رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از January, 2010

وطن دوستی!

امروز رفته بودم ادارهٔ پست. من عاشق ادارهٔ پست ام، بخاطر نامه فرستادن و نگاه کردن تمبر ها. اینجا یه مدته یه کتاب‌های کوچولو اومده که راجبِ یه موضوع نوشته شده، و راجبِ همون موضوع هم چند تا تمبر خوشگل و خاص داره توش. برای بچه‌ها هم هست با شخصیت‌های کارتنی. تمبر‌ها معتبر هستن و می‌شه ازشون استفاده کرد، اما انقدر خوشگلن که آدم دلش نمیاد. مگر اینکه آدم بخواد به یکی‌ که خیلی‌ عزیزه، نامه بنویسه.
خلاصه اینکه من هر وقت می‌‌رم اداره پست، این کتاب کوچولو‌ها رو تماشا می‌کنم. امروز همینطور که داشتم نگام می‌کردم، توی یکیشون که راجبِ ستاره شناسی‌ بود حروف فارسی به چشمم خورد. اول فکر کردم اشتباه می‌کنم. بعد فکر کردم شاید عربی‌ باش. بعد دوباره برگشتم به همون صفحه و با دقت نگاه کردم، دیدم فارسی یه و زیرش نوشته: ستاره شناسی عربی‌! حرصم گرفت! فوری اسم کتاب و صفحش رو یادشت کردم. اومدم خونه شماره تلفن انتشارت رو از توی اینترنت پیدا کردم و زنگ زدم. یه خانوم خوش اخلاقی‌ پای تلفن بود. بهش گفتم، خیلی‌ خوشحال شد و تشکر کرد. بهش گفتم که این ۲ تا زبان با هم خیلی‌ فرق دارن اما چون نحوه نوشتنشون شبیه، خیلی‌‌ها این…

سرده سرده، برف میاد

سرده سرده، برف میاد، دونه دونه برف می‌‌یاد. باد از روبرو برف هارو می‌‌کوبه توی صورتم، دلم می‌خواد پشت و رو راه برم. کاپشنم کوتاهه، رون‌های پاهام یخ کرده. آدما با چترهای سیاهشون میان و می‌رن. توی گوشم آهنگه، بهش عادت ندارم...

آلبوم قدیمی‌

توی این مدت دوست هام هر کدوم یا رفتن یه طرف دنیا، یا ازدواج کردن. حتا بدون اینکه من برای آخرین بار ببینمشون، بدون آخرین بوسهٔ خداحافظی. یا بدون اینکه بهشون تبریک بگم، حتا بدون اینکه براشون آرزوی خوشبختی کنم، بدون اینکه توی لباس عروسی ببینمشون. به خاطر همین همش یاد آلبوم قدیمی‌ مامانم می‌‌افتم، همونی که عکس هاش اکثراّ سیاه و سفید بودن، همونی که وقتی‌ بازش می‌‌کرد، گاهی‌ آه می‌‌کشید و پر بود از آدم‌هایی‌ که دیگه هیچ وقت ندیده بودشون، از آدم‌هایی‌ که دیگه توی این دنیا نبودن، از دوست‌هایی‌ که ازدواج کردن، بچه دار شدن، طلاق گرفتن یا کشته شدن. حتا پر بود از خاطره‌های خوب جوونی، جشن ها، شادی‌ها و روزهایی که دیگه بر نمی‌‌گرده. به این فکر می‌‌کنم که منم دارم صاحب خاطره می‌‌شم، دارم پیر می‌‌شم، منم به زودی صاحب یه آلبوم گنده می‌‌شم که توش پر از خاطره است، خاطرات این روزها که دیگه برنمی گرده، پر از دوست‌هایی‌ که دیگه ندیدمشون، دوست‌هایی‌ که ازدواج کردن، دوست‌هایی‌ که دیگه نیستن و...

سال نو میلادی

آتیش بازی‌های سال نو میلادی منو یاد سه چی‌ می‌‌ندازه:
۱. بمباران و ضد هوایی‌ و خاموشی. که خاطرهٔ خوشی‌ برای یاد آوری نیست.

۲. چهارشنبه سوری، که همیشه فکر می‌‌کردم خیلی‌ دوسش دارم، اما همیشه غصّه می‌‌خوردم و ناراحت بودم که چرا توی این شب تنهام در حالی‌ که بقیه با هم هستن و در کنار دوستها یا خانواده شون جشن می‌‌گیران و آتیش بازی می‌کنن و از روی آتیش می‌‌پران. در واقع من هر سال به چهارشنبه سوری سال بعد فکر می‌کردم و آرزو می‌کردم که خوب باشه و دیگه تنها نباشم.
الان دیگه تنها نیستم، اما اینجا کسی‌ چهارشنبه سوری رو جشن نمی‌‌گیره.

۳. شادی، المپیک، رویاها و آرزوهای دست نیافتنی که آدم فقط توی فیلم‌ها می‌‌بینه و حالا این آتیش بازی ها رو که نگاه می‌کنم، می‌‌فهمم خیلی‌ از آرزو‌ها اونقدر‌ها هم که آدم فکر می‌کنه، دست نیافتنی نیستن .