رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از April, 2010

تولد بدون گوجه سبز!

قبل از اینکه بیام این ور دنیا، هر سال اسفند که تقویم سال جدید رو می‌‌خریدم دو تا چیز رو توش نگاه می‌‌کردم. یکی‌ روز تولدم رو، یکی‌ روز نمایشگاه کتاب رو. حالا دیگه هیچ کدومش رو نگاه نمی‌‌کنم. چه فایده، تولدم میاد بدون گوجه سبز، بدون اونایی که عمیقاً بشناسمشون، اونایی که بدونن من چی‌ دوست دارم...

دل هاتان پر عشق...

یه ساندویج از مک داونالد گرفتم، نشستم توی پارک به خوردن. یه دختر و پسری کمی‌ اون طرف تر روی چمن‌ها دراز کشیده بودن. شروع کردن به بوسیدن همدیگه، یه یه رب بیست دقیقه گذشت هنوز داشتن ادامه می‌‌دادن. حدود یک ساعت گذشت، هوا دیگه تاریک شده بود. من در حالی‌ که هنوز بهشون زُل زده بودم، داشتم بی‌ اشتها ساندویج افتضاح و بی‌ مزه‌ام رو گاز می‌‌زدم و به این فکر می‌‌کردم که چه خوبه این عشق در خونهٔ همرو بزنه تا همه بتونن طعمش رو بچشن، حتماً باید خیلی‌ خوش مزه باشه، مطمئناً خیلی‌ بهتر از ساندویچ افتضاح منه!

پارک ملت ما، پارک ملت بعضیا!

بعد از ظهر یکشنبه آفتاب خیلی‌ خوبی بود. رفتم توی فضای سبز نزدیک خونم، گفتم یکی‌ دو ساعتی ولو می‌‌شم و کتاب می‌‌خونم، شاید نیم ساعتی هم توی آفتاب خوابیدم. همچین که وارد محوطه شدم دیدم قُلقُلست، فکر کردم یهو رفتم پارک ملت خودمون، فقط فرقش این بود که اینجا آزادی رو توی وجود مردم می‌‌بینی‌، اونجنا بدبختی رو. خیلی‌ شلوغ بود، اینجا تا یه ذره آفتاب می‌‌شه، مردم عین مور و ملخ می‌‌ریزن بیرون. رفتم یه جای تقریبا خلوت تر رو پیدا کردا، زیر اندازم رو انداختم و ولو شدم. مدتی‌ همین طوری مردم رو نگاه می‌‌کردم، جذب زندگی‌ و هیجانشون شده بودم، فاصله به فاصله بین درخت‌ها بند بسته بودن و روش تمرین تعادل می‌‌کردن، بدمینتون و والیبال بازی می‌‌کردن، کوچیک با بزرگ، پیر با جوون، چقدر پر از رنگ بودن و زندگی‌، لباساشون از همهٔ رنگ‌ها بود. کمی‌ اون ور تر پدری بچهٔ نوپاش رو راه می‌‌برد، چه لذتی بردم از نگاه کردن پاهای کوچولوی برهنش که با تاتی‌ تاتی‌ کردن روی سبز‌ها فرود می‌‌اومد. فکر کردم چقدر تفاوتِ بین این پاها و پاهای کوچولویی که هر روز اولین قدم‌هاشون رو روی موکت و سنگ خونشون بر می‌‌دارن و شاید خیلی‌ نادر باش…

تلفن...

دلم می‌‌خواد به یه دوست زنگ بزنم، نه به اونی‌ که دو ماهه می‌‌شناسمش، به اونی‌ که سال هاست منو می‌‌شناسه. یه کسی‌ که بهم با تمام وجودش گوش بده. برای گوش کردنش، برای مهربون بودنش منّتی سرم نذاره، یه کسی‌ که دعوام نکنه، تو ذوقم نزنه، وسط حرفم نپره، ناامیدم نکنه، قلبمو نشکنه...
دلم می‌‌خواد از روزمرگی هام بگم. بگم مدتی‌ یه خیلی‌ استرس دارم، شبا کابوس می‌‌بینم، صبح‌ها تپش قالب دارم، خسته ام، سرگردونم، نمی‌‌دونم کار‌ها قراره چطور پیش بره، خیلی‌ چیز‌ها هست که توی کنترل من نیست. دو روزه کلاسام تق و لق بود، منم سر کلاس نرفتم که کمی‌ استراحت کنم و سر صبر به کارام برسم، اما نشد خیلی‌ استراحت کنم.امروز کلی‌ کار خونه کردم، عصری رفتم یه دانشگاه جدید رو دیدم، خیلی‌ دلگیر بود. غصه‌ام شد. دانشگاهه کلاساش عصره، که آدم بتونه روز‌ها کار کنه. نمی‌‌دونم می‌‌تونم عصرها برم سر کلاس یا خوابم می‌‌گیره؟ به نظر اما درساشون خیلی‌ سنگین اومد، اینجا چقدر درس خوندن سخته...
همش درس دارم، احتیاج به تعطیلات دارم، تعطیلاتی که توش به هیچ چیز فکر نکنم، یعنی‌ می‌‌شه؟ دلم می‌‌خواد تلفن کنم، به یه دوست، به کسی‌ که پذیرای شنیدن…

از سوراخ تلسکوپ!

این عکس هارو (زحل و ماه) از سوراخ تلسکوپ توی رصد خونه‌ای گرفتم که دیشب تا نصفه شب درش به روی پیر و جوون باز بود و کارمنداش با هیجان و مهربونی داشتن اضافه کاری می‌‌کردن تا گوشهٔ کوچیکی از دنیا رو به مردم عادی نشون بدن.

اینجا شهر تو نیست

شهری که توش کسی‌ نباشد که بهش بگی‌ دلت تنگه براش، شهر تو نیست، شهری که خونه امنی‌ به غیر از خونه خودت توش نباشه که دَرِش رو بزنی‌، شهر تو نیست، شهری که توش کسی‌ به حرفهات گوش نده، جای تو نیست.شهر تو جایی‌ یه که آزادی رو توش ببینی‌، حس کنی‌، لمس کنی‌.
خونه‌ای که توش آغوشی برات باز نباشه و گوش شنوایی برای حرفهات نباشه، خونه تو نیست حتا اگر توی شهر تو باشه.

بره دیگه بر نگرده!

یه دختری توی من هست که گاهی‌ حرف دهنش رو نمی‌‌فهمه، گاهی یه چیزایی تعریف می‌‌کنه که نباید، گاهی‌ یه کارایی می‌‌کنه که من اصلاً خوشم نمی‌‌یاد. گاهی‌ باید ساعت‌ها به کار بدی که توی یه لحظه کرده فکر کنم. دلم می‌‌خواد همچین بکوبم تو گوشش که بره دیگه بر نگرده!

تُف سربالا !

گاهی‌ خیلی‌ سخته که آدم رابطه ش رو با اعضای خانوادش قطع کنه، گاهی خیلی‌ ناراحت کنند‌ست، گاهی اینکه ازشون متنفر بشی‌ خیلی‌ راحته اما انگار روت نمی‌‌شه، انگار با خودت رو در بایستی داری. هی‌ فکر می‌‌کنی‌ که تف سر بالاست. گاهی‌ فکر می‌‌کنی‌ مردم چی‌ می‌‌گن. گاهی به اعضای خونوادت به دلایلی نیاز داری و بهشون وابسته‌ای و این یهجورایی خوب نیست. من آرزوم اینه که به هیچ کدومشون وابسته نباشم.  بد تر از همه اینه که بین اعضای خونوادت توی دوراهی بمونی‌، یعنی‌ طرف اینو بگیری، اون ناراحت بشه، طرف اونو بگیری، این یکی‌ ناراحت بشه و بدتر اینکه حرفایی بشنوی که برات خیلی‌ سنگین باشه اما نه بتونی‌ جواب بدی، نه بتونی‌ بازگو کنی‌. گاهی‌ انگار بهتره آدم از اعضای خونوادش  تا می‌‌تونه فاصله بگیره، اینجوری حداقل رابطهٔ خانوادگی اسماً حفظ می‌شه!
گاهی‌ وقتی‌ تلفنی باهاش حرف می‌‌زنم، فکر می‌‌کنم دلش می‌‌خواد گوشی رو محکم بکوبه توی سرم. اصلاً انگار روز به روز از ماها بیشتر فاصله می‌‌گیره. دلم می‌‌خواد بهش بگم، بگم که با من اینطوری حرف نزن، دلم می‌‌شکنه، دلم می‌‌خواد بگم تو یه روزی همه چیزِ من بودی. گاهی‌ بهم خیلی‌ کم…

بارون

اینجا دوباره تاریک شده، این روزا بارون می‌‌یاد. امروز همش بارون اومد، تمامِ روز. دلم می‌خواست انقدر بارون بیاد که منو آب ببره خونمون، برم توی اتاقم، روی تختم ولو شم، پیژامهٔ مامان دوزم رو بپوشم، چراغ دیواری نارنجیمو روشن کنم، صد صفحه کتاب بخونم و به صدای بارونِ پشتِ پنجره گوش بدم، بعد مامانم بیاد در اتاقم بگه بیا غذا بخور، قورمه سبزی پختم.

من با اینا چیکار کنم؟

خواب‌های نصفه نیمه. حرف‌های نگفته، پروژه‌های نصفه کاره، پایان نامهٔ نا‌ تموم، درس‌های نخونده، ایمیل‌های ننوشته، پست‌های بلاگ ننوشته، ظرف‌ها و لباس‌های نشسته، لباس‌هایی‌ که الان دارن توی ماشین رختشوری می‌‌چرخن، غذای نپخته، با دلی‌ که تنگه.

باد ...

اینجا همش باد می‌‌یاد، بهار باد می‌‌یاد، تابستون باد می‌‌یاد، زمستون باد می‌‌یاد. امروز باد اومد، منو توی آغوشش پیچوند، منو با خودش برد، داشت با موهام عشق بازی می‌‌کرد، باد اما به صورتم بوسه‌ای نزد. اینجا همش باد میاد، باد میاد...

ثانیه‌ها...

ثانیه‌ها دارن تند تند می‌‌گذرن، نگاه کن، نه! نه! این‌ها ثانیه‌ها نیستن، روزها هستن، اونی‌ که پشت سرش تند تند میاد ماهه، چرا انقدر سریع دو سال گذشت؟ روز‌ها دارن با این سرعت کجا می‌‌رن؟

۱۴ به دَر!

۱۳ به در چون جمعه بود و روز کاری، اینجا یه عده تصمیم گرفتن که به جای ۱۳ به دَر برن ۱۴ بدر! ما هم جزو گروه دوم بودیم. البته بماند که بعضی‌‌ها حتا ۱۵ به در هم رفتن ! و بعضی‌ هم ۱۳ به دَر رفتنو هم ۱۴ به دَر، البته اونا جزو گروه شکموها بودن! :)
مدتی یه چند تا دوست ایرانی‌ پیدا کردم، توی این ۲ سال اصلاً با ایرانی‌‌ها رفت و آمد نداشتم که خب خوبی‌ها و بدی‌های خودش رو داشت. یکی‌ از بزرگترین بدیهاش کمبود زبان مادری بود و کسی‌ که با چند تا کلمهٔ کوتاه خیلی‌ سریع بفهمه که حال و روزت چطوره.
اما خب خوبیش هم این بود که از حرف و نقل و غیبت و خاله خانباجی بازی در امان بودم. یکی‌ از خصلت‌های ایرانیان عزیز که من رو آزار می‌‌دهاینه که همون دفعهٔ اول یا دوم که دیدنت، احساس می‌‌کنن خیلی‌ باهات صمیمی‌ هستن و این شامل دو چیز می‌‌شه، یکی‌ این که فضولی کنن و فوری بپرسن که کجا زندگی‌ می‌‌کنی‌، خوابگاهی یا خونه داری، چقدر اجاره خونه می‌‌دی، تنهایی‌ یا همخونه داری، پول از کجا به دستت می‌‌رسه! و غیره ... دوم این که به خودشون اجازه می‌‌دن هر طور که دوست دارن باهات حرف بزنن، مثل اینکه توی ۱۴ به دَر، در حین بازی وَسَ…