روز نداشته باشه. یه خونه که درش همیشه به روت باز باشه. توی اون خونه یه کسی‌ باشه که همیشه منتظرت باشه کسی‌ که تو رو همون طوری که هستی‌ دوست داشته باشه.
یه خونه که وقتی‌ مریض بودی، وقتی‌ ناراحت بودی، وقتی‌ خوشحال و هیجان زده بودی، بتونی‌ بری درش رو بزنی‌.
یه خونه که وقتی‌ دلت گرفت، یه جفت گوش شنوا توش پیدا بشه، وقت اشک ریختن، یه شونه که سرت رو بذاری روش، یه دامن که سرت رو بذاری توش. دو تا بازو که تورو در آغوش بکشه.
یه خونه که بدونی وقتی‌ بری توش، یه سقف بالای سرته، یه چای گرم اونجا هست که بخوری.
توی اون خونه می‌فهمی که کستی تورو دوست داره.

مدت هاست که می‌خوام برم در اون خونه رو بزنم، اما اون خونه اینجا نیست. پیش من نیست. شاید یه جای دور باشه...

یادت باشه اگه خواستی‌ مهاجرت کنی‌، جایی‌ برو که اون خونه باشه، همون خونه که درش به روت بازه، همون که دوستت داره ...

ولنتاین

یکی‌ از همکلاسی هام یه باند موسیقی داره. امشب قراره توی یه کافه برنامه اجرا کنه. منو دعوت کرده، فکر نمی‌‌کنم صداش خوب باشه، موسیقیش هم خیلی‌ مورد علاقهٔ من نیست اما خب همکلاسیمه، دختر خوبی هم هست، منم که تاحالا اینجور جاها نرفتم، پس تصمیم می‌‌گیرم برم، هرچند که قبلش حسابی‌ نشستم سر پایان نامه‌ام و خیلی‌ با انرژی دارم کار می‌کنم. یه جورایی حالش رو ندارم برم، انگار تنبلیم میاد ۸:۳۰ شب توی این سرما و برف، تازه از خونه بزنم بیرون. 
می‌‌خواستم یه چرت بزنم، تا خوابم می‌‌بره تلفن زنگ می‌‌زنه، از خواب می‌‌پرم و دیگه خوابم نمی‌‌بره. تا یه چیزی بخورم و حاضر بشم، دیر می‌شه. اما می رم چون خودش گفت احتمالاً برنامه دیرتر شروع می‌شه. قبل از رفتن با یکی‌ دعوا می‌کنم، اعصابم خرد می‌شه. 
می‌‌رم تو ایستگاه مترو. خیلی‌ سردمه، مترو شب‌ها دیر میاد، هر ۱۰ یا ۱۵ دقیقه. انقدر سردمه که هی‌ راه می‌‌رم. چکمه‌های پاشنه بلند پوشیدم، به کفش پاشنه بلند عادت ندارم، هنوز هیچی‌ نشده پاهام درد گرفته.مترو میاد، سوار می‌‌شم، خلوته، فردا ولنتاینه، دلم نمی‌‌خواست تنها باشم. من تاحالا دیسکو و کلوپ و این جور چیزها نرفتم. بار رف…

کاشکی‌ آفتاب شه...

حالا که اومدم، دوباره خورشید رو نمی‌‌بینم. سوار مترو می‌‌شم، می‌‌رم دانشگاه. دوباره همون آدم هارو می‌‌بینم. هوا سرده، ریز ریز برف میاد. برمی‌ گردم، می‌‌رم خرید، از همون مغازه‌های همیشگی‌. می‌‌یام خونه قورمه سبزی می‌‌پزم، دلم واسه قورمه سبزی خودم تنگ شده بود! گلدون هارو آب میدم.
دیروز کلی‌ هیجان داشتم، واسه یه شروع دوباره. اما امروز خیلی‌ خسته شدم، دوباره دیدم که همه چیز واقعاً چقدر سخته، انگار زورم نمی‌‌رسه! دلم اصلاً نمی‌‌خواد که اینو اعتراف کنم. منو وسط کار جا زدن؟!؟! اما با این همه سختی چه کنم، کاشکی‌ آفتاب شه، همه‌جا، حتا تو زندگی‌ من :(