رد شدن و رفتن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌ها از December, 2009

بگذار پرواز کنم برم اون دور دورا...

این روزها توی برف که راه می‌‌رم، صدای خرت خرت برف‌ها زیر پام انگار من رو می بره به اون روزهای دور. صدای تو می‌‌پیچه تو گوشم که می‌‌خندی، صداتو می‌‌شنوم که صدام می‌‌کنی‌. با من توی برف‌ها بازی می‌‌کنی‌، دنبالم می‌‌کنی‌، آدم برفی می‌‌سازی.

از دبستان که تعطیل می‌‌شدم، سر ظهر با اون سرویس آبیه می‌‌اومدم خونه، برام اون سفر سفیده که چهارخونه بود و وسط هر خونش یه گُل داشت رو می‌‌انداختی توی آفتاب، سالاد شیرازی درست می‌‌کردی. لقمه‌های صبحانه بچگیم یادته؟ همون کوچولوها که روی هر کدومش یه دونه آلبالو بود. قاضی‌های پنیر و خیار.
اون روزا که من رو می‌‌بردی کلاس باله کتانه یادته؟ من همون لباس صورتی که دامن تور توری داشت می‌‌پوشیدم، عین فرشته‌ها می‌‌شدم، تو هم ساعت‌ها دم در می‌‌نشستی تا کلاسم تموم بشه.

لگن سفید پر از آب بچگیم یادته؟ سر ظهر‌های تابستون رو پشت بوم. چه کیفی می‌کردم با اون مایو آبیه که تو واسم دوخته بودی.
شب‌های سرد زمستونی یادته؟ رختخوابم رو اطو می‌‌کردی. لباس خوابم رو می‌‌گذاشتی‌ رو شوفاژ. یادته اون وقتی‌، همون موقع‌های جنگ و بمب باران، آبمون قطع می‌‌شد، یا آب گرم نداشتیم، تو توی کتری، آ…

نمی‌‌شناسم!

یه جایی‌‌ام که نمی‌‌شناسم، پیش آدم‌هایی‌ که کم می‌‌شناسم، ایمیل هام رو از کامپیوتری که نمی‌‌شناسم چک می‌کنم و برای آدم‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم ایمیل می‌‌زنم با اونایی که کم می‌‌شناسم می‌‌رم یه جایی‌ که اصلاً نمی‌‌شناسم. توی آشپزخونه‌ای که کم می‌‌شناسم و توی قابلمه‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم، روی گازی که نمی‌‌شناسم غذایی رو می‌‌پزم که می‌‌شناسم. می‌‌رم توی اتاقی‌ که کم می‌‌شناسم، سرم رو می‌‌گذارم روی بالشی که نمی‌‌شناسم به شادی که نمی‌‌شناسمش فکر می‌کنم و خواب‌هایی‌ که نمی‌‌شناسم می‌‌بینم!



کوهستان

اومدم کوهستان، این منظرهٔ پشت پنجرمه.





اما دلم هوس دریا کرده. چند وقت دیگه می‌‌رم دریا رو ببینم اما این دریا اون دریا نیست. همون دریایی‌ که این آخریا، آبش انقدر بالا اومده بود که تا نزدیک دیوار ویلاها می‌‌اومد و من فکر می‌کردم این دریا یه روزی اون ویلا هارو با خودش می‌‌بره...



یلدای من...

من احساس اون بچه‌ای رو دارم که...

من احساس اون بچه‌ای رو دارم که مشقش رو ننوشته و دلش نمی‌‌خواد بنویسه،
من احساس اون بچه‌ای رو دارم که روز امتحان، خودش رو توی کمد خونه قایم می‌کنه که کسی‌ پیداش نکنه،
اون بچه‌ای که خودش رو پشت دامن مامانش قایم می‌کنه و فکر می‌کنه دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمی‌‌تونه بهش آسیب برسونه،
و اون بچه‌ای که دلش می‌خواد سرما بخوره، بعد مامانش مجبور بشه مرخصی بگیره بمونه خونه براش سوپ درست کنه،
همون بچه‌ای که شب امتحان تب می‌‌کنهوهر روز بعد از مدرسه، توی سرما میره پشت ویترین اسباب بازی فروشی، دماغش رو می چسبونه به شیشه و عروسکی رو که دوسش داره نگاه می‌کنه.
من احساس بچه‌ای رو دارم که می‌خواد همهٔ قصه‌ها واقعی‌ بشن، دلش می‌خواد پرنسس بشه، دلش می‌خواد موش‌ها براش لباس بدوزن، پری مهربون بیاد آرزوهاش رو بر آورده کنه.
من همون بچه ایم که دیروز زیر پتو قایم شد و مدرسه نرفت، همونی که پریروز دلش می‌خواست به معلمش زبون درازی کنه، همونی که فردا امتحان داره،همونی که هر روز صبح تقویم شکلات‌ها رو باز می‌کنه، و واسهٔ هر دونشون کلی‌ ذوق می‌کنه...

وقتی‌ نمی‌‌فهمی‌، دهنت رو ببند!

دلم می‌خواست کلهٔ معلمه رو بِکَنَم! همونی که ادای آدمای مهربون و کمک کن رو در میاره. همونی که امروز به من پرید. گفت تو که همش اینجا واستادی داری کار بقیه رو نگاه می‌‌کنی‌، برو کار خودت رو بکن! منم گفتم خوب می‌خوام منم یاد بگیرم، گفت کار هر کسی‌ با کس دیگه فرق داره! گفتم واسه همین نگاه می‌کنم چون همشون با هم فرق داره. اما یه دفعه یه بغضی گلوم رو گرفت...
می‌خواستم منم سرش داد بزنم، تمام غصه هام رو بریزم روی سرش. تمام چیزهایی‌ که بهش فکر می‌‌کنم، از وقتی‌ که اومدم اینجا بهش بیشتر فکر می‌کنم. آخه اونجا که بودم همه آدم‌ها خاکستری شده بودن، خنثی، یعنی‌ دیگه نمی‌فهمن چی‌ داره سرشون می‌‌یاد. می‌خواستم بهش بگم من هنوز خیلی‌ چیزا مونده توی این خراب شده یاد بگیرم.  من نمی‌تونم اون همه چیز رو یک روزه بذارم پشت سرم، فراموش کنم، اصلاً یه‌جور دیگه فکر کنم.  مجله‌ها و کتابهایی که یه عمر دیدم رو فراموش کنم و حالا بعد از یک سال و نیم که اینجام یه مجله‌ای طراحی کنم که تو خوشت بیاد، که همهٔ این مریخی‌های دانشگاه خوششون بیاد. این حروفی که تو از بچگی‌ دیدی، از وقتی‌ که به دنیا اومدی، من ندیدم، این صفحه بندی،…

سوپ‌

امروز یه روز سرد زمستونی یه. از دیروز صبح داره یه بند بارون میاد. دیشب خیلی‌ بد خوابیدم. صبح که ساعت ۷ بیدار شدم، انقدر تاریک بود که انگار هنوز شبه! جانم داشت از بدن مبارکم دَر میرفت، اما مجبور بودم که برم سر کلاس. ۴ شنبه‌ها توی دانشگاه واقعاً روز‌های بیخودی هستن، بس که کلاس‌های خسته کننده‌ای داریم! وقتی‌ که برگشتم خونه، دَر حالی‌ که هنوز داشتم جان به جان آفرین تقدیم می‌کردم، واسهٔ خودم از اون سوپ‌های "هرچی‌ تو یخچال داری بریز توی قابلمه، دَر رو!" درست کردم. چقدر هم چیز‌های خوشمزه‌ای داشتم، هویج، گوجه فرنگی‌، قارچ، عدس معمولی‌ و عدس قرمز، سالاری، ... و سیب زمینی‌ عزیزم که همیشه دَر نقش چسب عمل می‌کنه :) بعدش از نیم ساعت که همش پختبا میکسر یا به عبارتی گوشکوب برقی پریدم توش، البته واسهٔ اینکه یه چیزی واسهٔ جویدن داشته باشم، قارچ‌ها رو بعد از میکس کردن، بهش اضافه کردم و شد یه سوپ خوشمزه. من عاشق سوپم، هر وقت زیاد سوپ می‌‌خورم، صدای بابام می‌‌یاد توی گوشم: دختر آخه اینا که همش مایعاته، معده ات تنبل می‌شه! یه چیزی بخور که یه ذره بجو ویش! :)))) بعد خنده‌ام می‌‌گیره و دلم برای سوپ…

این روزا، تازگی‌ها...

من وقتی‌ بیکار باشم خُل می‌‌شم، همش می‌‌خوام یه کاری کنم که بیکار نباشم و سرم گرم بشه
وقتی‌ زیاد کار دارم استرس می‌‌گیرم، وقتی‌ استرس دارم قاطی‌ می‌‌کنم،
من تازگی‌ها هی‌ خُل می‌‌شم، قاطی‌ می‌‌کنم. بد حالم خوب می‌شه می‌‌خندم.
بعضی‌ روزا فکر می‌کنم زندگی‌ چه قشنگه، بعضی‌ روزا دلم بابانل و فرشتهٔ مهربون می‌خواد، می‌شینم زار زار گریه می‌کنم.
بعضی‌ روزا هی‌ زور می‌‌زنم گریه کنم، گریم نمی‌‌یاد. بعد فکر می‌‌کنم خوبه الان پام بگیر به یه جا، پخش زمین بشم، شاید گریه‌ام بگیره بشینم یه فصل گریه کنم!!
بعضی‌ روزا دلم می‌خواد از این سر دنیا تا اون سر دنیا که مامانم هست یه متر فاصله باشه، بعضی‌ وقت‌ها دلم می‌خواد فاصله مون ده هزار فرسخ باشه.
این روزا دلم هی واسهٔ بابام تنگ می‌شه. تا یه پیر مرد تنها می بینم، جونم در می ره. اشک می یاد توی چشمم. دلم بابام رو می‌خواد. دلم می‌خواد باهاش حرف بزنم اما نمی دونم بهش چی‌ بگم. تازگی ها پای تلفن گاهی‌ می گم دوستت دارم. می گم اگه یه روزی دیگه ندیدمش، حداقل بهش گفت باشم دوسش دارم. اما هیچ وقت دلم نمی‌‌خواهد بی‌ خداحافظی بره، از اون روز می‌‌ترسم.بعد چشمم پر اشک می‌شه. نم…

کریسمس

امروز دلم رو برداشتم رفتم کریسمس مارکت. این روزا دلم رو تحویل می‌‌گیرم، آخه هی‌ کوچولو می‌‌شه.من عاشق کریسمس و حال و هواشم. یه جورایی مثل شب عید خودمون می‌‌مونه. همون حال و هوای قبل از عید رو داره. اما چون هنوز توی وسط زمستونه، یه گرمای خاصی‌ داره. اصلا اگه این بازار‌ها و چراغونی‌ها نباشه، زمستون توی این هوای تاریک اینجا می‌‌میره.
حل و هوای کریسمس تمام وجودم رو پر کرده بود. دلم هی‌ خوراکی‌های خوشمزه رو نگاه می‌‌کرد و بهم سقلمه می‌‌زد که از این می‌‌خوام و از اون می‌‌خوام. منم هی‌  بهش سقلمه می‌‌زدم که نمی‌‌شه. فقط باید نگاه کنه. بوی کیک‌ها و شیرینی‌‌های زنجبیلی و دارچینی رو نفس می‌‌کشیدم توی تنم...

به این عصر میگن عصر ارتباطات!

به اون دوستت که مدتی‌ یه رفته خارج چند بار در سال زنگ می‌‌زنی‌؟ یکی‌ دو بار؟ یا اصلاً زنگ نمی‌‌زنی؟
اما این همون دوست صمیمی‌ ته که وقتی‌ پیشت بود بهش هفته چند بار زنگ می‌‌زدی، ساعتها باهاش حرف می‌‌زدی، هر سال برای تولدش ۱۰-۲۰ هزار تومن هدیه می‌‌خریدی. هر وقت می‌‌رفتی‌ مسافرت براش سوغاتی می‌‌آوردی. همونی که گاهی‌ رستوران و کافی‌ شاپ و سینما دعوتش می‌‌کردی. همونی که بارها آژانس می‌‌گرفتی‌ می‌‌رفتی‌ خونش و برمی‌ گشتی. همونی یه که گاهی‌ بی‌ دلیل فقط برای اینکه یادش بودی واسش چیزی می‌‌خریدی.
برو یه کاغذ و مداد بیار. همهٔ این‌هایی‌ که بهت گفتم رو بنویس. همه رو حساب کتاب کن، ببین تلفن دقیقه‌ای چنده، موبایل چنده، ضرب در تعداد ساعتی‌ که توی هفته باهاش حرف می‌‌زدی، با هزینهٔ سوغاتی‌ها و هدیه‌ها جمع کن. بعد به ۱۲ ماه تقسیم کن ببین چقدر می‌‌شه. حتا مقدارش رو نصف کن. ببین یعنی‌ دوستت انقدر در ماه برات نمی‌‌ارزه که تو نصف اون پول‌هایی‌ که خرجش می‌‌کردی رو حالا اختصاص بدی بهش؟ ماهی‌ یا یک ماه و نیم یک بار زنگ بزنی‌ بپرسی‌ حالش چطوره؟ یا از خودت بگی‌، از زندگیت. فکر نمی‌‌کنی‌ توی غربت دلش می‌‌گیر. دلش…

وقتی‌ که توی غربت دلت می‌‌گیره...

امروز تمام راه رو تا دانشگاه گریه کردم. تا پام رو گذاشتم تو مترو شروع شد. اولش ریز ریز گریه کردم، بعد گوله گوله، بعد که پیاده شدم با هق هق. دلم دوباره خیلی‌ گرفته. دلم می‌خواست یکی‌ بهم زنگ بزنه بگه حالت چطوره. 
پیش خودم تمام راه فکر می‌کردم چی‌ می‌شه که قصه‌ها حقیقت پیدا کنه. چی‌ می‌‌شه  که یه فرشتهٔ مهربون بیاد یه بشکن بزنه و هرچی‌ من آرزو می‌کنم بر آورده کنه. گاهی‌ دلم می‌خواد مثل اون شاهزاده و گدا که جاشون رو با هم عوض کردن، جام رو با یکی‌ عوض کنم! دلم می‌خواست یه بابا نوئل تپلی مهربون با ریش‌های سفیدِ نرمش بیاد، دست کنه توی اون کیسهٔ بزرگه پر از کادوش و هرچی‌ دلم می‌خوام بهم هدیه بده. انقدر که دست هام دیگه جا نداشته باشه. اینجا داره عید می‌‌یاد. حال و هواش خیلی‌ قشنگه. بابا نوئل واسهٔ هر کسی یه چیزی میاره. من دلم می‌خواد واقعاً بابا نوئل بیاد پیشم، دلم می‌خواد بغلش کنم بگم به جای پدربزرگی که هیچ وقت نداشتم برام قصه بگه. بگم که آرزو هام رو تند تند برآورده کنه. بگم که خسته ام...
وقتی‌ که از دانشگاه بر می‌گشتم واسهٔ خودم از این تقویم دیواری‌ها خریدم که ۲۴ تا پنجره داره تا روز عید. هر …