رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از May, 2010

نَفَس...

رفتم همهٔ جنگلو نفس کشیدم تو وجودم، همهٔ قاصدک هارو، همهٔ پرنده‌ها رو، همهٔ حلزون هارو، تک تک شاخه‌های نو جوونه زده رو، همهٔ ابر‌های سفید قلمبه رو، تمام آسمان رو تا انتهاش، همهٔ دشت‌های سبز رو با گلهای زردشون، حشره‌های عجیب غریب و رنگ و وارنگ رو،  تمام دریاچه رو با قایق‌های بادبونی سفیدش... 
هی‌ نفس کشیدم، هی‌ نفس کشیدم، کردم تو وجودم، خودمو سفت گرفتم که یه وقت از توم نیان بیرون. چقدر کم داشتمشون، چقدر دیر بهشون رسیدم. یعنی‌ ۳۰ سال حتا یه حلزون روی انگشتم راه نرفته بود، ۳۰ سال مارمولک سیاه با خال‌های نارنجی پر رنگ ندیده بودم، ۳۰ سال این همه افق ندیده بودم، یعنی‌ من ۳۰ سال نفس نکشیده بودم...

پرواز

دیشب خواب دیدم دارم پرواز می‌‌کنم، حس خوبی بود، اولش می‌‌ترسیدم که بپرم، یه چتر پاراگلیدر داشتم، محکم گرفتمش، ترسیدم بند هاش دستم رو ببره. آخر پریدم، خیلی‌ حس خوبی داشت.

چرا؟

نمی‌ دونم چرا کسی‌ که توی بچگیش کتک خورده و از کتک متنفره، توی زندگی‌ خودش هم کتک می‌‌زنه؟ چرا کسی‌ که از لجبازی متنفره، خودش لجبازی می‌‌کنه؟ چرا کسی‌ که متنفره از نشنیده شدن، خودش گاهی خوب گوش نمی‌‌ده؟ چرا وقتی‌ از بدقولی بیزاره، خودش گاهی بد قولی‌ می‌‌کنه؟ چرا کسی‌ که متنفره از غر زدن، خودش غر می‌‌زنه؟ چرا وقتی‌ می‌‌فهمه، کارهایی‌ رو که می‌‌کنه، همش کارهایی‌ هستن که خودش ازشون متنفره، فکر می‌‌کنه که حتما روانیه؟
من فکر می‌‌کنم چون راه دیگه‌ای رو برای روبرو شدن با مشکلش یاد نگرفته، ناخوداگاه راهی‌ رو انتخاب می‌‌کنه که همیشه دیده، نه؟! کی‌ باید درستش رو یادش بده؟

توئی که داری مادر می‌‌شوی، یا تازه مادر شدی، تو می‌‌تونی چند نسل رو خراب کنی‌، یا بر عکس...

آخ بگیرم بچلونمش! :))

گاهی‌ رفتار یه آدم برام خیلی‌ جالبه، یا خیلی‌ احترام بر انگیزه. انقدر که دلم می‌‌خواد اون آدم رو محکم بغلش کنم یا بچلونمش یا ماچش کنم، به خاطر رفتار خوب یا پرنفوذش، به خاطر رفتار درستش. اگر اون آدم یه دوست صمیمی‌ باشه که هیچی‌، اما امان از اون موقع که اون آدم معلمم باشه یا کسی‌ که آشنایی کمی‌ باهاش دارم، یه همکار، یه آشنا بخصوص اگر مرد باشه. اون وقته که خیلی حیفم میاد از اینکه نمی‌‌تونم احساسم رو بهش نشون بدم. دلم می‌‌خواد بپرم بغلش کنم، بچلونمش بگم آخه تو چقدر بانمکی در عین جدی بودن، یا بگم چقدر رفتارت خوب و درست بود فلان جا. گاهی‌ واقعا خیلی‌ حیفم می‌‌یاد که ما آدم‌ها خودمون مجبوریم خودمون رو سانسور کنیم، به خاطر حرف دیگرون یا به خاطر اینکه نمی‌‌دونیم طرف مقابل چه عکس عملی‌ نشون می‌‌ده، یا می‌‌ترسیم از عکس عملش. به خصوص اگر جنس مخالف باشه.

بی‌ توجهی‌

تا حالا شده کسی‌ بهتون قول بده که براتون غذا درست کنه، بعد شما شکم گرسنه بیاین خونه ببینین چیزی برای خوردن نیست؟ بعد داد و فریاد کنین که من می‌‌تونستم بیرون غذا بخورم، نخوردم، تو به من قول دادی، من به خاطر تو اومدم، چرا هیچی‌ درست نکردی؟
تا حالا شده آخرین سیبی رو که دارین بذارین روی میز که بیاین بخورین، بیاین ببینین یکی‌ خورده، اشک توی چشماتون جم بشه؟
تاحالا شده به خاطره غذایی که از دیشب توی یخچال مونده تمام راه تا خونه دلتون رو صابون زده باشین، بعد بیاین ببین که نیست و انگار ناراحت بشین که بزرگترین غصه دنیا اومده توی دلتون؟
فرقی‌ نمی‌‌کنه اونی‌ که این کارو کرده، مادر، خواهر، شوهر، یا دوستتون باشه. به نظر من چیزی که آزارتون داده اصلا گرسنه موندن نیست، بی‌ توجهی‌ ای که اون آدم بهتون کرده...

تغییر...

دارم تغییر می‌‌کنم، اینو می‌‌تونم خیلی‌ خوب ببینم، یه تغییر آروم و بی‌ صدا. عین یه دگردیسی. خیلی‌ آروم پیش می‌‌ره اما می‌‌دونم یه زمانی‌ یه دفعه به خودم می‌‌یام و می‌‌بینم که خیلی‌ هم این تغییر کند نبوده و کلی‌ عوض شدم. دقیقاً عین دندون جلوم که پار سال سر جاش بود، امسال کج شده. فکر می‌‌کنم به خاطر دندون عقلمه. انقدر آروم حلش داده که توی یه نگاه فکر می‌‌کنی‌ این اتفاق توی یه لحظه افتاده، شاید توی لحظه ای که خواب بودی...

بارون و جنگل سبز

امروز رفتم جنگل، هفت ساعت پیاده روی. الان دارم وا می‌‌رم! 
همه‌جا پر از قاصدک بود و گُلایِ وحشی کوچولو. کلی‌ قاصدک فوت کردم :) قاصدک هارو خیلی‌ دوست دارم. یه مقدری از راه رو که رفتم، همون اوایل جنگل بودم که نم نم بارون گرفت. خیلی‌ فوق‌العاده ست وقتی‌ که توی جنگل سبز باشی‌، با درختای بلند، بعد نم نم بارون بیاد. انقدر درخت‌ها زیادن که خیس نمی‌‌شی اما صدای بارش بارون روی برگ سبز درختا رو می‌‌شنوی کهخیلی‌ قشنگه. توی راه چند تا درخت ده پونزده سانتیمتری تازه جوونه زده رو نوازش کردم و بوسیدم. بارون هی‌ کم و بیش بند می‌‌اومد و دوباره شروع می‌‌شد. توی راه برگشت دوباره یه بارون حسابی‌ گرفت، بارون همینطور شدید و شدیدتر شد. هرچی‌ بارون شدید تر می‌‌شد، من خیس تر می‌‌شدم. تا حالا توی زندگیم انقدر خیس نشده بودم، یعنی‌ ازم آب می‌‌چکید. همینطور که سرازیری رو تند تند می‌‌رفتم پایین، آب از شلوارم چیک چیک می‌‌ریخیت توی کفشم. قبل از اینکه به پایان راه برسم، دوباره از کنار قاصدک‌ها ردّ شدم، این دفعه کلی‌ نازشون کردم، آخه تاحالا قاصدک خیس ندیده بودم، اگر خیس نبودن که نمی‌‌شد نوازششون کرد، همشون پرواز می‌‌کرد…

۳۰ سال گذشت...

شمع همیشه برای من بوی تولد می‌‌ده. عاشق شمع فوت کردنم و آهنگ بیا شمع هارو فوت کن :)
من یه شبی‌ که به روایتی دوشنبه بوده به دنیا اومدم، مامانم می‌‌گه ۱۰:۳۰ شب. خواهرم می‌‌گه نه! عصری بوده. چون داشتن با داداشم دو تایی‌ توی کوچه دوچرخه سواری می‌‌کردن که بهشون گفتن خواهر دار شدن! شاید ساعتش انقدر مهم نباشه، اما چیزی که مهمه اینه که هنوز یادمه که چرا به این دنیا اومدم و چه رسالتی دارم، یا اینکه بعد از تولد فراموشش کردم، راستش خودم هنوز نمی‌‌دونم .
هیچ وقت فکر نمی‌‌کردم ۳۰ سالم که بشه این ور دنیا باشم. بچه که بودیم تصورمون از ۳۰ یا ۴۰ سالگی چیز دیگه‌ای بود. دوست داشتم امروز توی جمع دوستم بودم، از اون تولد‌های شلوغ با کلی‌ بزن و برقص. با یه کیک تولد خامه‌ای خوشمزه از بی‌ بی‌ یا تینا. (دهنم آب افتاد!) دلم می‌‌خواست شعما رو فوت کنم.
آدم‌ها انگار از جشن گرفتن ده‌های زندگیشون خوششون می‌‌یاد، مثل ۳۰ سالگی، ۴۰ سالگی،...
........................


چند دقیقهٔ پیش پدرم زنگ زد. بهترین تبریک عمرش رو بهم گفت، خیلی با احساس، بهتر از همیشه. نمی دونم چون ازش دورم اینطوری بود یا چون تولد سی‌ سالگیمه؟ اما هرچی‌ که …

اندر کمالات نمایشگاه کتاب!

سال ۱۳۸۷ آخرین باری بود که رفته بودم نمایشگاه کتاب، من عاشق نمایشگاه کتاب بودم اما این عشق تا زمانی‌ خیلی‌ با هیجان بود که نمایشگاه کتاب در محل دائمی نمایشگاه‌های تهران بود، یعنی‌ چمران. اونجا پیاده روی بین غرفه‌ها توی گرما زیاد بود، اما خب غرفه‌ها اصلا برای نمایشگاه ساخته شده بودن و شرایط خیلی‌ بهتری داشتن . اولین چیزی که برای من توی نمایشگاه کتاب مصلی خیلی‌ خنده دار بود این بود که بجای اینکه بگن برای مراجعه به فلان ناشر به غرفهٔ شماره فلان برین، هی‌ می گفتن به شبستان شرقی‌، ایوان غربی، صحن جنوبی و... 
والا همهٔ اینا آدم رو یاد مسجد می ندازه نه نمایشگاه کتاب.  اون زمان که وبلاگ نداشتم، حتا به این هم فکر نمی‌‌کردم که یه روز صاحب وبلاگ بشم، برای همین مشاهداتم رو به صورت‌ یه گزارش نوشتم و همون روزا برای یه روزنامهٔ بی‌ لیاقت فرستادم که توش چاپ بشه اما حتا جوابم رو هم ندادن! 
حالا اینجا قسمتیش رو می‌‌نویسم:
اینجا تهرانه، نمایشگاه کتاب. از وقتی وارد محوطه نمایشگاه شدم درست  نیم ساعتی هست که دارم دور خودم می‌چرخم. چرا؟ برای اینکه می‌خوام لیست ناشران داخلی را بگیرم تا بتونم محل ناشران مورد نیازم…

در به در!

هیچی‌ بدتر از این نیست که به عنوان یه مهاجر ببینی‌ که تقریباً هیچ راهی‌ برای گرفتن اقامت طولانی مدت نداری و مجبوری که یه روزی دیر یا زود برگردی. اونوقته که احساس بدبختی و بیچارگی می‌‌کنی‌ چون نه به جایی‌ که بهش اومدی متعلقی نه می‌خوای برگردی، نه راهی‌ هست که بمونی. اونوقته که چمچاره می‌‌گیری :( 
نمی‌‌دونم اینا چرا خیلی‌ راحت نمی‌‌گن آقا اصلاً به مملکت ما مهاجرت نکنین، ما خوشمون نمی‌‌یاد! انگار با خودشون رو درواسی دارن. اول می‌‌گن بیاین، بعد انقدر اشکال تراشی می‌‌کنن و قانون مقررات می‌‌ذارن که نتونی بمونی‌. 
نقل اون یاروه که گفت: می‌‌خوام مادرم رو بفروشم! گفتن: مگه می‌‌شه آخه؟ گفت: آره! یه قیمتی می‌‌گم هیچکی نخره! حالا نقل ایناست!

حال گیرِ تو ذوق بزن!

خیلی‌ بَده که آدم‌های دور و برت اهل ضد حال و توی ذوق زدن باشن و مرتب جفت پا یا با کله بزنن توی ذوقت، همچین که ذوقت له بشه بچسبه به  دیوارِ روبرو! و چون به دیوار روبرو چسبیده، هی‌ می‌‌یاد جلوی چشمت خب!

وابستگی...

خدایا اگر زنی‌ توی این دنیا هست که به هر دلیلی‌ به کسی‌ یا کسانی‌ وابسته است و از این وابستگی رنج می‌‌بره، به حرمت دل شکستهٔ من، توی همین لحظه مستقلش کن، آمین!
صدای منو می‌‌شنوی؟ دیگه بلند تر از این نمی‌‌تونم داد بزنم !