رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

سال نو مبارک


نمی‌ دونم یهو دو سه روزه چی‌ شده که همش آفتابه. دیگه از سوز و برف خبری نیست. خیلی‌ خوشحالم و ذوق کردم که خدا ابرها رو با خودش برد یه جای دیگه تا من امسال بهار رو حس کنم و ببینم. کلی‌ خوشحالم از اینکه بعد از مدتها می‌‌تونم همهٔ پنجره‌ها رو تا ته باز و بگذارم که بهار بیاد تو.


پارسال شب عید اینجا اصلا حال و هوای بهار نداشت، نه که تو خیابون‌ها هم خبری نیست و واسهٔ آدم‌های اینجا، اولین روز بهار یه روزی مثل همهٔ روزای دیگه، همین باعث می‌‌شه که آدم عید رو نبینه، بهار رو حس نکنه. اما امسال همین هوای آفتابی و بوی بهار منو کلی‌ سر حال آورد و به فکر خونه تکونی انداخت. البته این رو هم بگم که نتونستم همه چیز و همه جا رو تمیز و مراتب کنم اما همین هم کلی‌ خوب بود، حداقل بهتر از پارسال. پارسال قبل از سال تحویل تک و تنها توی خونه نشسته بودم. وقتی‌ سال تحویل شد داشتم موهام رو خشک می‌‌کردم!


تو خونه صدای بشور و بساب می‌‌یاد، ماشین ظرفشویی، ماشین لباس شویی. این سرو صدا‌ها منو یاد خونه مون می‌‌ندازه. یاد مامانم که چقدر قبل از سال تحویل تلاش می‌‌کرد، چقدر همه چی‌ برق می‌‌زد. آجیل‌ها و شیرینی‌‌هایی‌ که روی میز به آدم چشمک می‌‌زدن. من که صبر نداشتم و تند تند شیری نخودچی هارو که عاشقشون بودم می‌‌خوردم. 
قبل سال تحویل، مامانم همهٔ چراغ‌های خونه رو روشن می‌‌کرد، می گفت خوبه خونه روشن باشه، روشنایی‌ می‌‌یاد توی زندگی‌ آدم. سال که تحویل می‌‌شد، می‌‌رفت بیرون خونه، بعد زنگ در رو می‌‌زد من در رو باز می‌‌کردم می‌‌آمد تو. می‌‌گفت من سیّدم، قدمم خوبه.

من بچه بودم، فکر می‌‌کردم موقهٔ خونه تکونی، خونه رو بر می‌‌دارن سرو ته می‌‌کنن تکون می‌‌دن، آشغالاش که ریخت بیرون، دوباره می‌‌ذارنش سر جاش! خیلی‌ باحال بود نه؟ :))) 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از این روزهای من، برای تو

برای تو می نویسم، اما اینجا بلند بلند می نویسم و لینکش را برایت تلگرام می کنم تا بخوانی.
تو در امریکا دنبال مدرسه می گردی برای بچه، من اینجا دنبال کار می گردم و دنبال پا گرفتن. مدتی است یک دل سیر باهم حرف نزده ایم. بزرگ شدن بچه را ندیدم. اصلا از بچه هیچ چیز نفهمیدم. نشد یک بار به من بگوید خاله. دنبالش برم دم مدرسه، بیارمش خانه، جا خوش کند ور دلم. تو بروی به کارهایت برسی.
نمی دانم چطور شد که من اینجا باشم و تو نباشی. چطور شد تولد بگیرم و تو نیایی. تو نبودی بیایی خانه ام را ببینی. تا به حال این همه مهمان دعوت نکرده بودم، برایم غریب بود. دست تنها بودم. کمکی نداشتم. از دو هفته پیش آرام آرام شروع کردم به کارهای خانه. سالن بالاخره جمع شد و تقریبا شکل گرفت. اتاق کار هنوز بی نظم و درهم است. خیلی وقت می بَرَد تا خرده ریزها سامان پیدا کنند. وسایل و مدارک و خنزر پنزهای ۹ سال گذشته. البته سالن فقط برای مهمانی مرتب شده بود. مهمان ها که رفتند، باز پر شد از کاغذهای پوستی، دفتر و مدادهای طراحی و کتاب های نیم خوانده.
اکثر روزها در خانه تنهایم و کار می کنم. موقع انجام کارها از روی اینترنت دورهمی و خندوانه…

آرامش، دور از خانه

این ۶ ماه توی ایران با همه بالا پایین هاش مثل برق و باد گذشت. با هفته ای ۶ تا ۷ روز کار و کمی هم دیدار و ارتباط با دوستان و پیدا کردن ارتباطات جدید کاری. 
گرفتن خونه، چیدن وسایل، خرید تعدادی از وسایل خونه، همه و همه کلی وقت گرفت و توی گرما و ترافیک خسته ام کرد. هوا که خنک شد، فقط ترافیک موند و آلودگی هوا که نمی شد حلش کرد. راه های دور، ترافیک های بی انتها. آشفتگی جامعه و بی نظمی ها زیاده و خیلی به چشمم می یاد. مردم انقدر به بی نظمی و آشفتگی عادت کردن که دیگه متوجه نمی شن که این آشفتگی چقدر تاثیر منفی روی کار و رفتارشون می گذاره.
یکی از مسائلی که حسابی اعصابم رو توی تهران که بودم، بهم ریخت، حادثه پلاسکو بود. یه نشونه وحشتناک از بی نظمی، آشفتگی، بی ارزش بودن جون انسان ها. اصلا ۲ روزِ کامل مغزم تعطیل بود. بار آخر که اومدم اینجا، بعد از ۳ ماه موندن توی تهران بود. بعد از ۳ هفته دوباره برگشتم ایران، و دوباره حدود ۴ ماه و نیم ایران بودم. الان پنج روزه که دوباره به سرزمین آرامش برگشتم و قراره ۳ هفته بمونم. وقتی وارد فرودگاه اینجا می شم، بوهای خوب به مشامم می خوره و نظم و آرامش و سکوت، چشم و گوشم …

شور زندگی

بعداز ظهر بود. مشغول خرید توی یه فروشگاه بزرگ مبلمان، خیلی دور از مرکز شهر بودم. مبایلم زنگ زد. کریسپشتخط بود. رئیس مدرسه رقصی که قبلا بارها برای گریم کردن بچه ها برای رقص یا تولد، به اونجا رفته بودم. 
چند روزی بود که به فکرش بودم. دوست داشتم بعد از مدت ها ببینمش. اما تمام مدت این فکر توی سرم می چرخید که؛ اون که با من کاری نداره، سرش هم شلوغه، بهش زنگ بزنم چی کار؟ 
بهم گفت یه کاری دارم که می خواستم ببینم می تونی انجام بدی؟ امشب یه مهمونی هلویین داریم، می تونی بیای صورت آدم هارو نقاشی کنی؟ توی شعبه دوممون.
من از خودام بود. به پول که نیاز داشتم، سرم هم گرم می شد. فوری گفتم. بله می یام. 
گریم کردن صورت بچه هارو خیلی دوست دارم. عاشق اون لحظه ای یم که آینه رو جلوشون می گیرم. وقتی خودشون رو توی آینه می بینن، گل از گلشون می شکفه و از اینکه یه نقش دیگه گرفتن کلی خوشحال می شن. 
کلی توی فروشگاه بدوبدو کردم. برای خونه خوراکی هم باید می خریدم. خلاصه اینکه سه ساعت بعد باید اونجا می بودم. چون باید می رفتم توی ده، بعد از خریدهام، رفتم ایستگاه قطار. سوار شدم و در حالی که ریواس خشک شده و بادوم و بیسکوییت ر…